تاریخی


اداي دين به آرش كمانگير قهرمان ملي ايرانزمين در روزگار پادشاهي منوچهر ، افراسياب به ايران حمله مي كند و او كه تاب نبرد با افراسياب را ندارد به كوهستان مي گريزد. افراسياب پادشاهي ايران را به دست مي گيرد و از آن روز هفت سال باران نباريد. منوچهر به اهورامزدا نماز مي برد و سپندارمذ فرشته نگهبان زمين ، پيامي از اهورامزدا به منوچهر مي آورد : "افراسياب را بگو كه اي بد كردار، چرا مردم ايران زمين را رنج مي رساني ؟ تو متجاوز از عهد شدي ؛ چرا كه فريدون دوده تو را توران بخش كرد و ايران به ما داد ؛ و از عهد شكني تو باران نمي بارد ..." سپندار مذ از منوچهر مي خواهد تا شرط را پرتاب تيري بگذارد ، تا هر جا كه تير فرود آمد ، آنجا مرز ايران و توران شود، همچنين زو پسر طهماسب را براي پرتاب تير برگزيند. پس منوچهر همان مي كند كه سپندارمذ فرموده بود : "اي افراسياب باران از شومي گناه تو نمي بارد ، تو به توران باز گرد تا باران ديگر باره فرو بارد. تيري از ايران شهر پرتاب مي كنيم ، در هر كجا كه تير افتد ، از آن جا سر حد توران باشد . " افراسياب كه گمان مي برد پرتاب تير ، از ناداني منوچهر است پيمان را پذيرفت. پس زو پسر طهماسب، نام اورمزد بر زبان آورد و تير را از ايران شهر پرتاب كرد . به خواست اهورامزدا آن تير در توران ، بر خاك نشست و افراسياب شرمگين بازگشت . همان روز باران بي حد باريد و از آن پس مردم ايران روز تير در ماه تير را به اين سبب جشن بر پا مي كنند... متن فوق خلاصه اي بود از داستان زو كمانگير ، حال اين سئوال پيش مي آيد ، آرش كمانگير كه بود ؟ روزي اين سئوال را از استاد پرده خواني پرسيدم ، او سالهاي زيادي از عمرش را صرف ريشه يابي اساطير كهن و الگوهاي باستاني كرده بود ، با خونسردي تمام پاسخ داد : نمي دانم . ازآن پاسخ آشفته شدم و تا امروز براي يافتن ريشه هاي اين اسطوره به بررسي متون كهن ايران، هر چند ناقص و گذرا پرداختم . بايد اعتراف كرد منابع باستاني به نسبت متون اسلامي اندك و ناچيز است ، در اوستا كه مرجع ما از ايران باستان است تنها يك مورد در تير يشت از آرش و تيري كه پرتاب كرده ياد شده است: «تيشتر ستاره زيبا و با شكوه را مي‌ستائيم كه به جانب فراخكرت به همان تندي روان است كه تير از كمان «آرش» آريايي. كه از همه آريائيان سخت كمان تر بود.» رساله مينوي خرد نيز در پرشس 26 چنين شرح مي دهد: " و از منوچهر اين سودها بود ، كه سلم و تور را به كين خواهي ايرج بكشت ، و از آسيب رساندن به جهان بازداشت و ايران شهر را به پيمان از افراسياب باز ستد ." شگفت اينكه در پرسش بالا سخن از آرش نمي رود ، هر چه هست در ستايش منوچهر است ، گويا همواره شاهان فاتحان بزرگ تاريخ محسوب مي شوند . حتي در رساله باستاني دينكرد نيز تنها به اسطوره نوباراني (داستان زو كمانگير) اشاره مي شود و روايت مي كند كه بعد از آباداني ايران در روزگار منوچهر ، افراسياب به ايران مي تازد و با خود خشكسالي مي آورد . در اين دوره نابسامان ، زو پسر طهماسب ، افراسياب را از مرز ايران دور مي كند و باران را درايرانشهر جاري مي سازد . هر چند ريشه اين هر دو (آرش و زو) در اسطوره تيشتر و خشكي ستيزي آن خلاصه مي شود اما باز هم جاي شگفتي است كه چرا آرش را تا اين اندازه به خاموشي و فراموشي مي سپارند ؟ پاسخ به اين سئوال چندان مشكل به نظر نمي رسد، آنچه مسلم است زو از خاندان منوچهر پادشاه ايران مي باشد اما آرش را به هيچ خانداني نسبت نداده اند و همچون كاوه از توده مردم بر خاسته، او يك جنگاور وطن دوست است و بر خلاف زو بايد بميرد چرا كه وي از تبار شاهان و اشراف نيست و فره ايزدي به وي تعلق ندارد ، آرش مي ميرد تا بعد از پيروزي بر افراسياب ، ادعاي تاج و تخت شاهي نكند . برخي محققين خوشبين در اين باورند كه آرش اسطوره اي اشكاني بوده و به همين دليل توسط ساسانيان به فراموشي سپرده مي شود ، درست همان رفتاري كه با اكثر متون اشكاني مي شود. با كمال تاسف شاهنامه نيز از آرش ياد نمي كند ، اما برخي پژوهشگران معتقدند كه شاهنامه از يكي شدن اسطوره آرش كمانگير و زو خبر مي دهد و اين پيش زمينه اي است تا زو بتواند جاي آرش را در انداختن تير اهورايي بگيرد يا اينكه روان آرشي در او بروز كند ، و همان طور كه در مقاله آرش كمانگير يا مرد تيشتري متذكر شدم چنين توجيه مي كنند كه حذف آرش در شاهنامه به عنوان قهرماني ملي بدان دليل بوده تا همتايي براي رستم يافت نشود ، كه اگر چنين مي شد از ارزش و اعتبار آرش در نزد توده مردم كاسته مي شد . اسطوره آرش را مي توان با نمونه هاي هندي و چيني آن مقايسه كرد ، همچنين با روايت گاو معجزه آميز از رساله دينكرد كه در اين نوشتار نمي گنجد، و بحث در اين خصوص را به تيرگاني ديگر مي سپاريم . منابع : اوستا /هاشم رضي مينوي خرد / مهرداد بهار بندهش / مهرداد بهار مقاله آرش كمانگير مژده آور باران / دكتر صفدر اكبري مفاخر جشن هاي آب / هاشم رضي و ...



آنچه از اخلاق و صفات و آداب و رسوم ايرانيان باستان مي دانيم اغلب از منابع غربي است ، تاريخ نگاران يوناني و رومي با اينكه چندان علاقه اي به ايران و ايراني نداشته و از آنها تحت عنوان بربر ياد مي كردند با اين حال نمي توانستند منكر سجاياي اخلاقي و صفات حميده ايرانيان باشند. همه جا از گفتار ، كردار و پندار نيك سخن رفته است ، همه جا از بيگانگي ايرانيان از دروغ صحبت مي شود. ايرانيان به اطفال خود از سن پنج سالگي تا بيست سالگي فقط سه چيز مي آموختند : سواري و تير اندازي و راستگوئي . دروغگويي را بدترين عيب مي دانستند ، دروغگو به دوزخ يا سراي ناپاكان و دروغ پردازان مي رفت و گويا دروغ معاني مختلفي داشته است.پس از آن قرض داري را زشت ترين معايب مي دانستند زيرا معتقد بودند كه مقروض مجبور است دروغ بگويد. مغان و آموزگاران به كودكان خود مي آموختند كه دروغ نگويند ، وام نستانند ، بدكاري و ستمگري روا ندارند ، ميهن خود را دوست بدارند ، وفادار و مردم دوست باشند ، مي خواره و شكمباره ، گدامنش و هرزه داري و ژوليده و چركين بار نيايند ، به آنان ياد مي دادند كه آب دهان در كوچه نيفكنند ، در رودها و آبها ادرار نكنند ، در معابر چيزي نخورند ، به اندازه بخورند و بنوشند و احترام پدر و مادر را نگه دارند و مي گفتند ، هرگز هيچ پارسي پدر و مادر خود را نكشته است ... گزنفون ، مورخ و فيلسوف يوناني در كتاب كوروش نامه نوشته: پارسيان اطفال خود را در دادگاهها حاضر مي كردند تا محاكمات را گوش كنند و با دادگستري آشنا شوند. مي دانيم كه ايرانيان به عدالت اهميت بسيار مي دادند و دولتمردان نسبت به قضات بسيار سختگير و گاهي هم بي رحم بودند ، نوشته اند كه كمبوجيه شهريار هخامنشي و نخستين فاتح مصر ، يكي از قضات را كه رشوه گرفته بود محكوم به اعدام نمود ، آنگاه فرمان داد تا پوست او را كنده و بر مسند قضاوت بگسترانند. طبق نوشته هردوت مورخ يوناني ، ايرانيان روز تولدشان را بيش از هر روز ديگري محترم مي داشتند و در اين روز بيشتر از ساير روزها غذا طبخ مي نمودند . آنها در كوچه و بازار چيز خوردن و پيش روي ديگران جويدن را سخت ناروا مي دانستند . خشونت ها و وحشيگريهاي برخي از اقوام بدوي ، كه در مواجهه با مردم بيگانه زبان ها بريده اند و چشمها كنده و از سر بيگناهان منارها ساخته و يا از خون بي دست و پايان آسياها جاري كرده اند ، در ايرانيان نيست و آنچه هم ديده مي شود عمدتا منشا غير ايراني دارد . بهترين دليل اين مدعا فتح بابل توسط كورش كبير مي باشد كه به خدايان و باور و دين مردمان بابل احترام گذاشته و آنها را نابود نكرد.



شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، شب پیش از نخستین روز زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می‌دارند و این شب را جشن می‎گیرند. این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیشتر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‎شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند



شن سَده، یکی از جشن‌های همگانی ایران کهن، در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه برابر با آبان روز از بهمن ماه با افروختن هیزمی که مردمان، از پگاه بر بام خانه خود یا بر بلندی کوهستان گرد آورده‌اند، آغاز می‌شود. جشن سده یک جشن ملی ایرانیان است و به هیچ دین و مذهبی مربوط نیست. جشن «سَـدَه» بزرگ‌ترین جشن‌ آتش و یكی از كهن‌ترین آیین‌های شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه، همه مردمانِ سرزمین‌های ایرانی بر بلندای كوه‌ها و بام خانه‌ها، آتش‌هایی برمی‌افروخته و هنوز هم كم‌‌وبیش بر می‌افروزند. مردمان نواحی مختلف در كنار شعله‌های آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانه‌های گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می‌كنند. همچنین در برخی نواحی، به جشن‌خوانی، بازی‌ها و نمایش‌های دسته‌جمعی نیز می‌پردازند. آنچنان که جابر عناصری در کتاب «تجلی دوازده ماه» و رضا مرادی غیاث آبادی در کتاب «نوروز نامه» نوشته اند، امروزه این مراسم در میان روستا‌نشینان شمال شرقی كشور (همچون آزادوَر و روستاهای دشت جوین)، در بخش‌هایی از افغانستان و آسیای میانه (با نام «خِـرپَـچار»)، در كردستان (پیرامون سلیمانیه و اورامانات)، نواحی مركزی ایران (با نام‌های «هله‌هله»، «كُـرده»، «جشن چوپانان») و در میان برخی روستانشینان و عشایر لرستان، كردستان، آذربایجان و كرمان رواج دارد. جشن سده هیچگاه به هیچیك از اقوام یا ادیان باستان ارتباطی نداشته و همواره جشنی ملی و برگرفته از شرایط اقلیمی و رویدادهای كیهانی بوده است. قدمت زیاد این مراسم باعث شده تا در باره دلایل برگزاری آن روایت‌های بسیار متعدد و متناقضی در منابع قدیم ثبت شود. با اینكه در هیچیك از متون پهلوی و منابع زرتشتی عصر ساسانی و پس از آن، نامی از جشن سده و مراسم آن برده نشده و پیداست كه این جشن در مغایرت با سنت زرتشتی بوده است؛ اما خوشبختانه در دوران معاصر این مراسم در میان هم‌میهنان زرتشتی نیز رایج شده است كه البته در شیوه برگزاری، به برخی آیین‌های كهن و گاه مهم آن توجه نمی‌شود.



گزارشي از چگونگي و چند و چوني تزئين پوشاك در زمان مادها جليل ضياء پور رئيس موزه مردم شناسي اغلب محققان ( كه اخبار را بنقل از مورخان قديم انتقال داده‌اند((و خود نيز اظهار نظر كرده‌اند ))‌) گاه، اشتباهاتي از روي بي توجهي كرده‌اند كه ناگزير ، انديشه را به درنگ و كنجكاوي و اميدارند. مسلما ، اين بي توجهي از آن است كه نظر دهندگان و محققان دست دوم (و نيز برخي مورخان دست اول) از نزديك با اوضاع و احوال ايرانيان آشنائي نداشته‌اند ، و بيشتر خبرها ، (چنانكه برخي گزارشها نشان ميدهند ) از كساني است كه با ايرانيان در ميدان رزم در تماس بوده‌اند (و طبعا توضيح آنان درباره همان پوشاكي ميتوانسته باشد كه در ميدان رزم از رزمندگان مختلف ((تابع يا مردم مركز)) ميديده‌اند ) و آنان كه از نزديك با ايرانيان تماس داشته ‌اند از خصوصياتي بيشتر سخن بميان آورده‌اند ، و ازينرو ، چون اخبار را به نقل از يكديگر گزارش داده‌اند . و اين ، از مقايسه گفتار و تفسير اخبار آنان روشن است . از اينرو بر ماست كه از پذيرش نوشته ها و گزارشهاي آنان درباره خود (تا جائيكه ميشود ) درنگ و بررسي كنيم و نيز نسبت به مسائلي كه از لحاظ واقع بيني كمبود حس مي‌شود علت يابي و پي جوئي كنيم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . گزارشي از چگونگي تزئين پوشاك در زمان مادها سرپرسي سايكس درباره تجمل پرستي و شكوه دربار ماد نوشته است : تفصيلي كه دربار ماد نقل شده ،تشريفات مفصل و هزاران خادم و البسه سرخ و ارغواني درباريان ، و زنجيرها و گردنبندهاي طلا و تجملات وافره‌أي آنها معلوم ميدارد كه تزئيناتي به تقليد دربار آشوريان داشته‌اند (تاريخ ايران). گزنفون نوشته است : كه مادها عادت داشتند لباس ارغواني بپوشند ، رداي بلندي بر تن كنند و گردنبندهاي متعدد بر گردن و دستبندهاي مزين بدست بياويزند . . . . . . . . . . . در كتاب هگمتانه ميخوانيم : كه در كتيبه‌هاي متعدد هخامنشي كه (بر روي الواح گلي تخت جمشيد و لوح بزرگ گلي كاخ داريوش در شوش مرقوم رفته ، پيوسته شاهنشاهان هخامنشي از طلا كاري مادها و تزئينات زريني كه به وسيله ملت ماد ، در دستگاه شاهنشاهان هخامنشي انجام ميگرفته است صحبت داشته‌اند . بنابراين جاي شگفت نيست كه همدان مركز دولت ماد در عهد شاهنشاهان هخامنشي بزرگترين مركز صنايع طلاكاري و زينتهاي زرين بوده باشد ، و الواح زر و تزئينات نفيس زرين . . . . . . عموما در همدان بدست بيايد . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . در تورات (فصل قضات ) ميخوانيم : كه گدعون (برگزيده خدا براي اسرائيل ) با ميشديان و عماليق و تمام پسران شرقي جنگيد . . . . . . . و اسرئيل از نفتالي و آشر و تمامي منسه جمع شده ميشديان را تعاقب نمودند . . . . . . . و دو سردار ميشديان (عوريب و زئيب ) را گرفتند . . . . . . . و خرقه‌ها را گسترانيده هر يكي حلقه غنيمت خود را به آن انداخت ، و وزن حلقه طلائي كه به گدعون داده شد هزار و هفتصد مثقال طلا بود سواي زيورات ماهچه‌ها و گوشواره‌ها و جامه‌هاي ارغواني كه بر تن ملوك ميشديان بود . . . . . . . و گردن بند كه بر گردن شتران ايشان بود . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . اگر نخواهيم اين گزارش افسانه مانند تورات را (براي ترديد در نامهاي اشخاص، و اوزان به مثقال ((كه مربوط به زمان نزديك بما است )) و اختلاط نوشته‌ها ((از جنبه‌هاي تاريخي آن )) و نيز موقعيتها و جاها و فتح و غلبه آنها ) بپذيريم (با اينكه اينك دليلي بر رد وقوع اين حادثه يا افسانه نداريم ) باري دربار‌‌‌ه‌‌ي تزئينات و زيورآلات مادها نمي‌توانيم يكسره راه انكار را در پيش بگيريم ، زيرا مدارك ديگر آن را تأييد ميكنند و گواهي ميدهند . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . علاوه بر حلقه‌هاي گردن بند و دستبندها و گوشواره‌هاي مادي (كه در تخت جمشيد نمونه‌هاي آنها را ساخته‌اند ، ولي چنانكه ميدانيم جلوه‌گر نيستند ) يكي از جالبترين تزئينات ايندوره، زنگوله‌هاي تزئيني‌ايست كه هيچ مدرك زنده‌أي چنانكه نقش يا مهري استعمال آنرا نشان دهد يا نوشته‌أي از آن اشاره كند ) آنرا نشان نميدهد ، ولي خود آنها در حفاريها بدست آمده است . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . دركتاب مارليك (كه شرحي مختصر و بدون اظهار نظر از زنگوله‌أي يافته از چراغعلي پشته‌ي رودبار گيلان دارد ) آمده است : كه زنگوله‌هاي مفرغي عموما بشكل انار در بيشتر آرامگاهها كشف گرديده است ، و اين زنگوله‌ها شبيه به زنگوله‌هايي است كه در گورستانهاي تپه سي‌يلك كاشان نيز بدست آمده است ، و همچنين شكلهاي ديگر اين زنگوله‌ها (كه ساده ساخته شده است ) با زنگوله‌هاي مكشوفه در تپه‌ي گيلان همدان (نزديك نهاوند ) قابل مقاسيه مي‌باشد . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . در كتاب هگمتانه ، از حفرياتي كه در همدان شده و آثاريكه از طلاكاريهاي مادها بدست آمده بتفصيل ياد شده است . از جمله ، درباره زنگوله‌هاي تزئيني شرحي جامع دارد و مورد استعمال آن نيز به صورت مقبولي احتمال داده شده است : 33 عدد زنگ كوچك طلا ، ظاهرا در طرف داخل و پائين دامن لباس يا در نزديك لبه شلوار يا در محلهاي ديگر لباس بانوان ميدوخته‌اند و هنگام راه رفتن صداي آهسته‌ي آنها بر تجمل و زينت صاحب لباس مي‌افزوده است . تنها يكي از 33 رنگ داراي آويز است و با حركت دادن زنگ صداي خفيف و مطبوعي شنيده ميشود، و بالاي دو عدد آنها هم حلقه كوچك جاي دوختن زنگ را بلباس، دارد . آويز و حلقه‌ي بقيه‌ي زنگها از بين رفته است . طول اين زنگها مختلف است (كوتاهتر و بلندتر) طول آنكه آويز دارد 12 ميليمتر و پهناي متوسط قسمت پائين زنگها هفت ميليمتر است . (شكل1). . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . اظهار نظري كه درباره اين زنگوله‌هاي تزئيني شده است جالب است ، زيرا زمينه‌هاي ديگري ، انديشه را بدرستي اين نظر رهنمون است : و بايد بدانيم كه استفاده از اين نوع زنگوله‌ها بمنظورهائي(كه در همه حال جنبه‌ي تزئيني داشته ) ميان مردم ديگري نيز مورد استعمال داشته است (چنانكه نوعي از آن بصورت لوحي با زنگوله‌هاي اناري شكل از كيميريها موجود است ) (شكل 2) . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . و بعلاوه در تورات نيز گزارشي از مورد استعمال زنگوله‌ها هست (كه گرچه نميتواند از نظر نحوة استعمال ملاك پذيرش براي مردم ما باشد ) ولي به هر جهت ميتواند از راه قياس و زمينه‌هائي كه به ياد است راهنماي انديشه ما باشد و توجه ما را به چگونه بود استعمال زنگوله‌ها جلب كند . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . در سفر خروج (فصل نهم) آمده است : . . . . . . . . و لباسهاي خدمتي جهت خدمت متاس مقدس از لاجورد و ارغوان و قرمز رنگ ساختند و به جهت هارون ، لباسهاي مقدس را بنهجي كه خداوند ، موسي را امر فرموده بود ترتيب دادند . (22). . . . . . . . و ديگر قباي ايفود را از كنا نساجي تماما لاجورد ساخت . (24). . . . . . . . و بر دامنة قبا، انارهاي لاجوردي و ارغواني و قرمز و كتان تافته ساختند . (25). . . . . . . . و هم زنگولهاي زر خالص ساختند ، و آن زنگولها در ميانه انارها بر دامنه قبا دورا گذاشتند در ميان انارها .



اهمیت فرهنگ انسان روزگار ما زمين را گمانه مي‌زند و از اسرار درون آن باخبر مي‌شود ، به اعماق اقيانوسها مي‌رود و از طبيعت و شكفتيهاي آن آگاه مي‌گردد ، با ماهواره‌ها در فضاي بيكران شناور مي‌شود و به راز كيهان دست مي‌يابد اما آنقدر مهربان نيست كه پنجرة خانة همسايه ديوار به ديوار خود را بگشايد و از راز و نياز او باخبر شود. انسان روزگار ما در راه توسعة فنون و صنايع ، در جايي ايستاده است كه با انسان قرن نوزده فاصله‌اي هزار‌ساله دارد اما همين انسان ، با بهره‌جويي از پيشرفته‌ترين وسائل رفاه مادي ، در شهرهاي چندين ميليون نفري ، بيش از هميشه تنها ‌، بي‌پناه و مضطرب است. انسان روزگار ما ، اصول دانش تجربي و فن و تكنيك ‌را كه نتايج آزموده و مطمئن دارد ، بدون تأمل مي‌پذيرد و در زندگي روزمره خود بكار مي‌برد اما اصول فضيلتها و خصلتهاي ممتاز انساني را كه به دنياي فرهنگ تعلق دارد ، به كتابها مي‌سپارد و كتابها را به كتابخانه‌هاي خلوت و متروك. تنهايي و اضطراب مردمي كه در پيشرفته‌ترين شهرهاي صنعتي زندگي مي‌كنند بازتاب فاصلة عميقي است كه ميان تمدن و فرهنگ جوامع آنها ايجاد شده و ناكاميها و نابسامانيهاي كشورهاي در حال رشد – كه با شور و شتاب ، شيوه‌هاي صنعتي غرب را بكار مي‌بندند – حاصل جدايي و گريز از فرهنگ ملي. نگاهي به تاريخ اجتماعي معاصر و مسائل ملتهاي آسيا‌يي‌ و آفريقايي مي‌تواند مؤيد اين واقعيت باشد كه اكثر شكستها و ناكاميهاي اجتماعي اين ملل نتيجه مستقيم سرگشتگي فرهنگي ايشان بوده است. اكثر ملتهاي آسيايي و آفريقايي ، هنگام برخورد با مظاهر تمدن صنعتي ، به ايدئولوژي فرهنگي خاصي مجهز نبودند و رشته‌هاي همبستگي و پيوند ملي‌شان از چنين مايه‌هايي‌ ‌نيرو نمي‌گرفت و چنين بود كه نمي‌توانستند در مقابل فرهنگ صنعتي كه ناگزير به همراه عوامل اقتصادي و سياسي به ‌‌سرزمينشان راه مي‌يا‌فت ، مقاومت كنند يا با تلفيقي آگاهانه از مباني و اصول دو فرهنگ ، هويت ملي خويش را حفظ كنند. ترديدي نيست كه آشنايي با عوامل تمدن صنعتي و بكار بردن تكنيك ، جنبش و تحول وسيعي را در همه كشورهاي غير اروپا‌يي‌‌ پديد آورد و از آنجا كه اين ملل شيوه‌ها ‌و وسايل آزمايش شده و به نتيجه رسيده غرب را در غالب ماشين وارد مي‌كردند و بكار مي‌بستند ، به زودي در بسياري از شئون اجتماعي آنها تغييرات كمّي چشم‌گيري به ‌وجود آمد اما چون اين دگرگونيها بر مباني فرهنگ ملي تكيه نداشت ، رفته‌رفته ميان صورت و ماهيت نهادهاي اجتماعي فاصله‌اي عميق افتاد و عدم تجانس در بافت كلي جامعه آشكار گشت. چنين است كه هنوز هم مي‌بينيم در اكثر سرزمينهاي آسيايي و آفريقايي مردم به جانب ارزشهاي تمدن و فرهنگ صنعتي كشيده مي‌شوند و اغلب دست يافتن به اين ارزشها را كه ريشه‌اي [14] در نظام اجتماعي و فرهنگي آنان ندارد ، هدف خويش قرار مي‌دهند. در اين كشش و شيفتگي شتابزده ، حتي بسياري از افراد ، رشته‌هاي صوري پيوندهاي خود را با سنت‌هاي فرهنگي و شيوه‌هاي رفتار و سلوك ملي خويش مي‌برند تا به اصطلاح خود را با مظاهر تمدن و فرهنگ نوبنياد و غالب ، منطق و هماهنگ سازند . . . . و از همين جاست كه نابساماني آغاز مي‌شود. جامعه متحول ما نيز در سالهاي اخير با اين مسائل بيگانه نبوده است. نيازهاي فراوان اقتصادي و مسائل پيچيده اجتماعي و ملي به مسائل و نيازهاي فرهنگي مجال خودنمايي نمي‌‌داده است. دهقان به زنجير نظام ارباب و رعيتي بسته شده بود ‌و نان و آبش به زحمت مي‌رسيد و بيمارش تا از كوره راه‌ها به «حكيم» برسد، از دست مي‌رفت. محصولش را يا آفت مي‌خورد يا ارباب و به هرحال او مي‌ماند و غم و آب و نان. در شهرها نيز وضع اكثر مردم ، چندان بهتر از اين نبود و به اين ترتيب اصولا نياز و تقاضاي فرهنگي نمي‌توانست مطرح گردد. با تأمين ثبات سياسي كشور ، واژگون ساختن نظام ارباب و رعيتي و آزاد ساختن دهقان ‌و اعطاء حقوق اجتماعي به زنان كه نيمي از جمعيت كشورند ، پايه‌هاي استوار يك جامعة سالم بنيان گذاشته شد. در ‌اين مرحله ‌، كيفيت روابط توليد و توزيع ثروت چنان بود كه همة كوششها و همة نيروهاي ملي ، مي‌بايست در راه از ميان برداشتن قيود و محدوديت‌هاي اقتصادي صرف شود. با اصطلاحات و تحولات عميقي كه در نظام اقتصادي كشور پديد آمد ، مرحله تحول در آموزش و جنبش در پيكار با‌ بي‌‌‌سوادي فرا رسيد و پيشگامي ايران در اين امر مورد توجه جهانيان قرار گرفت. به اين ترتيب،انقلاب همچنانكه طراح ورهبر گرانقدر آن پيش‌بيني كرده بود،در هر مرحله به هدفهاي خود نزديك‌تر مي‌شد و جامعه به نيازهاي تازه‌اي مي‌رسيد. اكنون برنامه‌هاي بزرگ توسعه اقتصادي با تكيه بر منابع ملي ، سياست مشخصي را دنبال مي‌كند. هدف اين سياست آن ا‌ست كه توليد افزايش يابد و اكثريت افراد جامعه – با رهايي از غم معيشت و تأمين آينده – از خدمات و وسايلي كه شايستة زندگي انسان قرن ماست برخوردار شوند. اما بهره‌‌جويي مطلوب از اين خدمات و وسايل و كوشش در راه رشد و تعالي جامعه و تأمين تداوم و تكامل تحولات ، به مباني استوار فرهنگي نيازمند است. به اين ترتيب با گسترش و توفيق برنامه‌هاي اقتصادي ، زمان كوششهاي اصيل فرهنگي فرا رسيد و شوراي عالي فرهنگ و هنر تأسيس شد تا با همكاري و تبادل نظر با صاحب‌نظران و كارشناسان ، طرح سياست فرهنگي كشور را تنظيم نمايد و با ايجاد هماهنگي در همة كوششهاي فرهنگي ، تحول و تحرك شايسته‌اي در فرهنگ كشور به وجود آورد. اين طرح در مرحله تكميلي خود ، با اجراي دقيق مي‌تواند پاسخگوي بسياري از نيازهاي جامعة ما باشد ، ما امروز به فرهنگ بارور و خلاقي نيازمنديم كه بتواند در عين تحكيم بيشتر مباني همبستگي و پيوند ملي ، همة افراد را از شهري و روستائي ، با تحولات بزرگ اقتصادي و اجتماعي همگام سازد و با ايجاد امكانات ضروري براي ابداع و آفرينندگي و نيز با پرورش شخصيت مطلوب در افراد ، راههاي رشد مطلوب و تعالي و كمال جامعه را هموار سازد. با كوشش صادقانه در اين راه است كه مي‌توان از عوارض بيمارگونه جوامع پيشرفته صنعتي ، مصون ماند و آن تنهايي‌‌ و اضطراب و بي‌پناهي و عدم تعادل را به كتابهاي تاريخ سپرد. [15]



رسم انجام شادباش در ایران دکتر ژاله آموزگار رسم انجام شادباش در زمان های شادمانی همانند تولد کودک، سالروز تولد، ازدواج، مراسم تاج گذاری، یا اعیاد ملی یا دینی اجرامی شود. در دوره ی ساسانی اصطلاح «آفرین» شاید برای اظهار تبریک رایج بوده است.(آفرین موبدان موبد در نوروزنامه، ص 18 و خواندن آفرین در شاهنامه؛ مسکو I، ص 135 بیت 703). اصطلاحات «دعا» و «تهنیه» در منابع به نظر می آید که ترجمه ی آفرین باشد.



وضعیت اجتماعی زن در ایران باستان توران شهریاری بی شک وضع اجتماعی زن در هیچ دوره و تاریخی از وضع عمومی آن جامعه مجزا نیست. لذا در مورد وضع اجتماعی و حقوقی زن در ایران باستان از قدیم ترین ادوار تا پایان ساسانیان را باید مورد مطالعه قرار داد. بدون تردید سرزمین ایران یکی از قدیمی ترین و کهن ترین مراکز زندگی بشر بوده است و اسناد و مدارک در مورد شناسایی وضع زن و همچنین مرد چه در ایران و چه در جاهای دیگر بسیار نارسا و ناچیز است. به طور کلی بررسی نخستین جوامع بشر و ملت ها و اقوام گوناگون فقط به وسیله ی آثار و وسایل مکشوفه و آنچه از زندگی بشر این دوره به جا مانده امکان پذیر و قابل بررسی است. در دورانی که شاید بیش از ده هزار سال قبل از میلاد باشد٬ تغییراتی در وضع اقلیمی ایران به وجود آمد و انسان غارنشین اندک اندک برای خود خانه ساخت. در این دوران کانون خانواده مرکز قدرت قبیله بود. چون زن هم در خانه و هم در بیرون از خانه با مرد در کار تولید و رفع حوایج زندگی معاضدت و همکاری داشت و از طرفی تولید و مثل و بچه زاییدن و استمرار نسل به طور فطری و طبیعی بر عهده ی او بود لذا ارزش و اهمیت زن نسبت به مرد فزونی یافت و تعادل قدرت را به سود زن متمایل ساخت. «ویل دورانت» درباره ی این دوران می نویسد : «در این دوران؛ یعنی دوره ی مادرشاهی؛ حق فرمانروایی؛ حق قضاوت؛ حق اداره ی امور خانواده؛ و توزیع خورد و خوراک و آنچه زندگی بشر وابسته به آن بود ؛ همه در دست زن بوده است؛ مرد به شکار حیوانات می پرداخت؛ و از جنگل ها و مزارع مواد خوراکی به دست می آورد که آن را در اختیار مادرشاه می گذاشت تا بین افراد قبیله توزیع نماید. اختلاف نیروی بدنی که امروز بین زن و مرد مشهود است در آن رزوگار قابل ملاحظه نبود. این اختلاف نیروی جسمانی بعدها از لحاظ شرایط زندگی و محیط زیست پیدا شد. زن در این دوران از حیث بلندی قامت و نیروی جسمانی نه تنها دست کمی از مرد نداشت؛ بلکه به مقتضای طبیعت موجود کاملا نیرومند بود که می توانست ساعت های درازی را به کارهای دشوار بپردازد؛ و به هنگام حمله ی دشمن به خاطر فرزندان و عشیره و قبیله تا سر حد مرگ مبارزه کند.» دکتر «گیرشمن» ضمن بحث پیرامون انسان های پیش از تاریخ در ایران؛ از نقش زنان در پیدایش تمدن بدوی و ابتدایی آن روزگارسخن می گوید و می نویسد : «در این جامعه ی ابتدایی وظایف سنگین به عهده ی زن گذاشته شده بود. در نتیجه عدم تعادلی بین وظایف مرد و زن ایجاد شد و زن دارای مقامی برتر نسبت به مرد گشت. نگهداری آتش؛ نگهبانی خانه؛ تهیه و پخت غذا؛ ساختن ظروف سفالی؛ نگهداری فرزندان باعث اولویت زن نسبت به مرد شد و اداره ی کارهای قبیله به دست او افتاد. در عین حال سلسله ی انساب خانواده به نام زن خوانده می شد. این نحوه ی اولویت و تفوق زن بر مرد به صورت عصر مادر شاهی در فلات ایران شروع شد؛ و همین سامانه که یکی از خصایص ساکنان ایران بود بعدها در آداب آریاهای فاتح٬ وارد شد.» علاوه بر رهبری اقتصادی و اجتماعی مقام روحانیت نیز از امتیازات زن بود؛ و ایرانیان مانند همسایگان خود مذهب مادرخدایی داشته اند و در نواحی مختلف ایران پرستش الهه ی مادر رواج داشت. در میان ابزار و اشیا فراوانی که در لرستان کشف شده؛ مجسمه ای پیدا شده که سر زنی را تمام رخ نشان می دهد. گیرشمن احتمال می دهد که این زن رب النوع اقوام آسیایی است که از آسیای صغیر تا شوش مورد پرستش بوده است و احتمال دارد پرستش ایزد بانوی آناهیتا که بعدا در ایران رواج یافت از اینجا سرچشمه گرفته باشد. چون یکی از کهن ترین تمدن های اولیه ی بشری تمدن ایلام در غرب فلات ایران است بی مناسبت نیست که از تمدن ایلام نیز سخنی به میان آید. تا قبل از حفریات شوش اطلاعات در مورد تمدن و سوابق تاریخی ایلام سخت محدود بود. مساعی «دیولافوآ» و «دمورگان» و سایر مستشرقین موجب کشف و احیای تاریخ و تمدن ایلام گردید. در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد در سرزمینی که شامل خوزستان؛ لرستان؛ پشتکوه؛ و کوه های بختیاری است٬ حکومت ایلام رشد و تکامل یافت. مردم ایلام دولت خود را آنشان یا انزان می خواندند و خط میخی را که دارای 300 علامت بود و با خط سومری ها شباهت داشت به کار می بردند. مجسمه ی ملکه ی ایلام معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگار است. این مجسمه اکنون در موزه ی لوور پاریس است. به نظر باستان شناسان این ملکه بر اقوام آریایی که در نواحی ایلام و کوه های زاگرس تا حدود کرمانشاه می زیسته اند٬ فرمانروایی داشته است و یکی دیگر از کهن ترین محله های زندگی مردم و تمدن های مکشوفه در حدود «سیلک» کاشان است که در حفریات و کشفیات نیز آثار متعددی از تمدن دوران مادرشاهی به دست آمده است. با به دست آمدن مقدار زیادی دوک نخ ریسی در ناحیه ی سیلک کاشان معلوم می شود که زنان ایران در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد به کار نساجی می پرداخته اند. همچنین با پیدا شدن مقدار زیادی آلات زینتی از قبیل گردن بند و دست بند و انگشتر که از صدف یا گل یا سنگ می باشد؛ محقق شده حس زیباشناسی نیز در زنان آن زمان به شدت رایج بوده است. در این دوران که یکی از دوره های درخشان مادرشاهی در ایران است؛ خانه سازی با خشت خام رواج داشت؛ و نقش و نگار روی دیوار به دست زنان انجام می گرفت. در این دوران نه تنها زن در کارهای اجتماعی نقش اساسی و تعیین کننده داشت؛ بلکه در عین حال با رقص های مذهبی که جنبه ی هنری نیز داشت؛ به زندگی شور و نشاط و سرور می بخشد. این رقص ها گاهگاهی به صورت دسته جمعی در می آمد و مردان هم در آن شرکت داشتند. از این دوران نقش و تصاویری به جا مانده که موید این ادعا ست. مثلا یک قطعه ظرف گلی که از سیلک کاشان به دست آمده٬ ‌چند زن را در حال رقص های مذهبی نشان می دهد که با آهنگ مخصوص و حرکات زیبا رقص را اجرا می کنند. در نقاط دیگر ایران مثل تپه های فارس در تخت جمشید؛ و تپه ی ارسنجان و حفاری های چشمه علی در شهر ری و حفاری شوش آثاری از این قبیل به دست آمده که گاهی زنان را با لباس های زیبا در حال اجرای رقص می بینیم و نمونه ی این رقص ها هنوز در قسمت های جنوبی و مرکزی و غربی ایران متداول است. در حفاری های باستانی مجسمه هایی از زنان به صورت شاهزاده؛ ملکه و الهه کشف شده که معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگاران است. وضع اجتماعی و حقوقی زن از آریایی ها تا دوران هخامنشی به عقیده ی دکتر گیرشمن؛ در آغاز هزاره ی اول پیش از میلاد؛ دو واقعه ی مهم و غیر مرتبط روی داد که در حیات اجتماعی ملل آسیای غربی تاثیر فراوان داشت. اول مهاجرت اقوام هندواروپایی به هند و ایران و اروپاست و دیگر کشف و استعمال آهن کوهستان های شمالی و شرقی آسیای میانه که شمال و مشرق و مغرب ایران را دربرمی گیرد؛ در دوران پیش از تاریخ گذرگاه اقوام آریای به سایر نقاط گیتی بود. در این ناحیه نژاد آریایی به سر می برد که قدرت فکری و معنوی خود را بارها نشان داده بود. آریایی های ایران به طوایف و قبایل متعددی تقسیم می شدند که مهم ترین آنها مادها در غرب و پارسی ها در جنوب بودند. پارت ها در خاور ایران نیز از نژاد آریایی بودند. قوم ماد روابط نزدیکی با تمدن پیش رفته بین النهرین داشت و فرهنگ و تمدن آنها تا جنوب روسیه و ترکمنستان می رسید.[1] تا 100 سال پیش برای نوشتن تاریخ ماد٬ جز نوشته های مورخین یونانی چیزی در دست نبود. ولی از یک سده نتیجه ی تلاش باستان شناسان هزاران سند کتبی و آثار ارزنده ی تاریخی از زیر خاک به دست آمده است. با اینکه این آثار مستقیما مربوط به تاریخ ماد نیست؛ و از تاریخ بابل و آشور و دیگر کشورهای شرق نزدیک حکایت می کند؛ باز کم و بیش در روشن کردن تاریخ ماد موثر است؛ زیرا مادها تنها قبیله ی آریایی بودند که در سایه ی اتحاد٬ امپراتوری بزرگ آشور را برای همیشه شکست دادند؛ و اقوام و قبایل بسیاری را از قید اسارت آنان رهایی بخشیدند. پس از استقرار سلسله ی ماد در مغرب ایران اندک اندک رژیم مادر شاهی جای خود را به رژیم پدرشاهی داد. بنابراین فعالیت کشاورزی با زنان بود؛ و مردان برای زنان اهمیت ويژه ای قايل بودند. پس از مادها نوبت به سلسله ی هخامنشی و پارس ها می رسد که بنیانگزار آن کورش بزرگ است. به طوری که می دانیم؛ ملکه ماندانا مادر کورش و دختر آستیاک؛ آخرین پادشاه ماد تاثیر انکارناپذیری در انتقال قدرت به پسرش کورش داشت. در دوران مادها؛ زن به ریاست قبیله و نیز قضاوت می رسید؛ هنوز بقایای از سیستم مادر شاهی وجود داشت. «دیاکونف» در تاریخ ماد می نویسد دوران مادرشاهی با انقراض سلسله ی ماد به پایان رسید و در حکومت هخامنشی زن و مرد از حقوقی برابر و یکسان برخوردار بودند. بنا به گفته ی دیاکونف؛ که او باز از قول کتزیاس؛ مورخ یونانی نقل می کند؛ دختر و داماد پادشاه در حکومت ماد می توانستند قانونا مانند پسر وارث سلطنت او باشند. در جامعه ی مادها هنگامی که پدرشاهی جانشین مادرشاهی گشت؛ مقام اجتماعی زن و حقوق او در خانواده همچنان محفوظ ماند؛ فقط تا حدی از اختیارات فوق العاده ی زن کاسته شد. طبق تحقیقات باستان شناسان لباس زن مادی با اختلاف اندکی شبیه پوشاک مردان بوده است و حجاب نداشتند. همانطور که در بالا گفته شد؛ دختر و داماد پادشاه می توانستند وارث تاج و تخت او باشند. چون آستیاک فرزند پسر نداشت؛ قانونا سلطنت ماد حق شاهزاده ماندانا بود؛ و این امر همانطور که گفته شد؛ در انتقال قدرت به کورش بزرگ موثر بود. ماندانا مدرسه و گروه های پارس را بنیان نهاد که در آن عده ی زیادی از پسران پارسی همسن و سال کورش؛ تیراندازی؛ اسب سواری و فنون نبرد را می آموختند. گذشته از این ماندانا به کورش آموخت که حق چیست و ناحق کدام است. شاید احترام فوق العاده ای را که کورش نسبت به مادرش ماندانا رعایت می کرد؛ به پاس داد و عدالت خواهی ای بود که از او آموخته بود. به طوری که «پلوتارک» می نویسد : «... مهم ترین عامل پیروزی کورش بر آستیاک زنان بودند.» مسلما تعالیم مزدایی که زنان و مردان را یکسان می نگرد؛ و فرقی بین آنان قایل نیست؛ در ارتقا مقام و شخصیت زن در ایران باستان اثری انکارناپذیر داشته است. در دین زرتشت؛ هر انسانی که از دانش و نیکی برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتی؛ در آغاز آفرینش به خواست اهورامزدا؛ در مهر روز مهرماه دو ساقه ی ریواس به هم پیچیده از زمین سربرآوردند و گیاه کم کم از صورت گیاهی به صورت دو انسان درآمد که در قامت و صورت شبیه هم بودند؛ یکی مذکر به نام «مشیه» و دیگری مونث به نام «مشیانه». در کتاب «بندهش» فصل ۱۵ آمده است : «... آنگاه اهورامزدا روان را که پیش از پیکر آفریده بود در کالبد مشیه و مشیانه بدمید و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستید. شما را پاک و کامل بیافریدم. هر دو اندیشه و گفتار و کردار نیک به کار بندید؛ و دیوان را پرستش مکنید. پس مشیه و مشیانه از جای خود به حرکت آمدند٬ و خود را شستشو کردند٬ و نخستین سخنی که بر زبان راندند این بود «اهورامزدا یگانه است.» او آفریننده ی ماه و خورشید و ستارگان و آسمان و آب و خاک وگیاهان جاندارنست ...» چنانچه ملاحظه می شود؛ در دین مزدیسنی که معتقدات زرتشتیان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از یک ریشه تکوین می یابند با هم از زمین سربرمی دارند و یکسان رشد می کنند و اهورامزدا با آنان بیکسان و با یک زبان سخن می راند و دستور واحدی برایشان مقرر می فرماید. آن دو پس از اقرار به یگانگی اهورامزدا نخستین سخنی که به زبان می رانند این است «هر یک از ما باید خشنودی و دلگرمی و محبت و دوستی دیگری را فراهم کند.» از این گفتار برمی آید که در دین زرتشت هیچ یک از زن و مرد را به یکدیگر تفوق و امتیازی نیست٬ و آن دو از نظر آفرینش و خلقت یکسان و برابرند. شخصیت زن در دین زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پایان نیز با مرد یکسان و برابر است. بنا به معتقدات دینی زرتشتیان هنگامی که «سوشیانت» - موعود نجات بخش آخرالزمان - از شرق ایران و حوالی دریاچه ی هامون ظهور می کند از هر گوشه ی ایران پاکان و دینداران به او می پیوندند. تعداد آنان سی هزار نفر است که نیمی از آن مرد و نیمی دیگر زن خواهند بود. عظمت مقام زن را در آیین زرتشت از اینجا می توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتی از شش امشاسپند دین زرتشت٬ سه امشاسپند ضمیر مذکر و سه امشاسپند ضمیر مونث دارند. سه امشاسپند مذکر عبارتند از : ۱- بهمن یا وهمن یا وهومن که به معنای خرد کامل است. ۲- اردیبهشت یا اشاوهیشتا که به معنی نظم و بهترین راستی و هنجار و قانون و سامان آفرینش است. ۳- شهریور یا خشتروییریه که به معنی حکومت بر خویش٬ خویشتن داری٬ و شهریاری آسمانی است. و سه امشاسپند مونث این ها هستند : 1- اسفند یا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوری و موکل بر زمین است. 2- خرداد یا اروتات که نمودار کمال٬ رسایی؛ شادی و خرمی و موکل بر آبهاست. 3- امرداد یا امرتات که مظهر جاودانگی و بی مرگی است. همچنین تعدای از ایزدان در مذهب زرتشت که در مرتبه ی پایین تری از امشاسپندان هستند (امشاسپند ملک؛ و ایزد فرشته) ضمیر مونث دارند. مثلا پس از درگذشت انسان در سپیده ی صبح چهارم؛ در سر پل چینوت؛ «مهر» و «سروش» و «رشن» از روان درگذشته درباره ی اعمال و کارهای او پرسش می کنند. مهر ایزد و سروش ایزد از ایزدان مذکر؛ و رشن ایزد از ایزدان مونث است. همچنین ایزد «دینا» که به معنی وجدان و دین است؛ با رشن ایزد همکاری دارد. ایزد «چیستا» که به معنی دانش و خرد است نیز مونث است. زرتشت از این ایزد بارها کمک طلبیده است. دیگر از ایزدان مونث اشی است که فرشته ی دهش و بخشایش و آسایش است. و زرتشت در گات ها او را چنین ستوده است : «... جهان از او راه رسم خداپرستی گرفت و اهریمن راه عزیمت گزید ...». در ایران باستان زرتشتیان زناشویی را تنها به منظور رفع حوایج جسمانی و جنسی انجام نمی دادند. بلکه برای آن هدف و آرمانی بسیار عالی و مترقی داشتند. این هدف فراهم کردن وسایل پیشرفت معنوی و غلبه ی نهایی نیکی بر بدی بود. تعالیم زرتشت، بشر را در راه رسیدن به عالی ترین مدارج روحانی یعنی فراهم نمودن و تسریع ظهور سوشیانت و غلبه ی نیکی بر بدی هدایت می کند. هدف از زناشویی مشارکت در نهضت بزرگ روحی است که در بیشتر ادیان الهی به بشر وعده داده شده است. بنابراین؛ زناشویی در دین زرتشت عملی مقدس و ستایش انگیز است که از هر گونه تحقیر و تبعیض و نابرابری به دور است. به قول «گیگر» از خصوصیات موقعیت حقوقی زن و برابری او با مرد در دین زرتشت آن است که همانطوری که مرد پس از زناشویی به لقب «نمان پیتی» یعنی سرور و کدخدای خانه ملقب می گشت؛ زن نیز پس از زناشویی به لقب «نمانوپیتی» یعنی نور و فروغ خانه ملقب می گشت به عبارت دیگر مرد کدخدای و زن کدبانوی خانه بود. به قول همین دانشمند بزرگ آلمانی؛ و نویسنده ی کتاب «تمدن ایرانیان خاوری» زن پس از ازدواج در صف همسری شوهر قرار می گرفت؛ نه در ردیف اموال و یا از تابعین او. به عبارت دیگر زن کنیز و برده ی مرد نبود٬ بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کلیه ی حقوق با مرد بربار و در جمیع امور با او شریک به شمار می آمد. «کریستن سن»؛ خاورشناس بزرگ دانمارکی می گويد : «رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود. در مورد آزادی در ازدواج هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست.» زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می فرماید : «پروچیستا من جاماسب را که مرد دانشمندی است (وزیر گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان) برای همسری تو برگزیدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببین که آیا او را لایق همسری خود می دانی یا نه ؟» در بند ۵ گات ها نیز، زرتشت خطاب به همه ی پسران و دختران جوان می گوید : «ای دختران شو کننده و ای دامادان اینک شما را می آموزم و آگاه می کنم٬ پندم را به خاطر بسپارید٬ و برابر اندرزم رفتار کنید تا به زندگی سعادتمند نایل گردید. هر یک از شما باید در پیمودن راه زناشویی و مهرورزی و پاکی و نیکی بر دیگری سبقت جوید٬ زیرا تنها بدینوسیله می توان به یک زندگی سراسر شادی رسید.» به طوری که می بینیم در زندگی زنان و مردان پارسا یکسان مورد خطاب قرار می گیرند. پس از مرگ نیز به روان و فروهر هر دوی آن ها یکسان درود فرستاده می شود. در یشت ها آمده است : «... فروهر همه ی مردان و زنان نیک را می ستاییم.» در فصل ۳۸ یسنا آمده است : «... ای اهورامزدا زنان این سرزمین را می ستاییم و زنانی که آیین راستی و نیکی برخوردارند» در فروردین یشت؛ که طولانی ترین یشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نیک جهان یکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتی در قرن اولیه ی ظهور زرتشت و نیز در زمان هخامنشیان از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را می گذاراند. همانطور که گفته شد نمونه ی کامل آن ماندانا مادر کورش بزرگ بود؛ که بارها کورش به وجود او افتخار کرده است و حضور زنانی از قبیل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا؛ آرتمیز؛ و غیره نمودار حضور فعال زن ایرانی در این دوران است و مشارکت همه جانبه ی زنان در این عصر چشمگیر است. از حفریات و کشفیات باستان شناسی که در تخت جمشید به عمل آمده٬ الواحی به دست آمد که نشان می دهد در ساختمان تخت جمشید عده ی زیادی از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزایای جنسی از قبیل نان و شراب و غیره؛ مطابق مردان دریافت داشته اند. این الواح هم اکنون در موزه های جهان ضبط است. پس از شکست هخامنشیان وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود. زیرا در زمان سلوکی ها؛ زنان و دختران زیادی از یونان در ایران زندگی می کردند؛ و چون در یونان زن از تساوی حقوق با مردان برخوردار نبود. لذا در وضعیت و سرنوشت زن ایرانی نیز تاثیر نهاد. می دانیم که در دیانت زرتشت ازدواج بر پایه ی تک همسری است٬‌ هیچ مرد زرتشتی حق ندارد با داشتن زن؛ زن دیگر انتخاب بکند. لکن تعداد زیادی از این زنان و دختران یونانی به صورت معشوقه ی مردان ایرانی درآمدند که به طور قطع از استحکام بنیان خانواده ی ایرانی کاست. برخی از این زنان به صورت عقد مهلت دار با مرد ایرانی به سر می بردند و برخی دیگر نیز با روابط آزاد با مردان ایرانی حشر و نشر داشتند. در زمان اشکانیان گرچه زن ایرانی تا حدی موقعیتش تحکیم شد؛ ولی به هر حال حکومت سلوکی ها و تاثیرات ناشی از آن و نفوذ هلنیسم اثر خود را گذاشت. از طرفی در دوران پارت ها یا اشکانیان به علت گستردگی قلمرو پارت ها طوایف و اقوام و ملل گوناگون در امپراتوری وسیع اشکانیان می زیستند که هر یک آداب و رسوم و سنن مخصوص به خود داشتند و طبیعتا این دگرگونی در وضعیت زن و خانواده ایرانی اثر بخش بود. در زمان ساسانیان که دین زرتشت اهمیت اولیه ی خود را بازیافت و سیستم حکومت نیز به طریق موبد شاهی اداره می شد؛ زن ایرانی تحت تعالیم مذهب زرتشت باز حقوق و امتیازاتی را به دست آورد. عصر ساسانیان به قول «دارمستتر»؛ نه تنها از لحاظ تاریخ ایران؛ بلکه برای تمام جهان واجد اهمیت است. از کارنامه ی اردشیر بابکان اینطور برمی آید که شخصیت زن از همان آغاز کار ساسانیان محترم شمرده می شد؛ و هیچکس حتی پادشاه نمی توانست به میل و دلخواه خود زنی را مورد آزار قرار دهد. به طوری که از الواح و مدارک و اسناد این دوران برمی آید زن از موقعیت خاصی در دوران ساسانیان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزدیک به بیست سال یعنی از پیش از تولد شاپور تا موقعی که او به سن رشد قانونی رسید؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره می کرد. در پندنامه ی آذرباد مهراسپند، وی به پسر خود اینطور می گوید : «... اگر تو را فرزندی است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نیکو زندگی کند ...». زن در مذهب زرتشت از لحاظ مذهبی می توانست تا درجه ی «زوت» برسد. این امر مسلما مستلزم فراگرفتن علوم بایسته ی دینی بوده است. در «ماتیکان هزار دادستان» آمده است که روزی چند زن راه را بر یکی از قضات عالی مقام می گیرند؛ و از او مسایلی را سوال می کنند. قاضی مزبور به همه ی سوالات به جز یکی پاسخ می دهد. بلافاصله یکی از زنان می گوید جواب این سوال در صفحه ی فلان از فلان کتاب است. این موضوع می رساند که زن در عهد ساسانیان حتی بر مسایل مشکل حقوقی نیز احاطه داشته است. مطابق مندرجات کتاب «حقوق زن در زمان ساسانی» نوشته ی «بارتلمه» مستشرق معروف آلمانی؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباری نداشت مردی را که پدرش برای او در نظر گرفته به همسری قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نماید؛ و یا تنبیه دیگری درباره اش اعمال دارد. فصل ۱۹ از کتاب «ماتیکان هزار دادستان» در بند ۳ و ۴ می گوید : «... دختران را بدون رضایت خودشان نمی توان به ازدواج مردی درآورد.» در بند ۲۹ از فصل ۲۸ همین کتاب می گوید : «... پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و دیون پدر و مادر متوفی خود سهیم و شریکند»؛ و از این فتوا اینطور استنباط می گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکالیف و مسولیت ها نیز در ردیف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده، حق نظارت مرد را در خانواده تعیین کرده بود و مرد وظیفه داشت که با همسر و فرزندان خود به خوبی و مهربانی رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر یکدیگر مسولیت مشترک داشتند. اگر کسی اموال خود را به اشخاص بیگانه می بخشید و وارثین قانونی خود را محروم می کرد؛ این عمل قانونی نبود؛ و تنفیذ نمی شد. پس از درگذشت پدر خانواده، حق ولایت با مادر بود؛ و ریاست خانواده به او تفویض می گشت. در صورتی که بین طرفین طلاق و جدایی صورت می گرفت؛ زن می توانست مهریه مطالبه کند؛ و مادام که شوهر اختیار نکرده و درآمدی از خودش نداشت؛ همسر سابق باید نفقه ی او را بپردازد. بارتلمه بر بنیاد کتاب ماتیکان هزار دادستان درباره ی حد نصاب ارث چنین می نویسد : «... تقسیم ارث در حقوق ساسانی پس از درگذشت پدر خانواده به این ترتیب بود که زن و پسران هر یک سهم مساوی از ارث داشتند. دختران در صورتی که ازدواج کرده و از خانه ی پدر جهیزیه به خانه ی شوهر برده بودند نصف؛ و در غیر این صورت مطابق برادران ارث می بردند.» مطابق قوانین اوستا : ۱- زن حق مالکیت داشته و می توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند. ۲- زن می توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد. ۳- زن می توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید (در صورت بیماری شوهر) ۴- زن می توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را بخواهد. ۵- شوهر حق نداشته است بدون اجازه ی زنش دختر خود را شوهر دهد. ۶- در دادگاه گواهی زن پذیرفته می شد. ۷- زن می توانسته است داور یا وکیل شود. ۸- زن می توانسته وصی قرار گیرد و تمام اموال خود را وصیت کند. همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده : «ای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده ی انجام وظایفش برآید و مسولیت خود را درباره ی خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند»(دختر یا پسر مطرح نیست) این ها آینه ی تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه ی زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه های پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون «کاوه»٬ و «رستم» و «اسفندیار» و «سیاوش» و «سهراب» و «کیخسرو» را می بینیم، با زنان دانا و خردمنی چون «فرانک» و «سیندخت» و «گردآفرید» و «رودابه» و «تهمینه» و «کتایون» و «فرنگیس» و «کردیه» و «پوراندخت» و «آزرمیدخت» و ... روبرو می شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند. آنچه فردوسی بزرگ در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخیلات و رویاهای شاعرانه نیست. بلکه تمام روایات و اخبار تاریخ کهن ایران است که سینه به سینه حفظ شده و یا کتابت گردیده و سرانجام به دست فردوسی رسیده؛ و این حماسه سرای بزرگ علیرغم محدویت و قضاوت نادرست و افکار کوته بینانه ای که در سده های سوم و چهارم هجری در مورد زنان معمول بوده با درایت و امانت داری ستایش انگیزی همان اخبار و روایت و شنیده ها را که درباره ی زن عهد باستان به دستش رسیده و نمودار ارج و اهمیت زن ایرانی در آن دوران بوده است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعی و موقعیت زن را آنچنان که در ایران قبل از اسلام بوده؛ معرفی کرده است. پانوشت : 1. این تنها نظر دکتر گریشمن است که بدون کم و کاست در اینجا آورده شده و دلیل آن نیست که انجمن سرزمین پارسیان نیز بر همین باور باشد.



امروز در عصر ما ، زيباترين و ارجمند ترين و در عين حال در دسترس ترين و تاحدودي ارزان ترين تحفه ها يك شاخه يا دسته گل است كه به مناسبت هاي بسياري هديه ميشود . اين اقدام بديع و شايسته كه اكنون در بين همه جوامع و اقوام و ملل در سراسر جهان كم و بيش متداول است پيشينه بسيار دور و درازي مخصوصا در قلمروهاي فرهنگي ايران و به تبع آن در حوزه پهناور نفوذ زبان فارسي ، دارد . در اين مقاله به استناد آثار باستان شناختي موجود و با استفاده از مستندات تاريخي و متون كهن ، پيشينه دسته گل در ايران از عهد باستان تا عصر حاضر ، مورد بررسي و تتبع قرار ميگيرد . در باب مراسم گل افشاني و تهيه تاج گل و گل آرايي در عصر هخامنشيان مورخان و نويسندگان يوناني و رومي عهد باستان مطالب قابل توجه بسياري نوشته اند و در منابع پس از آن حتي در بعد از اسلام مطالب فراواني در اين باب موجود است كه در اين مقاله به لحاظ ايجاز از پرداختن به آنها پرهيز ميشود . قديم ترين و زيباترين سند درباره پيشينه دسته گل در ايران ، گل و غنچه هاي دست داريوش در سنگ نگاره هاي تخت جمشيد است كه بيشتر از 2500 سال سابقه دارد . بنابر نظر تحليل گران تاريخ ، اين نقوش ، مراسم برپايي جشن نوروز ، و به گمان برخي جشن تولد و بعضي مراسم تاج گذاري را به نمايش مي گذارد . هر چه كه باشد اين مراسم به پيروي از سنت هاي كهن تري بر پا شده كه در عهد داريوش با آن شكوه تجلي پيد كرده و در عين حال شاهد ارجمند و كاملا گويايي از علاقه و توجه ايرانيان نسبت به گل و تقديم و هديه دسته گل است . اوژن فلاندن در سال 1841 م نوشته است از نقوش تخت جمشيد يك چيز دستگير ما شد كه در بين ايرانيان قديم معمول بوده و هنوز هم متداول است و آن دسته گل مي باشد . ايرانيان سخت خوش دارند هميشه شاخه گلي در دست داشته باشند كه تقديم دوستي كنند . در برخي از سكه هاي بر جاي مانده از عصر اشكانيان الهه اي را نشان مي دهد كه گل يا دسته گل يا شاخه هميشه سبز نخل يا مورد را در دست دارد . از جمله آثار ساسانيان مهري از جنس عقيق بي رنگ با نقش گلي در دستي كشيده و ظريف است كه در مجموعه وست هان نگهداري ميشود و نقش آن را ايدت پراوا نقل كرده است . ديگر نقش حجاري شده بر سينه كوهي در ناحيه برم دلك در 6 كيلومتري قصر ابونصر و 12 كيلومتري شرق شهر شيراز است كه در آن نقش مردي در حال تقديم گلي به بانويي را نشان مي دهد. نقش بسيار جالب بانويي دسته گل به دست از عهد ساسانيان توسط پرفسور گريشمن در بيشابور كشف شده كه اكنون قطعه موزاييك آن در موزه ايران باستان موجود است . منابع اسلامي نيز از تهيه دسته گل در ايران عصر ساسانيان خبر مي دهند . مثلا ابوحنيفه دينوري (قرن 3 هجري ) در شرح واقعه پيروزي بهرام گور بر تركان بلخ و تعقيب آنان تا آن سوي آمويه (رود جيحون ) و باز گشت پيروزمندانه او به جشن و شادماني هاي ايرانيان اشاره مي كند و مي افزايد به خوشگذراني پرداختند آنچنان كه كرايه اسب دواني در يك روز به بيست درهم و ارزش يك دسته گل به يك درهم رسيد . معلوم ميشود كه در آن عصر گل فروشي وجود داشته و در روزهاي جشن و سرور ارزش بيشتري مي يافته است . يا به نوشته ابن بلخي روزي قباد با جمعي از بزرگان نشته بود ، فرزندش انوشيروان دسته گل يا گلي خوشبوي (سپر غم ) به پدر تقديم مي كند . روي به پدرش قباد آورد و زمين بوس كرد ، و خدمت به جا آورد و به دو زانو ايستاد و سپر غم پيش پدر داشت . قباد آن سپر غم بستد و او را در كنار گرفت و ببوسيد . و به نوشته نوروزنامه (منسوب به حكيم عمر خيام نيشابوري ) به هنگام تحويل سال در نوروز ، موبدان از جمله با دسته اي خويد (سبزه گندم يا جو تازه رسته ) به حضور ملك مي رفت . در منظومه شور انگيزه ويس و رامين كه مايه هاي داستاني آن از عهد پارتها است به حضور دسته هاي گل در مراسم جشن نوروزي ايرانيان اشاره اي دارد : گل و نرگس به هم ديدي به نوروز . در منظومه هاي حماسي و داستاني سخن سرايان ايراني نيز به فراواني از دسته گل به مناسبت هاي مختلف ياد شده است . در اينجا بر حسب تقديم تاريخي وقايع ، نمونه هايي از آن نقل ميشود . به روايت فردوسي وقتي كيكاووس بن كيقباد (دومين شهر ياركياني ) همه آفاق جهان را تسخير مي كند ، اهريمن ديوي را به صورت غلامي خوش برخورد و سخنگوي و شايسته انجمن با دسته گلي بر سر راه او به نخجير گاه مي فرستد . غلام به كاووس بر مي خورد و بيامد به پيشش زمين بوس داد / يكي دسته گل به كاووس داد و گفت : گرفتي زمين و آنچه بد كام تو / شود آسمان نيز در دام تو و به اين ترتيب وسوسه تسخير فضا را در كيكاوس بر مي انگيزد كه داستان آن مشهور است . كيكاوس براي رستم در زابل پيام مي فرستد كه خيلي سريع ، حتي اگر دسته گل در دست داري بگذار و چالاكانه به دربار بيا : اگر دسته داري به دستت مبوي / يكي تيز مغز و بنماي روي . گشتاسب بن مهراسب (پنجمين شهريار كياني ) ، كتايون دختر قيصر روم را مي پسندد. كتايون دسته گلي به نشانه رضايت به او مي دهد و متقابلا دسته گلي خوشبوي ميگيرد : يكي دسته دادي كتايون بدوي / ازو بستدي دسته رنگ و بوي . كتايون با كنيزكانش به انجمن قيصر با دسته گلهايي وارد ميشود : كتايون بشد با پرستار شصت / يكي دسته تازه نرگس به دست . فردوسي در داستان غم انگيز بيژن و منيژه نيز ضمن وصف بزم شهريار كه : همه باده خسرواني به دست و دسته هاي گل در پيش روي دارند مي گويد : مي اندر قدح چون عقيق يمن / به پيش اندرون دسته نسترن . ايرانشاه ابي الخير در منظومه دلنشين بهمن نامه ، چگونگي مراسم واگذاري تاج و تخت از سوي بهمن بن اسفندياربن گشتاسب ، به دخترش هماي را وصف كرده (گويي مضامين سنگ نگاره هاي تخت جمشيد را تجسم بخشيده با اين تفاوت كه خشايارشاه در پست سر داريوش گل در دست گرفته است . بهمن فرمان مي دهد همه سران و موبدان گرد آيند و جهان پهلوان مامور سازمان دهي جشن باشكوه مي شود : هم آنگه بفرمود شاه بلند كه آن بارگه بركشد او بلند سران سپه راز لشكر بخواند همه موبدان را بدانجا نشاند نشست از بر تخت فرخ هماي با ستاد بهمن به پيشش به پاي يكي دسته گل نهادش به دست كياني كمر بر ميانش ببست نخستين كسي زان همه سرافراز جهان پهلوان برد پيشش نماز در منظومه ويس و رامين كه داستان آن منشا از مناع عصر اشكانيان دارد ، شاه موبد از شهر و (شهربانو ) اهل ماه آباد (ايالت ماد ) خواستگاري مي كند ، و پيمان زناشويي مي بندند كه حاصلش دختري زيباست كه نامش را ويس مي گذارند . شاه موبد به نشانه خواستگاري دسته گلي صد برگ (سرخ ) به شهر و مي دهد : به تنهايي مر او را پيش خود خواند بسان ماه نو بر گاه بنشاند به رنگ روي آن ماه پريزاد گل صد برگ يك دسته بدو داد سالهايي سپري گرديد . ويس زيباترين گلرخان ، ورامين برادر شهريار ، دلباخته يكديگر شدند . روزي ويس به نشانه پيمان و عهد دسته گلي از بنفشه به ورامين هديه مي كند به رامين داد يك دسته بنفشه / بيادم دار گفتار اين هميشه . و در ادامه با گفتاري نغز ، پيمان شكن را با چنين مضموني نفرين مي كند : چو گل يك روزه باداجان آن كس / كه از ما بشكند پيما از اين پس . شاه موبد با تمهيداتي رامين را از ويس دور مي كند . رامين در شهرك گوراب (در نزديك ملاير كنوني ) به زيبارويي با نام گل دل مي بازد . روزي با ياران در گلگشت باغ و راغ ، واقعه اي پيش مي آيد كه رامين را به ياد پيمان با ويس مي اندازد و عهد شكني اش تداعي مي شود . ز يارانش يكي حور پريزاد بنفشه داشت يك دسته بدو داد دل رامين بياد آورد آن روز كه پيمان بست با ويس دلفروز زان پس رامين با ياد روي و موي دلدارش ويس : به اندر گل صد برگ جسي به ياد روي او بر گل گرستي بنفشه برچدي هر بامدادي به ياد زلف او برباد دادي . برابر روايت فردوسي ، در عصر شاپور ساساني ، فرستادن دسته هاي گل در مراسم تدارك جشن ها و بزمها ، متداول بوده است : خورش ها فرستاد و چندي نبيد / هم از بوي ها نرگس و شنبليد . و براي بهرام گور سپر غم ها و دسته گل هاي شاهانه به ارمغان مي رسد : شتروار ها نار و سيب و بهي / از گل دسته ها كرده شاهنشهي . دربار ساساني بسيار با شكوه بود . در عصر خسرو پرويز عظمت آن فزوني يافت . در منابع قديم از گنج ها و تجملات خسرو پرويز روايات زيادي نقل شده است . بر طبق روايت فردوسي ، چون خسرو پرويز عزم شكار مي كند در مسير نخجيرگاه ساز و برگي عظيم و تداركي حيرت انگيز مهيا شود ، از آن جمله : سيصد مرد سوار با زين و برگ ، 1160 مرد زوبين به دست ، 1040 شمشير دار زره پوشيده ، 700 مرد نگهدار باز (به اصطلاح قوشچي ) با پرندگان شكاري (باشه ، چرخ و شاهين ) 70 شير و پلنگ تربيت شده (آموخته ) 700 سگ شكاري با قلاده زرين ، 2000 رامشگر شتر سوار با افسار زرين ، 800 شتر با بار كرسي و پرده سراي و خيمه و خرگاه ، 200 مرد با مشك هاي آب كه مسير را مرتبا آب پاشي كنند و دو صد مرد (غلام / بنده ) با بخور سوز و دو صد مرد با دسته هاي گل و زعفران جلوتر از اين كاروان عظيم حركت مي كرد . در بخوردان ها عود و عنبر مي سوختند و زعفران مي افشاندند تا رايحه بخور و بوي خوش زعفران و دسته گل هاي نرگس به مشام خسرو برسد . به روايت نظامي گنجوي در مراسم استقبال شيرين از خسرو ملازمان (كمربندان ) او همه دسته گلي در دست دارند و شيرين خود دسته گلي نرگس به دست گرفته است . بعد از اسلام گل و دسته گل در نزد ايرانيان حرمت و اعتبار خود را حفظ كرد و شايد ارجمند تر شد . مطابق برخي نقل قول ها اعتباري كه مردم به گل سرخ مي دادند از سخني منسوب به حضرت محمد مايه داشت ، كه فرموده بود : به شب معراج گل سفيد از عرق من آفريده شد و گل سرخ از عرق جبرئيل و گل زرد از عرق براق . خلفاي اموي به عصر بيشتر از گل توجه داشتند . عرب ها زعفران و گلاب را به عنوان عطر بر تن و جامه خود مي زدند . زعفران را از كرمانشاه و همدان و گلاب را از شهر جور = كور : فيروز آباد فارس وارد مي كردند . در عصر عباسيان تمدن و فرهنگ ايراني تاثيري عظيم بر دارالخلافه و جوامع اسلامي گذاشت . به گفته يكي از نويسندگان معاصر عرب ايرانيان در تمدن عباسي تاثير به سزايي داشتند ولي تفوق ادبي آنها جز تفوق سياسي شان نبود . اين تاثير در زمان هادي و هارون بيشتر شد و در عصر مامون به اوج كمال خود رسيد . بيشتر وزراي مامون ايراني الاصل بودند . مادر مامون دختر استاسيس به نام مراجل ايراني و اهل بادغيس ، و همسر او پوران دخت دختر حسن بن سهل سرخسي ، و هر دو خراساني بودند . آداب و رسوم دربار ساسانيان در روزگار مامون زنده شد . تقليد جامه ها ، خوراكها ، تجملات و از جمله گل و گل آرايي و تهيه دسته گل به پيروي از سنت هاي كهن پيشين اعتبار فراواني پيدا كرد . تعبيرات و تشبيهات ايراني رايج در عصر ساسانيان ، كه دهان به دهان در نزد عامه مصطلح مانده بود وارد ادبيات عرب گرديد . اديبان و سخنوران به مجلس بزم دوستان دسته گل و ميوه هاي خوشبوي مي بردند . عبدان اصفهاني برخي از مضامين ايراني را در سروده هاي عربي خويش گنجانيده است ، از جمله مضموني به اين شرح دارد : يارم گل و ليمويي با پوست دل انگيز ، رخ نمود ، به شادي رويش شراب نوشيدم ، آنگاه همرنگ گل روي خود و ليموي رخ من هديه ام داد . به روايت عطار نيشابوري وقتي ابوالحسن نوري بغشوري (اهل بغشور خراسان در قرن 3 هجري ) بيمار شد ، جنيد بغدادي به عيادت او آمد و گل و ميوه آورد . ابن بزاز اردبيلي نقل مي كند كه شيخ صفي الدين اردبيلي جد صفويان دسته اي گل سرخ به شيخ زاهد داد . اين اقدام عارفان حكايت از ارج نهادن به سنتهاي كهن دارد . درخت هميشه سبز مورد با گلهاي زرد زيبا كه قامتي چون درخت سرو كوچك دارد در ادوار باستان در نزد ايرانيان حرمتي چون درخت سرو داشته است . شاخه هاي اين درخت را در مراسم قرباني براي تيمن به دست مي گرفتند و همچون گل طراوت و جلايي شاعرانه و زيبا داشت . شاعران عصر عباسي تعبيرات ايراني در باب دسته مورد و گل را در مضامين خويش بازتاب داده اند . مثلا شاعري مضموني از اين قرار دارد : وقتي دسته مورد به او هديه كرد ، خرسند شد و چون گل به او پيشكش نمود افسرده به زاري در آمد چرا كه مورد ماندگار و گل گذراست . در منابع ادبي فارسي از كوتاهي عمر گل سخن هاي بسيار گفته شده و مضاميني نغز و دلكش موجود است . در عصر عباسيان تربيت و آموزش كنيزكان زيبا روي متداول بود . كنيزان آيين بزم و انس را مي دانستند . از باب نمونه كنيز زيبا و فرزانه مامون به نام تودد به مباني علوم و هنرهاي آن روزگار آشنا بود . به طوري كه در مناظره اي به پرسش هاي دانشمندان رشته هاي مختلف علم و ادب در حضور مامون پاسخ هاي دقيق و سنجيده اي داده كه داستان آن در چهارصد و پنجاهم هزار و يكشب به تفصيل آمده است . از جمله طبيب دارالخلافه از تودد پرسيد : از بهترين بقول (تره بار ) خبر ده . كنيز جواب داد : بهترين بقول كدو است . طبيب پرسيد بهترين رياحين (سپرغم ها ) كدام است ؟ . كنيز جواب داد : گل است و بنفشه . ديگر نمونه كنيزي به نام متيم هشاميه بود كه سرآمد فرهيختگان و هنرمندان زن به حساب مي آمد . او در قرن دوم هجري در بصره به دنيا آمد كه به فرهنگ ايراني كاملا غلبه داشت . متيم با جمالي زيبا با كسب دانش و هنر به كمال رسيد به طوري كه در شمار شعرا و ادبا و موسيقي دانان بزرگ غرب درآمد . او علاقه عميق و توجهي دقيق به گل و پرورش آن داشت . گل بنفشه را مي پسنديد و انواع گل و لاله و سنبل را در خانه خويش مي كاشت و گل همواره در آستين داشت و حرمت و عزتي پيدا كرده بود . هميشه دسته هاي گل و لاله تازه به او هديه مي كردند . عيد فطر و قربان در كنار نوروز ، مهمترين اعياد بغداديان محسوب مي شد . اعياد مسيحيان نيز مورد توجه و به بزم نشستن برخي خليفگان بود . مثلا از احمد بن صدقه كه روز عيد سعنانين (جشن روز يكشنبه قبل از عيد فصح ترسايان ) نزد مامون رفته بود نقل كرده اند كه گفته است بر مامون وارد شدم در آن هنگام در پيشگاه مامون بيست كنيز رومي ايستاده بودند ، همه زنار بسته ، ديباي رومي پوشيد ، صليب هاي زرين برگردن آويخته كه در دست شاخه و برگ زيتون گرفته بودند ... كنيزها با انواع رقص پايكوبيدند . در جشن نوروز ثروتمندان هديه هاي نفيس و گرانبها به خليفه پيشكش مي كردند ، اما طبقات متوسط مردم سبد ميوه و دسته گل تحفه مي بردند . محمد بن محمود اصفهاني از قول جاحظ به نكات ظريف چگونگي هديه دادن به خليفه را متذكر شده است . از جمله مي نويسد : از ريحان معطر ، آنچه نام نيكو دارد چون گل و نرگس بفرستد و از هديه ياسمن كه به ياس من و تعبيري از نوميدي است . تعلق دارد تحرز نمايد و نفرستد . مجالس بزم و باده گساري برخي خليفگان افسانه آميز بود و هزينه هاي هنگفتي بر بيت المال تحميل مي كرد . متوكل كه ظلم و جور او بر آل ابوطالب و ايرانيان مشهور است در برپايي مجالس طرب و عياشي و باده گساري يد طولاني داشت . او در جشن ختنه سوران پسرش متعز 86 ميليون در هم خرج كرد و از جمله تعداد پنجهزار گل نرگس و ده هزار شاخه گل بنفشه تدارك ديد . زنان زيبا در آن زمان خود را با حرير چيني و قصب مصري مي آراستند ، آنها دسته گلي در دست داشتند ، و غليه (عطرهاي تركيبي ) و زعفران و سك (تركيبي خوشبوي ) و مشك و كافور و عطرهاي آن عهد را بر خود مي ماليدند . رسم مردم ايران به خصوص ديلميان اين بود كه براي تهنيت به بزرگي شاخه اي گل (ريحان : سپرغم ) به او تقديم مي داشتند و هنگام دادن شاخه ريحان با گفتن جمله : عمرك الله براي او آرزوي زندگاني طولاني مي كردند . مثلا وقتي كه عضدالدوله ديلمي به وليعهدي ركن الدوله گزيده شد به مردم قباي مخصوص ديلميان خلعت داد و آنان به رسم ديلم با تقديم شاخه ريحان به او تهنيت گفتند . متوكل عرب ها و تركان متعصب و دشمن آل ابوطالب را ارج نهاد و سرداران و كارگزاران و غلامان خاص خود را از بين آنان برگزيد . پس از اين تركان نيرو گرفتند و قدرت خليفگان بعدي را محدود كردند تا آنجا كه به عزل و نصب آنان مي پرداختند . ابن خلدون با اشاره به همين اقدام متوكل او را مسبب پيدايي سلسله سلاطين ترك (چون غزنويان ، غزان ، سلاجقه و مغولان و غيره ) معرفي كرده است . با اين حال برخي از اين غلامان ترك كه به سرداري و اميرالامرايي خليفگان رسيدند خود يا پدرانشان در خدمت سلاطين سامانيان بودند و يا با اقامت هاي طولاني در قلمرو هاي با فرهنگ ايراني به برخي آداب و سنن درباري ايرانيان آشنا شدند . مثلا در زمان خليفه متقي در سال 311 سرداران ترك در دارالخلافه جلسه كردند تا از بين سران خود فرمانروا را برگزينند . به نوشته ابن مسكويه رازي به اين منظور بنا به رسم ايرانيان در هنگام گزينش رهبر ، آس (شاخه درخت هميشه سبز مورد ) و ريحان آوردند و خجخج سپهسالار و شناخته شد . تركان تركستاني تبار ، خيلي زود مدارج فرمانراويي را با شيوه هاي مختلف كسب مي كردند مثلا ابوالفضل بيهقي چگونگي ارتقاي شغلي غلامي خوبروي ، به نام نوشتكين را شرح داده است او در دربار محمود و مسعود غزنوي ، از شغل ساقي گري يال بركشيد ، كارش به سالاري لشكرها كشيد . هديه گل دسته گل در سرتاسر قلمروهاي فرهنگ ايراني همواره استمرار داشته است . در منابع تاريخي و متون ادبي و سروده هاي شاعران پارسي گوي ، طي مضامين زيبا و دل انگيز فراواني به مناسبت هاي مختلف از هديه دسته گل سخن ها رفته است . تهيه گل در همه فصول ميسر نبوده به همين دليل با تدابيري گل را از نقاط دوردست وارد مي كرده اند . مثلا در عصر تيموريان در دوره شاهرخ از نقطه اي كوهستاني در ناحيه بادغيس گل را به هرات مي آوردند . اسفزاري مي گويد قريب به يك جريب باغچه ساخته و به آب باران پرورش داده شده و گل ها و درختان برآورده چنانچه در وقت تموز كه در ممالك هيچ جا گل نيست . از آنجا به مجلس همايون گل آرند ، چون آن موضع ييلاقي است . در غايت سردي هوا، گل و ميوه آن در تموز مي رسد . ظاهرا برخي از دراويش با چگونگي پرورش گل در غير فصل آشنا بوده اند . به طوري كه در زمستان به مريدان خود شاخه گل يا دسته اي گل هديه مي كرده اند . مثلا يكي از نويسندگان معاصر واقعه اي از اواخر عهد قاجاريه را نقل كرده و نوشته است از كرامات درويشي به نام شيخ اسماعيل هديه دسته گلي تازه و خوشبوي در زمستان به اسماعيل خان وكيل الملك است : وكيل الملك از آن دسته گل كه در آن فصل زمستان در هيج كجا يافت نمي شد به او هديه شده بود تعجب كرد . اما اين اقدام درويشان در عصر صفويه و يقينا پيش تر از آن سابقه داشته است . مثلا شيخ بهايي دانشمند مشهور در يكي از كتابهايش حكاياتي شنيدني درباره كرامات صوفيان نقل مي كند . اينگونه كرامات در منابع مختلف ثبت شده است . مثلا صناالسلطنه در عهد قاجاريه از زيارت مقبره سيد گل سرخ در يزد سخن مي گويد كه در عهد شاه اسماعيل مي زيسته است . صناءالسلطنه از قول مولف جامع مفيدي مي گويد خمير گيري اهل الله دست در خمير برده شاخ نرگسي درآورده خدمت سيد حسين فرستاد سيد از مشاهده آن حال ، چون گل برشكفت و دست مبارك در تنور تفته برده دسته گل سرخي برآورده نزد خميرگير فرستاد . كرامات را بگذريم ظاهرا اين افسانه ها ريشه در پندارهاي مردمان نواحي خشك كرانه هاي بياباني دارد كه گل در مقايسه با نواحي معتدل و سرسبز اعتبار و حرمتي به مراتب بيشتر و حتي غيرقابل قياس دارد . سنت تقديم و هديه دسته گل ، به پيروي از سنتهاي كهن باستاني در نزد ايرانيان محفوظ مانده ، همانطور كه مراسم نوروز ماندگار است . حتي مزداييان ايراني كه قرن ها پيش به هند رفته اند آداب و رسوم كهن خويش را حفظ كرده اند . در مراسم عروسي ، دسته هاي گل سرخ يا گلهاي عطرآگين به مهمانان مي دهند . اصفهاني ها در اجراي مراسم خواستگاري از روش ساسانيان پيروي مي كردند . يعني هرگاه جواني مي خواست با دختري ازدواج كند دسته گلي نزد بستگان دختر مي فرستاد . در صورتي كه دختر يا بستگان او با چنين ازدواجي موافق بودند . متقابلا دسته گل سرخي براي خانواده پس جوان مي فرستادند . ايرانيان مخصوصا روستاييان همواره از مهمان و حتي اشخاص غريب كه وارد آبادي آنها مي شد دسته گلي به او هديه مي كردند . مثلا ژوبر فرستاده ناپلئون به دربار فتحعليان شاه تعريف مي كرد كه پس از عبور از ناحيه بايزد يكي از سواركاران كرد دسته گلي به او مي دهد و سخناني بس نغز متضمن تعبيرات ايراني بيان مي كند . اين گفتار شورانگيز و در عين حال اندوه بار ، حكايت از نوميدي و ناامني و استبداد حاكم بر جوامع اقوام ايراني اين سوي و آن سوي مرزهاي سياسي در عضر قجر دارد . ژوبر مي گويد آن سوار اسبش را رها كرد در حالي كه با يك دست نيزه گرفته بود ، دسته گلي سرخ به من تعارف كرد و گفت اين گلها را بگير ، بر تو گذران آنها يك تصويري از زندگي است . زمان فرا مي رسد و آنها پژمرده ميشوند . ديري نمي پايد كه باد صحرا كه بايد گلبرگ هاي آنها را از هم بپاشد خواهد وزيد . سرنوشت ما در سرزمين سليوان همچنين است . خيلي كم پيش مي آيد كه مردي بيش از سي سال در اينجا زندگي كند . ژوبر واقعه شگفت انگيزي از قول مردمي كرد نقل مي كند كه رنج هاي بي حساب جوامع آن روزگار را از حكومتهاي ظالم بازتاب مي دهد . ژوبر وصف مراسم عروسي كردها كه همچون همه ايرانيان به توزيع شربت و شيريني و نقل و گل مي پرداختند شرحي نوشته است و مي گويد و براي من يك قدح از آن شربت با يك دسته گل فرستادند . ژوبر از مهمان نوازي كردها تمجيد فراوان كرده است . جهانگردان غربي از خصلت مهمان نوازي ايرانيان و هديه دسته گل بسيار سخن گفته اند . مثلا موريس دوكوتربرئه به تقديم دو دسته گل زيبا توسط دهقانان تبريزي به عباس ميرزا كه خود شاهد بوده اشاره كردهاست . كنت گوبينو وارد كازرون شده است مردم با صميميت و گرمي زياد با او برخورد داشته اند . او مي گويد اهالي شهر در سرتاسر روز با ارسال هداياي گوناگون چون گل و ميوه مهمان نوازي خود را نشان مي دادند . مردمان روستايي به خصوص در كرانه هاي بياباني يك شاخه گل را به صورت غيرقابل توصيفي دوست دارند . با اين حال به تازه واردين به روستا ارج بيشتري مي گذراند و همان گل را به او هديه مي دهند . مثلا صفاء السلطنه در عصر ناصرالدين شاه بر سر راهش در بيابان بين بجستان و طبس به آبادي كوچكي به نام ده محمد مي رسد . اوايل ارديبهشت ماه بوده است كه برايش دسته گلي سرخ نوبرانه هديه مي آورند . هنريش بروگش در عصر قاجاريه ضمن اشاره به سنت هديه گل در بين ايرانيان انواع گلهاي زينتي ايران را بر مي شمارد و مي افزايد ايرانيان كوچك و بزرگ و بدون استثنا از تماشا كردن و بوييدن گل . اين زيباترين پديده طبيعت لذت مي برند . و در تابلوهاي نقاشي هم گرفتن گل در دست نشانه رضايت و خرسندي است . خانم كلارا كوليوررايس ضمن شرحي درباره نوروز مي نويسد در ايران زمستان با آغاز نوروز تمام مي شود و شكوفه ها و ميوه ها در همه جا صداي بهاري مي زنند و اين نشانه هاي زنده هر چه بيشتر در جشن نوروز تجلي مي يابند . نوبر هر ميوه چون ميوه سبز و نارس بادام يا خيار سبز ريز تعارف و هديه ميشود . سبزه و دسته هاي گل نرگس بهترين هديه ها به حساب مي آيد . نوروز زمان داد و گرفت است به اميد دريافت هديه عيدي مي دهند . افراد فرودست تر گل و گياه و شيريني هديه مي دهند . سنت بسيار كهن هديه گل از عهد هخامنشيان تا به امروز پايدار مانده و مخصوصا سنگ نگاره هاي تخت جمشيد بر پايي جشن نوروز و تقديم دسته گل و ميوه و ديگر هدايا را به شهريار به نمايش مي گذارد . سخن سرايان ايراني به اين نكات اشاره هايي دارند . مثلا خاقاني شرواني در قرن ششم هجري گفته است : عادت بود كه هديه نوروزي آورند آزادگان به خدمت بانو و شهريار تحفه ها و هدايا را عوض مي داده كه در منابع كهن به اينگونه مراسم پرداخته شده گلها و ميوه هاي هديه نوروزي را به نديمان و درباريان هديه مي كرده است . مثلا ازرقي هروي ميوه ها و گلهاي اهدايي را كه دريافت داشته دستخوش متذكر شده است : عيد شاداب درختي است كه تا سال دگر از گل و ميوه او بوي همي يابي و فر ... زين گل و ميوه همان به كه يكي گيردبار زين گل و ميوه چه گويي كه چه باشد خوشتر عيد را دستخوش خويش گرفتيم ازو ميوه و گل به جزين گونه نخواهيم دگر ... ياري پيروي از سنتهاي پسنديده كهن از خصلت هاي ذاتي ايرانيان بوده و حفظ همين آيين ها و سنتها مايه دوام ايران و فرهنگ ايراني شده است



نخستين قرارداد مرزي بشر را مادها بستند 590 سال پيش از ميلاد دريكي ازروزهاي تابستان -معادل 9تير - نخستين قرارداد مرزي در تاريخ بشر ميان دولت ايران (حكومت ماد) و دولت ليدي (قسمتي از تركيه امروزي) بسته شد. مادها مردماني بودند آريايي‌نژاد كه سلسله خودرا در ابتداي قرن هفتم يا هشتم قبل از ميلاد تاسيس كردند، تاريخ ورود قوم ماد به فلات ايران دقيقا معلوم نيست. آشوريان در 844 قبل از ميلاد پارسيان را به نام پارسوا و در 836 قبل از ميلاد مادها را به نام ماداي مي‌شناختند. اين كه مقصود از ماداي همان اقوام ماد بوده‌اند ترديدي نيست ليكن در مورد پارسوا معلوم نيست كه مقصود از ذكر اين نام، پارسيان مورد نظر بوده يا مردمان ديگري، از لشكركشي‌هاي پي‌درپي كه توسط آشوري‌ها به سرزمين ماد شده و باعث ويراني شهرهاي زيادي گرديد چنين مي‌توان استنباط كرد كه اين مملكت در آن زمان آباد و پرجمعيت بوده است. مادها تحت تبعيت دولت آشور بودند گاهي هم با ساير اقوام آريايي‌نژاد متحد شده به قلمرو آشور مي‌تاختند. در هر حال عوامل خارجي مخصوصا تاخت و تازهاي خارج از اندازه آشوريان را مي‌توان يكي از عوامل تشكيل دولت و وحدت ماد دانست. از آنجايي كه حكومت مادها اولين حكومت ايراني بود با سرزمين‌هاي ديگر و اقوام و قبايل مختلف در داد و ستد بودند و در واقع اولين چيزي كه مردم از دولت ماد می خواستند این بود که به کسی باج ندهند. سرزمين ليدي (Lydia) (لوديا، ليديه، لودي، ليديا) در آن زمان همسايه دولت ماد بود و در قسمت آسياي صغير وجود داشت كه اين سرزمين براي حكومت مادها ارزش داشت. پادشاهان ماد در حال پيشروي و گسترش قلمرو خود بودند تا اينكه در زمان حكومت هوخ‌شتره (كياكسار) (633 _ 584 ق.م) سومين و مقتدرترين پادشاه ماد به سرزمين ليدي رسيدند. در واقع هوخ‌شتره پس از پيروزي بر آشوريان، از آنچنان پشتكار و اطميناني برخوردار بود كه به فتح بخش‌هاي مهمي از آسياي صغير و به ويژه سرزمين ليدي كمر بست. مادها هنگامي كه در حال پيشرفت بودند با آلياتس (آليات) پادشاه كشور ليدي درگيري پيدا كردند و مدت شش سال جنگ بين آنها به طول انجاميد تا سرانجام در سال 85 قبل از ميلاد خورشيدگرفتگي تاثير زيادي در روحيه متخاصمان باقي گذاشت واين پيش‌آمد را علامت خشم خدا دانستند، پس از آن دولت بابل بين طرفين حَكَم شد و مقرر شد که رود هالیس (قزل ایرماق کنونی) سرحد بین دولتین باشد. دكتر «اردشير خداداديان»، كارشناس تاريخ باستان و استاد دانشگاه شهيد بهشتي در مورد جنگ ميان حكومت مادها و دولت ليدي و انعقاد قرارداد ميان اين دو حكومت مي‌گويد: «هوخشتره يا كياكسار كه زمان سلطنت او از 633 تا 584 ق.م است و برخي اين زمان را از 625 الي 575 ق.م دانسته و نوشته‌اند، ارتش ماد را مدرن مي‌كند و آن را براساس نمونه آشوري بازسازي مي كند. او به دشمني خود با آشوريان با قاطعيت ادامه مي‌دهد و نينوا را محاصره و اشغال مي‌كند، ولي به علت حمله گروهي از سكاهاي مهاجم كه به سرزمين ماد سرازير مي‌شوند، از محاصره نينوا صرفنظر كرده و عقب‌نشيني مي‌كند و سپس در سال 616 ق.م با پادشاه بابل متحد مي‌شود. او نخست سكاها را سركوب كرده و بعد نينوا را تسخير مي‌كند. در تداوم اين سياست سلطه‌جويانه، كياكسار از طريق انتي‌تاوروس (احتمالا كوه‌‌هاي آناتولي) از مسير غرب تا رود هاليس مركز كشور ليدي، پيشروي كرده و در تاريخ 28 ماه مه 585 قبل از ميلاد كه بر اثر يك كسوف اين جنگ بدون هيچ برنده‌اي متوقف و با وساطت بي‌طرفانه نبوكد نصر دوم پادشاه بابل منصفانه به آن پایان داده می شود.» شاه ماد (كياكسار)عليه پادشاه ليدي (آليات) دست به حمله مي‌زند وجنگ آنهابه مدت 5 تا 6 سال به طول مي‌انجامد كه در حين اين جنگ خورشيدگرفتگي رخ مي‌دهد كه آن را نشانه خشم خدايان مي‌دانند و دست از جنگ مي‌كشند. مهم‌ترين شرطي كه مطرح بوده انتخاب يك مرز ميان ماد و ليدي است كه اين مرز رود هاليس (قزل ايرماق) تعيين مي شود و با وساطت حاكم بابل دو طرف مقرر مي‌شوند كه جنگ نكنند و از هم حمايت كند. به دنبال اين صلح، آستياگ فرزند هوخ‌شتره با آرينيس دختر آليات شاه ليدي ازدواج مي‌كند و در واقع اين يك ازدواج سياسي بود و براي تقويت صلح ميان ماد و ليدي اين ازدواج صورت می گیرد. البته در مورد جنگ ميان مادها و ليدي‌ها سخنان زيادي شده است اما آنچه را كه هرودوت نقل مي‌كند جالب و شنيدني است: آنگاه كه كياكسار پادشاه ماد بر سكاها غالب آمد و خوب مي‌دانست كه سكاها در فنون جنگي، سواركاري و شكار مهارت فراوان دارند، لذا بر آن شد كه پسران خود را به آنان بسپارد تا زبان سكاها و فنون رزمي را از آنان بياموزند. كياكسار شيفته كمان‌كشي سكاها شده بود و پسران خود را نيز بدان جهت به آنان سپرد. پس از گذشت زماني، اين سكاها كه هر وقت به كار مي‌رفتند و جانوري يا جانوراني را شكار مي‌كردند و به خانه مي‌آوردند، اين بار دست خالي از شكار بازگشتند و كياكسار بر آنان وارد شد. وي با خشونت و به سختي با سكاها برخورد كرد. سكاها وقتي چنين ديدند همانند كساني كه مي‌خواهند علايم نارضايتي خود را به خاطر ستمي كه شاه ماد بر آنان كرده است، نشان دهند، تصميم گرفتند يكي از پسربچه‌هايي را كه به آنان سپرده شده است، بكشند و آن را كباب كنند. سكاها اين پسربچه را آنگونه كباب كردند كه در حالت عادي و هميشگي جانوراني را كه شكار مي‌كرده‌اند، كباب مي‌‌كردند. سكاها ‌چنان كردند كه گويي كباب از گوشت شكار فراهم كرده‌اند. سيني كباب آن كودك را در برابر كياكسار قرار دادند. كياكسار و ديگر ميهمانان حاضر از آن گوشت خوردند و سكاها شتابزده به نزد ليديايي‌ها رفتند و از آلياتس پادشاه ليدي درخواست پناهندگي كردند. كياكسار وقتي متوجه شد كه سكاها كبابي از گوشت فرزندش را به خورد او و ميهمانان داده‌اند، سخت برآشفت و از آلياتس پادشاه ليدي خواست كه سكاها را به او مسترد كند. آلياتس چنين نكرد و علي‌رغم درخواست شاه ماد، سكاها را در پناه خود گذاشت و این خود می توانست زمینه جنگی میان مادها و لیدیایی ها باشد.



در اين دوره مردها كلاهي پارچه اي بسر ميگذاشتند كه در جدود 25 سانتيمتر بلنديش بود و سطح بالايش چهارگوشه داشت. رنگ اين كلاه- معمولاً مثل ديگر قطعات لباسشان- سرخ بود. فقط براي مراسم سوگواري رنگ آبي پر رنگ انتخاب ميشد. مردم ثروتمند و پرجاه عمامه اي داشتند كه از شال كرمان (و يا كشمير) بود. اين عمامه- هرگز- حتي در حضور شاه نيز لز سر برداشته نميشد. همچنين كلاه سياه پوست بره اي كه آسترش نيز پوست برة خاكستري و يا سفيد پارچه اي (ابريشم دوزي شده) و گاهي چرمين برسرداشتند. دولتمندان دور اين عرقچين يك شال كشميري مي‌پيچيدند1 . پيراهن مرد عامي از پنبه بود كه تا ران روي شلوار آويزان بود. امروز هم پيراهن آويخته بر روي شلوار بين مردم طبقات پائين مخصوصاً در روستاها معمول است. اين پيراهن اغلب راه راه بود و روي شانة راست با يك دگمه بسته ميشد. گردن- زمستان و تابستان- برهنه بود. تنها فرق پيراهن ثروتمندان از آن مردم عامي در اين بود كه از ابريشم ريز بافت تهيه ميشد. شلوار نيز و يا ابريشم و اغلب راه راه بود. اين شلوار تا روي پا ميرسيد و خيلي گشاد بود. مردم متمكن روي شلوار بر كمر خود شال كشميري و مردم كم چيز كمري چرمين مي‌بستند2 . نظاميان و غيرنظاميان متمكن- مانند ايرانيان عهد باستان- كاردي بر كمر- زير شال- داشتند3 . دكانداران و بازرگانان و قضات و علما بجاي اين كارد قلمنداني بر كمر ميآويختند كه البته نوعش نسبت به مقامي كه داشتند متفاوت بود. روي پيراهن يك جليقه پوشيده ميشد كه در تابستان از كتان ساده و در زمستان از كتان كلفت بود. اين جليقه روي سينه به هم مي‌آمد و با دو دگمه بسته ميشد. مرد ثروتمند جوراب پنبه اي بافته به پا ميكرد كه روي آن نقش پرندگان در رنگهاي مختلف بافته شده بود. اين جوراب روي شلوار كشيده ميشد. امروز هم ديده ميشود كه مردم روستاها شلوار خود را زير جوراب ميكنند. در تابستان مرد عامي جوراب به پا نميكرد اما در زمستان دور پايش پاتابه مي‌بست تا سرما نخورد4 . پاتابه بستن هنوز هم در روستاها مخصوصاً در خراسان معمول است. مرد عامي كفش ساده اي به پا ميكرد كه تقريباً نوعي نعلين بود كه از چرمهاي مختلف ساخته ميشد و با بندهاي چرمين بسته ميشد5 . افسران چكمه‌هاي سياه به پا ميكردند كه تا به زانو ميرسيد و پاشنه‌هاي بلند و باريك داشت. چون با اين چكمه‌ها راه رفتن دشوار مي‌بود افسران به محض پياده شدن از اسب نعليني را كه نوكرشان حاضر داشت مي‌پوشيدند6 . كف اين نعلين- هميشه با عاج يا فلز و يا چوب سختي كه روي آن گلهاي مختلف نقاشي شده بود. درباريان در زمستان كفششان از چرم اسب به رنگ سبز بود كه پاشنه‌هاي نازك هفت-هشت سانتيمتري داشت. همچنين چكمة سياه از چرم گوساله كه راحت و بادوام بود معمول بود. كفش روستائيان نعل آهنين داشت. تخت اين كفش از چرم شتر بود كه پارچة ريزباف و محكمي از پنبه روي آن كشيده ميشد7 . قبائي كه روي جليقه پوشيده ميشد تا روي پا ميرسيد و مانند جليقه از عقب و جلو و پهلوها باز بود. اين قبا روي سينه و شكم رويهم ميآمد و مانند جايقه با دو دگمه بسته ميشد. نيبور مي‌نويسد: همه قبا مي‌پوشيدند كه تا روي قوزك پا ميرسد و شباهت زيادي به لباس آنهائي دارد كه در حجاريهاي تخت جمشيد بچشم ميخورد8 . مقايسة بيشائبة نيبور آدمي را وادار به انديشه گماري در اين باره ميكند كه آيا قبا همان لباس ايرانيان پيش از اسلام نيست؟ تونو Th¾venot سياح فرانسوي كه در سال 1663 در ايران بود شرح جالبي دربارة قبا نوشته است كه عيناً نقل ميگردد: «نيم تنة بلندي را كه بر روي لباسهاي ديگر ميپوشند قبا نامند و آن معمولاً از پارچة نخي بسيار نازك دوخته ميشود. رنگ آن برحسب تمايل اشخاص قرمز- زرد- يا رنگهاي ديگر است و چنان صاف دوخته شده كه گوئي از اطلس است. اين نيم تنه از پارچة نخي كرك دار و پيكه دوخته ميشود و تا نيمة ساق پا مي‌آيد- يقة آن باز و هلالي است- طرف راست آن درست روي شكم مي‌افتد و در زير بغل چپ با بندهائي بسته ميشود- طرف چپ لباس روي آن مي‌افتد و بوسيلة چهاربند در طرف راست بسته ميشود- اما يكي از اين بندها هرگزنميشود بلكه روي بندهاي ديگر آويزان است. قبا تا روي كمر بسيار تنگ است از اين جهت به بدن قالب ميشود و شكم آنها را كاملاً پوشيده و فشرده نگه ميدارد و از كمر به پائين متدرجاً گشاد ميشود- بطوريكه نماي آن از پائين بشكل زنگ گرد درميآيد- و چون دامن لباس پنبه دوزي شده گرد و محكم قرار ميگيرد- چنانچه گوئي يك حلقة آهنين آن را استوار نگه ميدارد. آستين‌هاي آن كاملاً چسبان و قالب بازوان است ولي بسيار دراز ميباشد و بهمين علت آنها را چين ميدهند كه از مچ دست نگذرد. بسياري از مردم اين آستينها را مچ بسته و بدون تكمه مي‌پوشند ولي كسانيكه ميخواهند آسوده تر باشند به مچ آنها تكمه ميدوزند. در حال حاضر بسياري از ايرانيان و ارمنيان از اين آسودگي كه از فرنگيها آموخته اند برخوردارند و به اين ترتيب سرآستين را محكم مي‌بندند و مانع دخول باد ميگردند. جنس اين قبادها معمولاً از پارچة ساده است اما قباي رجال عالي رتبه از اطلس يا پارچة «زربافته» كه زري ايران است دوخته شده است- در تابستان اغلب مردم قبا را از پارچة بدون كرك ميدوزند. . . . . براي بستن بندهاي قبا هميشه بايد از يك خدمتكار كمك گرفت و عليهذا اغلب مرئم ناچار فقط يكي از بندها را مي‌بندند و باقي را آويزان ميگذارند. به محض رسيدن به خانه- برعايت نظافت- قبا را بيرون ميآورند. آنان هر روز قباي ديگري مي‌پوشند چنانكه وقتي بعد از شش ماه دوباره همان قباي سابق را مي‌پوشند مردم تصور ميكنند قباي نو است. زيرا بخاطر ندارند كه تا آن زمان آنرا ديده باشند. ارزش يك مرد را از نظافت و لباسش معين ميكنند»9 . در زمستان پوستين و يا عبائي كه با پوست‌هاي گران قيمتي آستر ميشدند پوشيده پوشيده ميشد. كسي كه ميخواست براي كار آزاد و راحت باشد عبائي بدون آستين مي‌پوشيد و يا آستين عبا باز بود و دستها براي كار كردن از سوراخ آستين بيرون ميآمد10 . ايرانيان سدة دوازدهم هجري- مانند همة دوره‌هاي گذشتة خود- زينت آلات را دوست ميداشتند و تا جائيكه ميتوانستند خود را ميآراستند. بر انگشتان انگشتري‌هاي متعددي داشتند و از گردن خود زنجيري زرين يا سيمين ميآويختند كه آن چند آويزان بود كه در لباس گم ميشد. گاهي بر اين زنجيرها مهر يا نشان و يا ساعت و ديگر چيزهاي گران بها آويخته ميشد. گاهي سكه‌هائي كه براي زينت بكار ميرفت و كمربندها و نشانها به سنگهاي قيمتي مرصع بودند. ثروتمندان و مردان بزرگ بازوبندهاي مرصع زرين و سيمين مي‌بستند. ايرانيان همچنين علاقة زيادي به اسلحه داشتند. كاردها دشنه‌ها و شمشيرهاي گران قيمتي ساخته ميشد كه بين توانگران مشتري فراوان داشت. در حاليكه يك شمشير خوب شيرازي نزديك به چهارصد دينار11 ميارزيد12 . يك شمشير فوق العاده خوب و صيقل داده از خراسان هزار تومان13 قيمت داشت14 . گاهي غلاف اين شمشيرها قيمتي تر از خود آن‌ها بود- زيرا با طلا و نقره روكشي شده و مرصع به الماس و شنگهاي قيمتي بود15 . هر ايراني- حتي نوجوان و برده- ريش داشت تا كسي او را خواجه نپندارد. سياهترين و انبوه ترين ريش بهترين ان بود. همه جا فقط ريش سياه به چشم ميخورد. زيرا آنان كه ريش قهوه اي رنگ داشتند نيز ريش خود را سياه ميكردند تا زنها خوششان بيايد. زنها ريش‌هاي بور را نمي‌پسنديدند. هر كس كه ريش كم پشت داشت- با مرحم و دوا و درمان ميكوشيد تا ريش خود را- كمي هم كه شده پرپشت كند. در نگهداري ريش دقت زيادي به كار ميرفت. ريش در روز چندين مرتبه شسته و شانه ميشد و هر كس شانه و آئينه اي كوچك همراه داشت. ريش تا رستنگاه موي سر ميرسيد. موي گونه‌ها و سر در هفته دو تا سه مرتبه زده ميشد. بعضي‌ها ميگذاشتند تا يك دسته مو بر فرق سرشان بلند شود. مردهاي جوان- از نظر زيبائي- در دو طرف سر در محل رستنگاه مو زلفشان را بصورت حلقه درميآوردند. در طبقات پائين موها روي گوشها اينقدر بلند ميشد كه با ريش مخلوط ميگرديد16 . با در نظر گرفتن اين موضوع كه زن‌ها در اين دوره خود را به مردها نشان نميدادند باز هم اطلاعات ما از لباس و ارايش زنها چندان كم نيست: خانم‌ها نيز مانند مردها شلوار مي‌پوشيدند. هنوز هم در روستاها زنها بيشتر شلوار مي‌پوشند- اما شلوار خانم‌ها در سدة دوازدهم هجري از كمر تا قوزك پا با پنبه پر ميشد- آن چنان كه شناختن فرم پا مشكل مينمود. خانم‌هاي متشخص و دولتمند شلوار گشادتري مي‌پوشيدند و چنان فاصلة بين شلوار و ران و ساق پا با پنبه و يا شبيه به آن پر ميشد كه پاها بشكل گرز درميآيد!اگر جنس شلوار از پارچه‌هاي زربفت نبود با نوارهاي مختلف حاشيه دوزي ميشد. پيراهن خانم‌ها از كتان و پنبه و يا ابريشم بود. دامن پيراهن كه خيلي بالاتر از زانو بود جلويش باز بود. اين نوع پيراهن هنوز هم در روستاهاي ايران مخصوصاً خراسان معمول است. اين پيراهن با بندهاي متعدد و يا دكمه‌هاي زرين و سيمين روي سينه‌ها بسته ميشد. پستان‌بند معمول نبود. امروز هم در روستاها زنها از بستن پستان‌بند خودداري ميكنند. كمربندي كه روي پيراهن بسته ميشد از چرم يا پارچة معمولي و يا از ابريشم بود و معمولاً مليله دوزي ميشد. كمربند زنان ثروتمندان در قسمت جلو با يك سگگ زرين و يا سيمين جواهرنشان بسته ميشد. بجاي كمربند گاهي شال پنبه اي و يا ابريشمي مورد استفاده قرار ميگرفت. زلف‌ها بافته شده و از طرف بر شانه‌ها ميافتادند. روي پيشاني موها قيچي ميشد و برپيشاني ميريخت. زنها عرقچين كوچكي كه با سنگهاي قيمتي و يا سكه‌هاي مختلف زينت داده ميشد بر سر ميگذاشتند. گاهي بجاي عرقچين شال ظزيف و كوچكي بر سر مي‌بستند كه بفرم‌هاي مختلف به پشت و روي شانه‌ها ميافتاد. و گاهي اين شال بدور گردن پيچيده ميشد و يا روي فرق سر بصورت گلي بسته ميشد. چون چشمهاي بزرگ و سياه خيلي مورد پسند مردها بود خانمها بر چشمها و ابروهايشان سرمه ميكشيدند17.



ایین مزدک -------------------------------------------------------------------------------- در مورد محل تولد وی بین محققین اتفاق نظر وجود ندارد. اما این نظر که وی اهل فسا بوده و نام پدر وی بامدادمیباشد از شهرت و مقبولیت بیشتری برخوردار است. آئین مزدک شاخه ای از آئین مانی است. روش او را با توجه به دوره ای که وی ظهور کردباید مورد بررسی قرار داد. آئین مزدک نخستین دینی است که مسائل مربوط به اقتصاد ومذهب عمیقا به هم پیوند خورده اند. این ارتباط مربوط به شرایط زمانی دعوت مزدک است. دوره ای که وی در آن زندگی میکند از اختلاف شدید طبقاتی رنج میبرد. ثروت در دست اعیان واشراف است که تحت نفوذ روحانیون مذهبی زرتشت برای خود جایگاه ویژه ای را در جامعه ایرانی رقم زده اند وامتیازات فراوانی را به خود اختصاص داده اند. تلاش مزدک برای بهبود اوضاع معیشتی مردم است که در این راستا در صدد کاهش اختلاف طبقاتی تا حذف کامل آن از جامعه میباشد. قیام وی علیه اشرافیگری وپایان دادن به سلطه پلید سرمایه داری در ایران آن زمان است. عقایدمزدکبردو گانگیمانویاستوار است: روشنائیداناوتاریکی نادان، به عبارت دیگر نیکیبا عقل و بدی جاهل، این دو نیرو با هم در نبردند و چون روشنائی داناستسرانجام پیروز خواهد شد. وظیفه انسان مبارزه با بدی و کمک به روشنائی در نبرداو با تاریکی است. اهمیت مزدک در تبلیغ این فلسفه نیست، بلکه درخشش و فروغ اودر بکار بستن این فلسفه در زندگی روزانه و اجتماعی مردم است که به آن روحوزندگی می‌‌بخشد. اساس تعلیمات اجتماعی مزدک دو چیزاست: برابریودادگری. این دوشعارمنعکس کننده تمایلات توده‌های مردم آن زمانست که باعث پیشرفت مزدکیت شد. از ویژگیهای آئین مزدک تساوی حقوق و برابری اجتماعی است. این ویژگی تا دوره ظهور مزدک چندان در صورت آشکاری نداشته و رنگ بوی مذهبی نیز به خود نگرفته بود. باور مزدک بر آن بود که رزق و روزی در دست خداست و او ست که نعمتها را می آفریند ومردم تنها وظیفه دارند آنرا بصورت مساوی وعادلانه بین هم تقسیم کنند. وی به صراحت اعلام کرد هر آنچه از دارایی است مربوط به خداست ومردم حق تصرف در آنرا دارند وبدین شیوه سعی در ملغی کردن مالکیت سرمایه داران را داشت که به مردم تنگ گرفته بودند واز بخشش اموال خود به آنان مضایقه میکردند. این گفته مزدک گویای جهش فکری وانقلابی در روابط حاکم ومحکوم جامعه طبقاتی ان دوره بود. وی خود وپیروانش را مامور اجرای تقسیم عادلانه ثروت بین مردم عنوان میکرد. مزدک توسط قباد به قتل رسید اگرچه این پادشاه خود از پیروان مزدک بود اما بعد از زندانی شدن مجددا به سلطنت نشست و این بار به تحریک اقوام وبستگانش که همگی جزو ثروتمندان بودند وهمچنین کینه مغ های زرتشتی که مزدک را خطری برای قدرت ومنافع خود می دیند اقدام به کشتن مزدک و قتل عام مزدکیان نمود. آنچه که در بعضی از متون تاریخی در شرح اعتقادات مزدک گفته شده است از جمله ازدواج با محارم با در نظر گرفتن قداست وپاکی قیام وی قابل پذیرش نیست. میتوان چنین نتیجه گرفت اتهاماتی چنین در برخورد با آراء واندیشه های وی از سوی مخالفان وی بوده که تبلیغ روحانیون زرتشتی نیز در بین آنان برای منحرف کردن اساس قیام وی بی تاثیر نبوده است



اندیشه های مانی ((نخست يک کشور روشنايی و يک کشور تاريکی هستی داشت.در کشور روشنايی پدر بزرگی چيره مند بود که پدر روشنايی نيز ناميده می شد .در کشور تاريکی شاهزاده تاريکی در ميهن خود می زيست.کشور روشنايی از روشنايی و شکوه می درخشيد در آنجا همه چيز با سامانی شاداب گل می داده و پيش می رفت.دود فراز کشور ويران را پوشانده بود.روزی شاهزاده تاريکی با رشک بسيار به کشور روشنايی نگريست و آهنگ از خود کردن آن را کرد . کشور روشنايی در تنگنا ماند .پدر روشنايی برای پدافند مادر زندگی را از خود برون آخت و باز از مادر زندگی انسان آغازين بيرون آمد .اينگونه بود که با پدر مادر و پسر سه گانگی آغازين خانواده ((خدايی)) پديدار گشت. انسان آغازين خود را برای نبردی آماده ساخت که در آن وی روح زنده را پوشيده بود.روح زنده از تکه های روشنايی کشور روشنايی ساخته می شد.با آن پنج نخستينه نيک بر کشور روشنايی يعنی هوا و آتش و آب و باد و روشنايی نيز همزمان يکسان درنشانده شدند.انسان آغازين چنين آماده و برخوردار از آرزوهای ما در زندگی به جنگ رفت.اما افسوس که وی شکست خورد.ديوهای کشور تاريکی آنچه را که مايه آمادگی وی شده بود يعنی روح زنده را بلعيدند.آنان هم اکنون خود آميخته ای از روشنايی و تاريکی اند.از آن زمان تا کنون تمام آنچه روی داده است اين بوده که روشنايی و تاريکی از هم جدا گردند .پس از آن ديگر تاخت کشور تاريکی بر روشنايی شدنی نخواهد بود.پيروزی روشنايی بر تاريکی از آغاز روشن است زيرا اين دو بنياد به هيچ روی هم ارزش نيستند.)) داستانی که در متن بالا خوانديد بخشی از انديشه های مانی گرايان هست که چگونگی آميختگی روشنايی و تاريکی در جهان را بيان می کند .شايد در نظر اول افسانه ای بيش به نظر نرسد و فقط آنرا به عنوان يک داستان زيبا اما محکوم به فراموشی قبول نماييم اما فراموش نکنيم داستان آفرينش انسان در دين اسلام و سجده نکردن شيطان بر آدم و خوردن ميوه ممنوعه و.... هم کم از داستان بالا غير عادی و افسانه وار نيست تلاشی که اديان گوناگون برای توجيه مسئله خير و شر و نيکی و بدی و پيدا نمودن و روشن ساختن علت هر يک انجام داده اند در نوع خود جالب و قابل تامل هست و به نوعی می توان گفت هر يک از ابزار کمک آموزشی مخصوص به خود برای فهم اين موضوع استفاده کردند . ((پدر روشنايی در آغاز می خواست انسان نخستين را رهايش دهد.از اين روی روح زنده را از خود برون آخت .روح زنده به انسان آغازين که در خواب ژرفی بود نزديک شد و او را آواز داد .انسان آغازين بيدار گشت و بازدانست که کيست و از کجاست .وی به روح زنده پاسخ داد .سپس انسان آغازين رهايش يافته به کشور روشنايی بازگشت.)) در اين بخش سعی شده نشان داده شود که انسان گرچه در نا آگاهی (که با خواب نشان داده شده )فرو رفته است می تواند با شناخت (عرفان)به سرچشمه خود برگردد و رهايش يابد.اما ادامه داستان: ((روح زنده که مايه آمادگی انسان نخستين بود پيوسته و همواره در گلاويزی با ديوهای تاريکی بسر خواهد برد .اين مايه زندگی را بايد رهانيد.از اينجاست که ديگر پيکره های کشور روشنايی پديدار می شوند و با ديوهای بدی در می افتند.اين پيکار با درگيری مستقيم سرانجام نمی يابد .پدر روشنايی که طبعا خود پيکار نمی کند شگردی به کار می برد :روشنايی و نور بايد همواره بيشتر با هم در آميزند تا سرانجام روشنايی بر تاريکی نا آگاهمند پيروز گردد.(وبراستی که تاريکی و ديو و اهريمن چيزی جز نا آگاهی نيست)روح زنده و مادر زندگی چند ديو کشور تاريکی را که از آمادگی انسان نخستين برخوردارند و از اين روی تکه هايی از روشنايی را در خود دارند زير دست خويش می سازند.خدايان کشور روشنايی از پيکره اين ديوان کيهان را می سازند .بخش های خالص گرد آمده و به خورشيد و ماه تبديل می گردند. سومين فرستاده بر جهان پای می نهد .او از سوی پدر روشنايی مامور است تا با آخرين کار آفرينش را کامل نمايد .او بر چيره گران نرينه تاريکی همچون زنی زيبا ظاهر می شود و به همين ترتيب بر مادينه های تاريکی همچون مردی زيبا.اسپرم های ديوهای نرينه که با روشنايی در آميخته اند و نيز جنين مادينه ها بر زمين فرو می افتند و به گياهان و جانوران و پيکرهای ديوی تبديل می گردند.پتيره گران اين پيکرهای ديوی ساکلاس و نبرويل هستند .آنان نخستين جفت انسانی را می سازند و با ايشان پالايش پاره های روشنايی بر پايه خواست ساکلاس و نبرويل آهسته می گردد چون انسانها همواره در برابر روح زنده گناه می کنند اما پالايش پاره ای روشنايی تازه ممکن می گردد.)) اينگونه است که ما انسانها همچون پديده ای آميخته که از دو جزء روح زنده که از کشور روشنايی است و پيکر مان که از تاريکی ماده است تشکيل يافتيم بايد بکوشيم که روشنايی وجودمان را بر تاريکی مان چيره نماييم.داستانی جالب و شور انگيز است اگر يک مانی گرای معتقد بوديم اين داستان برايمان همچنان زنده است و ادامه دارد و وظيفه خودمان می دانستيم که در اين پيکار شرکت جوييم و روشنايی را بر تاريکی پيروز نماييم .در هر صورت در نوع خودش ساده و زيبا بيان شده است و هدف همان يافتن ناب هستی و حقيقت است و بازگشايی فصلی ديگر از تاريخ و انديشه و فرهنگ فراموش شده مان



در نخستین سال‌های آغاز پادشاهی ساسانیان و با پشتیبانی اردشیر بابکان، دین تازه‌ای به نام «بهديني» یا «مزديسنا» (مزداپرستي) بدست موبد کرتير به وجود آمد که پس از حدود 1700 سال و در قرن اخیر به «دين زرتشتي» تغییر نام داده و هیچ ارتباطی با شخص زرتشت ندارد. نفوذ و دخالت موبدان زرتشتی عصر ساساني در هنجارهای دینی مردمان، تحریف و تباهی فرهنگ و تاریخ ایران زمین، کشتار و نابودی پیروان ادیان دیگر و نیایشگاه‌های آنان (که کرتیر در کتیبه معروف خود در نقش رستم به صراحت به آن اشاره کرده است)، موجب تضعیف هویت ملی، پیشینه تاریخی و همبستگی ایرانیان می‌شود و آنچنان بنیادهای فرهنگی و اجتماعی ایرانیان را تباه می‌کند که راه را برای غلبه مهاجمان آزمند به ایران هموار می‌سازد. در تمام مدت سلطه‌گری دینی عصر ساسانی، جنبش‌های گوناگونی برای رهایی جامعه ایرانی از چنگال انحصارطلبان دینی و سرکوبگران آزادی‌های اجتماعی و فردی روی داد که تمامی آنها با دو ابزار پر توان و نیرومندی که همواره در ایران و جهان روایی داشته، سرکوب و نابود شدند: نخست، بهره‌گیری از قدرت نظامی و زور سرنیزه؛ دوم، بهره‌گیری از قدرت دینی و اتهام‌ ارتداد و بی‌دینی و کفر. یکی از چنین جنبش‌هایی، برنامه اصلاحات اجتماعی و اقتصادی مزدک و یاران پرشمار او بود که توانست در کوتاه زمانی، منافع ملی جامعه ایرانی را از تصاحب تمامیت‌خواهان خارج کند؛ اما در نهایت، جنبش مردمی آنان قربانی صاحبان قدرت، ثروت و نیرنگ شد. هر چند که مزدکیان پس از این رویداد خونبار که یکی از فجیع‌ترین کشتارهای دسته‌جمعی و نسل‌کشی‌ها در تاریخ بشریت و به فرمان انوشیروان عادل است، دیگر موفق به کوشش فراگیر دیگری نشدند، اما سایه آنان همواره در دوره‌های گوناگون تاریخ عصر اسلامی و در مبارزه با خلفای عرب و تمامیت‌خواهان تازه به دوران رسیده که ناهنجاری‌های پیشین را با نامی تازه در پیش گرفته بودند، دیده می‌شود. جنبش رهایی‌بخش بابک خرمدین (که نام خود را از «خرمه» بانوی دلاور ایران زمین و همسر مزدک گرفته، نمونه‌ای از آن است. منابع بررسی در تاریخ جنبش مزدک و باورهای آنان بسیار اندک است و همان شمار معدود نیز منابعی هستند که به دست دشمنان و بدخواهان او نوشته شده‌اند و عملاً هیچ نوشته‌ای از آنان و یا از مدافعان آنان وجود ندارد تا محقق بتواند تنها به قاضی نرفته باشد. تنها اثری که در آن از مزدک به نیکی یاد شده و او را گرانمایه مردی با دانش و رای نامیده و در عین‌حال از زرتشتیگری ساسانی دفاع نکرده است، همانا شاهنامه فردوسی و چند بیت کوتاه، اما پرمعنای او است. اما یکی از مهمترین منابع در زمینه باورهای مزدکیان و اختلاف آنان با زرتشتیان، عبارت است از کتاب پهلوی «دینکرد» که بزرگترین متن بازمانده به زبان پهلوی بوده و دایره‌المعارف مزدیسنا شناخته می‌شود. در آغاز کتاب سوم دینکرد، پرسش و پاسخی میان کسانی که از سخنان آنان، باورهای مزدکی آنان دانسته می‌شود با روحانیت زرتشتی آمده است. با اینکه این منبع نیز از دید گروه دوم یعنی روحانیت زرتشتی تحریر شده، اما با این وجود آگاهی‌های مفیدی در باره برخی واقعیت‌ها و اختلاف‌های میان آنان را عرضه می‌دارد. از جمله از خلال همین پرسش و پاسخ‌ها است که دریافته می‌شود مفهوم و منظور واقعی از عبارت اشتراک زنان و اموال توسط مزدکیان، مخالفت آنان با ترویج ازدواج با محارم توسط موبدان و نیز یکتاپرستی مزدکیان در برابر ثنویت موبدان زرتشتی بوده است. در دینکرد، دوازده پرسش و پاسخ میان مزدکیان و روحانیت زرتشتی بازگو شده که دو پرسش نخستین از بین رفته‌ و تنها پرسش‌های سوم تا دوازدهم بازمانده‌اند. به همین دلیل دانسته نیست که این گفتگو در چه زمان و مکانی اتفاق افتاده است، اما از آنجا که مزدکیان در پرسش‌های خود رعایت ادب و احترام را می‌کنند و سخن تندی بر زبان نمی‌آورند، اما موبدان زرتشتی آنان را با واژه‌ها و توصیف‌های زشتی بمانند: تباه‌خو، فریب‌گر و شهوت‌ران خطاب می‌کنند، به نظر می‌آید که از پشتیبانی سرنیزه برخوردارند. همچنین در این متن، همگی مردمان به دو گروه «بهدین» (زرتشتی) و «بددین» (غیر زرتشتی) تقسیم شده‌اند. به چکیده کوتاهی از این گفتگو می‌پردازیم: در پرسش سوم، شخصی مزدکی (که در همه جای کتاب آنان را «آشموغ» به معنای فریبکار و شرور نامیده‌اند)، می‌پرسد که چرا شما مزداییان، ما را بخاطر آنکه تنها اهورامزدا را ستایش می‌کنیم و نه چیز دیگری را، نکوهش می‌کنید؟ موبد در پاسخ این پرسش و پس از چند توهین و خطاب‌های ناپسند، به بازگویی سخنانی در باره دیو و دروغ و تبه‌خویی و روان آلوده و غیره می‌پردازد و بجای پاسخ منطقی به موضوع پرسش، سؤال‌کننده را از مظاهر روان بد و بیمار می‌داند که می‌باید با او و دیوپرستان مبارزه کرد تا جهان قرین پاکی و آراستگی شود. این روشی در گفتگو و مناظره است که تا به امروز نیز همچنان ادامه دارد. در این روش، شخصی که از پاسخ منطقی و مستدل ناتوان می‌شود به شعاردادن بی‌مورد با واژه‌های زیبا، و نیز توهین و تخریب شخصیت طرف مقابل روی می‌آورد. چنانچه این شخص قدرتی کافی نیز داشته باشد، به کشتن طرفی که از پاسخ پرسش او ناتوان است، روی می‌آورد (بنگرید به پاسخ پرسش ششم). در پرسش چهارم، به بستن اجباری پوزه‌بند (پدام) در جلوی دهان که برای همه زرتشتیان واجب بوده است، انتقاد می‌شود و اینکار لازم دانسته نمی‌شود. موبد در پاسخ این پرسش و پس از اعتراض بر چنین خرده‌گیری‌های کم ارزش، بدن و بازدم آدمی را نجس و کثیف می‌شمارد که لازم است با بستن جلوی دهان، مانع رسیدن نجاست و کثافت به هوا شد. او کسانی که پوزه‌بند نمی‌بندند را پیرو اندیشه بدِ آشموغی می‌داند. در پرسش و پاسخ پنجم، به بحثی پیرامون این نکته پرداخته شده است که اگر کسی با مردار آدم یا سگ نجس شده باشد. می‌باید که چند بار با گُمیز (ادرار) و آب شسته شود تا پاک شود. در پرسش ششم، شخص مزدکی از نهادن خوراک نزد آتش و محروم‌کردن مردم نیازمند به غذا انتقاد می‌کند و موبد در پاسخ، ضمن طفره رفتن از پاسخ منطقی و مرتبط با موضوع، می‌گوید که از بین بردن همه دیوپرستان و کشتن همه دین‌ستیزان، کاری عادلانه و قانونی است. او همچنین می‌افزاید که لاشه مردم پلید و بد‌دین را نمی‌باید در نزد بهدینان گذارد، بلکه می‌باید آنان را در بیابانی دار زنند و بر دار بمانند تا بپوسند. در پرسش هفتم، مزدکی از موبد زرتشتی می‌پرسد که ما از آموزه‌های کتاب زرتشت دانسته‌ایم که می‌باید ثروت و زن از آن همگان باشد و در انحصار گروهی خاص نباشد، چرا شما ما را نکوهش می‌کنید؟ موبد به شیوه پیشین خود در پاسخ می‌گوید که اینها سخنانی فریبکارانه است و کیهان را به سوی ویرانی می‌برد و موجب درهم شدن نژاد می‌گردد. این کار موجب آسیب به دارایی‌های طبقات خاص می‌شود و جایگاه‌های طبقاتی مردم از میان خواهد رفت. دیو پرستی رواج می‌یابد و دروغ بالنده می‌شود. از متن کامل این پرسش و پاسخ و نیز از بخش‌های بعدی کتاب دینکرد که ازدواج با محارم و آمیزش پدر و مادر با دختر و پسر و نیز خواهر با برادر را ترویج و توصیه می‌کند و آنرا موجب حفظ دودمان و نژاد، و نیز حفظ دارایی‌ها و ثروت در درون دودمان می‌داند، دانسته می‌شود که منظور مزدکیان از اشتراک بر زن و دارایی که همواره بگونه‌ای تحریف‌شده معنا و بازگو شده است، عبارت بوده از لغو جامعه طبقاتی و ایجاد فرصت‌های برابر در فعالیت‌های اقتصادی، لغو مالکیت دستگاه دینی بر زمین‌های زراعی، اجازه و امکان اینکه هر کس بتواند همسر خود را بدون رعایت محدودیت‌های طبقاتی انتخاب کند و دختران نیز بتوانند همسر کسی غیر از پدر یا برادر خود بشوند. به ویژه که در عصر ساسانی، هر یک از پادشاهان و درباریان و صاحب نفوذان، دارای حرمسراهای بزرگی بوده‌اند که هر دختری را برای خود دست‌چین می‌کرده و عملاً آنان را تنها از آن خود می‌دانسته‌اند و نه انسانی که اجازه و فرصت داشته باشد تا بنا به حقوق انسانی، انتخاب کننده همسر و شغل خود باشد. در پرسش هشتم، مزدکی از موبد زرتشتی می‌پرسد که چرا برای رواج دین خود پیکار می‌کنید؟ و موبد در پاسخ می‌گوید که نبرد ما با تباه‌خویان و بددینان، به پیروی از دستور دین است. آیین شما آشموغان (که با جنگ‌هایی برای رواج دین مخالفت می‌کنند)، بدترین آیین‌ها است. در پرسش نهم، مزدکی می‌پرسد که ما تنها گفتارهای شخص زرتشت را «گفت اورمزدی» می‌دانیم و نه دیگر بخش‌ها را. چرا شما بخش‌های دیگری که تحریف هم بدان راه یافته را «گفت اورمزدی» می‌دانید؟ موبد در پاسخ می‌گوید که اینها با دانشی استنباط و تفسیر می‌شود که فهم آن در توان هر کسی نیست و مردم نمی‌توانند به کوچکترین درکی از آن برسند. او در ادامه، پرسش و خوی پرسش‌‌گر را ناشی از منش شهوترانی او می‌داند. در پرسش دهم و یازدهم، گفتگویی در باره گذاردن هیزم تر و خشک بر آتش، و نیز مباح‌دانستن ‌نوشیدن می نزد زرتشتیان انجام می‌شود که نکته خاصی در بر ندارد. در پرسش دوازدهم، مزدکی می‌گوید که خواندن روزانه بخش‌هایی از گاتهای زرتشت برای مردم کافی است و نیازی به این‌همه زمزمه‌ها، لب‌خوانی‌ها و ذکرگفتن‌ها نیست، چرا که اینها موجب تلف‌شدن وقت مردم و کارهای روزانه آنان می‌شود. موبد در پاسخ دلایلی می‌آورد که خواندن فراوان ذکرها و دعاهای روزانه، خواست اهورامزدا است و رستگاری روان را در پی دارد. او همچنین می‌گوید که اینکار موجب شکست آشموغان و دوری گزند آنان بر دین و حکومت می‌شود. همانگونه که گفته شد، این گفتگو در کتابی که از سوی دستگاه روحانیت زرتشتی نوشته شده، آمده است و احتمالاً تنها پرسش‌ و پاسخ‌هایی گلچین‌شده در آن ثبت شده‌اند که از دید موبدان موفقیت‌آمیز بوده است. بی‌تردید اگر منابع مزدکیان نیز از بین نرفته و موجود بودند به آگاهی‌های کاملتری از کوشش آنان برای جلوگیری از تحریف دین، برای ایجاد جامعه‌ای غیرطبقاتی که امکانات و فرصت‌های برابر برای همه مردمان وجود داشته باشد، برای لغو مجازات اعدام در رفتار با کسانی که دین زرتشتی را تأیید نمی‌کرده و نسبت به آن مرتد شناخته می‌شدند (دینکرد، کتاب سوم، فصل یازدهم)، برای دوری از تنگ‌نظری و تعصب‌ها و جنگ‌های بی‌حاصل دینی که دستاوردی جز تضعیف بنیادهای اقتدار ایران را در بر نداشت، و همچنین دیگر نابسامانی‌هایی که در نهایت موجب سقوط کشور شد، پی برده می‌شد. این روایت دينکرد با همه کوتاهی و گزارش دست‌چین‌شده آن، به اندازه‌ای کامل و صریح هست که بتوان به آسانی به دیدگاه‌های کلی آنان و دلایل اختلاف آنان با زرتشتیان پی برد. خواننده به زودی در می‌یابد که اتفاقاً رفتارهای مزدکیان بیشتر بر پایه آیین‌‌های دیرین و آموزه‌های زرتشت بوده است تا کسانی که دین نوظهور خود را به زرتشت منسوب می‌کرده‌اند. خواست مزدکیان، آنگونه که از این سخنان دانسته می شود، عبارت است از: اجازه پرستش اهورامزدا به عنوان تنها خدای بزرگ، نبستن پوزه‌بند، خوراک دادن به مردم نیازمند بچای سپردن آن به آتش، صلح‌جویی و خودداری از گسترش دین با زور سلاح و جنگ افروزی، خودداری از تحریف اوستا، خودداری از رواج بی‌رویه عبادت و ذکرگویی، لغو جامعه طبقاتی و امکان استفاده از فرصت‌های برابر شغلی برای همه مردم، امکان ازدواج‌های بیرون از خانواده و خودداری از تصرف زنان و دختران. همین خواسته‌ها کافی بوده است تا به بازگوکنندگان آن تهمت‌های دشمنی، دروغ‌گویی، بی‌دینی، دیوپرستی، آشموغی، فریب‌کاری، شهوت‌رانی، بیمار روانی، تباه‌خویی و پلیدی داده شود و آنان مستحق اعدام و پوسیده‌شدن بر بالای دار باشند. با اینکه مزدکیان به خشونت‌بار‌ترین شکل ممکن سرکوب شدند، اما آموزه‌های مزدکیان بیشتر رو به گسترش بوده است تا فرمان‌های موبدان. امروزه نیز همه زرتشتیان مطابق با آموزه‌های مزدکیان که برگرفته از آیین‌ها و فرهنگ ایرانی بوده است، تنها اهورامزدا را ستایش می‌کنند، پوزه‌بند نمی‌بندند، خوراک نثار آتش نمی‌کنند، خود را با گمیز نمی‌شویند، مرتدان را شایسته اعدام نمی‌دانند، با جنگ‌های دینی مخالفت می‌ورزند و از ازدواج با محارم و جامعه طبقاتی دوری می‌جویند. چنانچه از تحریف گاتهای زرتشت نیز دست برداشته شود، این اندازه از خواست مزدکیان که به موجب دینکرد از آن آگاهی داریم، عملی شده است. آموزه‌های مزدک و مزدکیان همواره در طول تاریخ بدست صاحبان سیاسی و دینیِ قدرت و ثروت که اندیشه‌های آنان را مانع رفتارهای سلطه‌جویانه و تمامیت‌خواهانه و منافع شخصی خود می‌دانسته‌اند، تباه و تحریف شده است. برای آگاهی بیشتر از متن دينکرد بنگرید به: دینکرد، کتاب سوم، ترجمه فریدون فضیلت، تهران، 1381. Shaki, M., Denkard, Account of the History of the Zoroastrian Scriptures, 1981. Madan, D. M., Denkard, Bombay,1911.



مِهرپرستی یا آیین مهر بر پایه پرستش ایزد ایرانی مهر (میترا) بنیاد شده بود. به دلیل ارزش مندی خورشید در این دین برخی آن‌را خورشید‌پرستی دانسته‌اند. از زمانهای دور پیش از تاریخ ایرانیان پیرو آیین مهر یا کیش بغانی بودند. آیین مهر یک دین یا قانون تدوین شده نیست آیین و سنتی است که آغاز آن تاریک است. میترا و وَرزا: این دیوارنگاره از مهرابه‌ای‌ در مارینو ایتالیا است که صحنه قربانی کردن ورزا و دنباله فلکی ردای میترا را نشان می‌دهد.تاریخچه مهر پرستی در ایران پیش از اسلام اولین گروه آریایی‌هایی که وارد فلات ایران شدند کاسپی‌ها بودند که در منابع سومری به آنها خورشید‌پرست گفته میشد. پس از آن هیتی‌ها و میتانی‌ها دو قوم بعدی آریایی منطقه بودند. که باهم همسایه بودند. و در پیمان نامه‌های میان خود به میترا سوگند میخوردند. (در حدود ۳۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح)]. شاید سرچشمه آیین مهر از قوم مغان که یکی از قبایل مادها بوده اند، باشد. هخامنشی در زمان هخامنشی مهر همپایه اهورامزدا و آناهیتا بوده‌است. هرودوت میگوید مهر از ایزدان به نام ایرانی بوده‌است و به نام او سوگند یاد می‌کردندو شاه ایران تنها در جشن مهرگان مست میشده‌است. دین مهر ۸ هزار سال قدمت دارد. اشکانی شاهان اشکانی به آیین مهر اعتقاد داشتند و در زمان آنها بود که این آیین جهانی شد. آنان نیز به مهر سوگند یاد می‌کردند. ساسانی شاپور دوم ساسانی به مهر سوگند خورد که آسیبی به پادشاه ارمنستان نمی‌رساند. در نقش رستم هم میترا دیده می‌شود همچنین بر بالای دو طاق کوچک وبزرگ در کرمانشاه موسوم به طاق بستان دو فرشته میتراوجود دارند



نيك و بد در بينش زرتشت يكي از پايه‌هاي مهم جهان‌بيني زرتشت، باورداشتن به وجود دو گوهر متضاد در هستي جهان، و تجلي متضاد اين دو گوهر همزاد، در انديشه‌ي آزاد انسان است. زرتشت، در گاتهاي ورجاوند خود مي‌گويد: “اينك براي خواستاران و دانايان، از دو گوهر هستي – كه آفريده‌ي مزداست- سخن خواهم گفت.” (گاتها، يسناي 30، بند 1) از اين سرود، چنين درمي‌يابيم كه : پيامبر بر آن است تا درباره‌ي بنيان و گوهر هستي و نيز چگونگي پيدايش هستي، براي مردم سخن بگويد. اما در آغاز به اين حقيقت توجه دارد و آن را نيز به مردم هشدار مي‌دهد كه براي دريافت درست اين‌گونه مطالب بايد خواهان بود و هم دانا. به بيان ديگر، كساني مي‌توانند معني و مفهوم اينگونه موضوع‌هاي فكري و ذهني را به‌درستي دريابند كه پيش از هرچيز، خواستار دانستن باشند و نيز از آگاهي نسبي و پايه‌اي يا توانايي درك مطلب – درحد نياز- برخوردار باشند. اينك زرتشت براي خواستاران و دانايان، از “دو گوهر هستي” سخن مي‌گويد كه پايه و بنيان آفرينش‌اند. اين دو پديده‌ي بنيادي، از نظر ساختار و نيز عملكرد در تضاد با يكديگرند. متضاد بودن اين دو نهاد را از سرودهاي بعدي پيامبر به‌خوبي مي‌توانيم دريابيم. نكته‌ي ديگري كه توجه به آن راهگشا خواهد بود اين‌است كه اين دو گوهر بنيادي هستي، “آفريده‌ي مزدا” هستند؛ يعني مزدا (=خداوند خرد) آن‌ها را با هم به‌وجود آورده و كارآيي داده است. به‌عبارت ديگر، آفريدگار يكتا اين دو گوهر همزاد و متضاد را در خرد برتر خود آفريده است و آن‌گاه جهان، بر پايه‌ي اين دو گوهر بنيادي شكل گرفته و پويايي يافته است. اين دو گوهر همراه ولي متضاد، در كوچكترين بخش هر ماده، در دانش امروز، پروتون و الكترون نام گرفته‌اند و نيروهاي ناشي از آن‌ها – كه به‌گونه‌ي مخالف، بر هم اثر مي‌كنند – نيروي كشش و رانش ، يا مثبت و منفي، يا … ناميده شده‌اند. از ديدگاه زرتشت، اين دو گوهر همزاد، همراه و متضاد نه تنها در همه‌ي ذره‌هاي بنيادي جهان مادي (كه امروز به آن اتم مي‌گوييم)،‌ كه در همه‌ي پديده‌هاي هستي اعم از كوچك يا بزرگ و مادي يا غيرمادي، در پيوند با يكديگر – و نه مستقل از هم – عمل مي‌كنند؛ و نيروهاي مخالف برخاسته از آن‌ها، نيز در سراسر جهان آفرينش جاري و ساري‌اند؛ و وجود پوياي اين دو گوهر و اين دو نيرو است كه همه چيز را در جهان هستي – به هر شكل و هر كيفيت – به بودن و حركت وامي‌دارد. نكته‌اي كه در اينجا اشاره به آن ضروري به‌نظر مي‌رسد،‌ اينست كه برخي از پژوهندگان ارجمند، اين “دو گوهر هستي” را نيكي و بدي يا خير و شر دانسته‌اند. اين برداشت – نادرست به‌نظر مي‌آيد. زيرا اين دو گوهر هستي ، به زبان گاتها، “مزداتا” يعني “آفريده‌ي مزدا” هستند. پس، به هرروي اين دو گوهر هستي، پديده يا آفريده‌ي خداوند هستند؛ و در بينش زرتشت، آفرينش در انديشه‌ي رسا و خرد برتر آفريدگار و بر پايه‌ي راستي مطلق او انجام گرفته است، بنابراين كژي و كاستي در آن راه ندارد، در نتيجه‌ در بين آفريده‌هاي مزدا، بدي يا شر و كژي و تباهي موجود نيست. خدايي كه زرتشت شناخته و شناسانده است سراسر راستي، پاكي، نيك‌انديشي، خردمندي، دانايي، رسايي، مهرباني، دادگري،‌ توانايي،‌ سازندگي و نيكي است. دروغ، فريب، خشم، نارسايي، ناتواني، تباهي و بدي در ذات او نيست و پس، از ذات او برنمي‌تابد. به‌عبارت ديگر “بدي” آفريده‌ي مزدا نيست؛ بنابراين دو گوهر بنيادي هستي كه آفريده‌ي مزدا هستند، نيكي و بدي يا خير و شر نيستند بلكه همانطور كه گفته شد منظور از آن‌ها، همان دو گوهر متضادي است كه اساس و بنيان آفرينش است و همه‌چيز بر پايه‌ي آن، پايايي و پويايي يافته است. يكي از ويژگي‌هاي برجسته‌ي پيام‌هاي جاودانه‌ي زرتشت اينست كه در آن‌ها به موضوع‌هاي مربوط به ماوراي طبيعت، چندان نمي‌پردازد . از اين‌رو، زرتشت با اشاره‌اي گذرا به بنيان هستي، گفتگو را به تجلي اين دو گوهر متضاد، در انديشه‌ي انسان مي‌كشاند و با بحث درباره‌ي تضاد منشي، چگونگي به‌وجودآمدن نيكي و بدي را توجيه مي‌كند. آنگاه پي‌آمد گرايش انسان به نيكي يا بدي را به‌روشني شرح مي‌دهد؛ و به اين‌ترتيب انسان را تشويق مي‌كند تا آگاهانه و آزادانه نيكي را برگزيند و با بدي به مبارزه برخيزد. به‌اين‌ترتيب، زرتشت با مطرح‌كردن وجود دو گوهر متضاد در هستي جهان، بلافاصله به بيان رابطه‌ي بين دو گوهر بنيادي از يك‌طرف ، و عملكرد آن در انديشه‌ي انسان از طرف ديگر، مي‌پردازد و بدين‌گونه با تشريح آثار و نتايج آن در زندگي انسان، موضوع را از حوزه‌ي تخيل و تفكر محض، به ميدان واقعيت و عمل هدايت مي‌كند. وجود بدي در جهان، همواره نظر فيلسوفان و انديشمندان بزرگ را به خود جلب كرده است؛ و هركدام كوشيده‌اند تا بر پايه‌ي بينش ويژه‌ي خود، آن را به‌گونه‌اي توجيه كنند. از يك‌طرف در بينش پيام‌آوران راستين، سرشت خداوند يكتا تنها نيكي، راستي و سازندگي است. نهاد خداوند سرشار از ويژگي‌هاي نيك است، و بدي و ناراستي در آن جاي ندارد. پس از اين ديدگاه، كژي و كاستي و دروغ و بدي، از ذات پروردگار بروز نمي‌كند. به تعبير ديگر، در آفرينش خداي يگانه پديده‌اي با ارزش “بد” وجود ندارد. از طرف ديگر، در جوامع بشري “بدي” واقعيت دارد. بدي‌ها را مي‌توان ديد، مي‌توان شنيد، و مي‌توان احساس كرد. دروغ، دورويي، فريب، ستم، زورگويي، چپاول، كشتار و … اين‌ها همه هستند و “بد” هستند. پس اين بدي‌ها از كجا آمده‌اند؟ آفريننده‌ي جهان كه “يگانه” است و جز او آفريدگاري نيست. آفريدگار يگانه هم كه جز نيكي چيزي را نيافريده‌ است و بدي‌ها در آفرينش او نيستند. اما “بدي”ها وجود دارند، و چنان آشكارند كه نمي‌توان وجودشان را انكار كرد يا در بودنشان حتي ترديدي به خود راه داد. اشوزرتشت، علت وجود بدي‌ها در جوامع‌ انساني را اين‌چنين دريافته است: “ اين دو گوهر همزاد و متضاد، چون در انديشه پديدار شوند، نيكي و بدي بوجود مي‌آيد، آنگاه، دانا نيكي را مي‌گزيند و نادان بدي را .” (گاتها، يسناي 30، بند 3) بر اين باور، بدي‌ها را نه خداوند، كه انسان مي‌آفريند. نيكي و بدي زاييده‌ي انديشه‌ي انسان‌ است. در بينش زرتشت، انسان بر پايه‌ي قانون اشا (هنجار هستي يا نظام خلقت)، داراي اختيار است. بر اساس اين قانون و نظام – كه همان خواست و اراده‌ي خداوند است – انسان، آزاد آفريده شده است؛ آزاد در اينكه چه‌گونه بينديشد و چه‌گونه انتخاب كند. اين آزادي انديشيدن و آزادي گزينش، روشن است كه او را در برابر چگونگي انديشه‌اش و نوع انتخابش مسول مي‌گرداند؛ به اين معني كه بر پايه‌ي قانون عكس‌العمل – كه زرتشت، فراوان بر آن تأكيد كرده است – بازتاب رفتار انسان، همان‌گونه كه هست، به خودش باز مي‌گردد. به بيان ديگر، نيكي يا بدي، واكنش طبيعي خود را ، خود به خود به‌وجود مي‌آورد. قانون عكس‌العمل و بازگشت موج‌گونه‌ي واكنش انسان به خود انسان، موضوع جالب بهشت و دوزخ را در جهان‌نگري زرتشت پديد مي‌آورد كه گفتاري ديگر است، و جا دارد كه در جايي ديگر به آن پرداخته‌شود. زرتشت، آزاد بودن انسان را در چه‌گونه انديشيدن و چه‌گونه گزيدن را اين‌چنين بيان كرده است: “دريافتم كه انديشه‌ي رسا از توست، خرد جهان‌آفرين از توست، و اي خداوند جان وخرد، اين نيز از توست كه انسان را راه‌ نمود و آزاد گذاشت كه اگر بخواهد به راستي گرايد يا دروغ را برگزيند.” (گاتها، يسناي 31، بند 9) پس در بينش زرتشت،‌ اراده‌ي خداوند يا نظام آفرينش بر اين قرار گرفته است كه انسان با توانايي انديشيدن آفريده شود و نيز آزاد باشد كه به‌هرگونه بينديشد و به‌هرگونه برگزيند. در اين صورت، انسان آزاد است كه نيك بينديشد يا بد. به‌عبارت ديگر، ينا به قانون تغييرناپذير اشا (هنجارهستي يا خواست‌خداوند)، دو گوهر همزاد و متضاد موجود در هستي، به طور طبيعي در انديشه‌ي انسان نيز كارسازند، و اين تضاد كه بنياد آفرينش است تنها در اين‌جا، يعني در انديشه‌ي آزاد انسان، مي‌تواند ارزش بيافريند و نيكي يا بدي را به‌وجود آورد. به بيان ساده‌تر، در جهان بي‌كران هستي،‌ هركجا كه پديده‌ي انديشمندي چون انسان، وجود نداشته باشد، ارزشي با مفهوم نيك يا بد نيز وجود ندارد. تصور اين حقيقت، بسيار ساده است كه در همين كره‌ي زمين اگر انسان وجود نداشت يا اين‌كه از بهره‌ي هوشي پاييني در سطح جانوران ديگر برخوردار بود و نمي‌توانست اين‌چنين بينديشد، بد يا خوب هم وجود نداشت. حيواناتي كه توانايي انديشيدن ندارند، تنها به حكم غريزه رفتار مي‌كنند؛ و در اين زندگي قهري و غريزي، همه چيز بي‌“ارزش” است؛ همه‌ي رفتارها آهنگي يكنواخت دارند، و هيچ چيزي يا هيچ رفتاري “بد” نيست؛ و چون بد وجود ندارد نيك هم بي‌معني است. به‌همين دليل در دنيايي كه انسان زندگي نمي‌كند همه چيز لازم و ملزوم و مكمل يكديگرند و هيچ ارزش نيك يا بد بودن را ندارد. نيكي و بدي را انديشه‌ي انسان خلق مي‌كند، و پس از انديشه، در گفتار و كردار او نيز تجلي مي‌يابد؛ و به‌اين‌ترتيب نيك و بد در جوامع انساني عينيت پيدا مي‌كند. بنا به تشخيص زرتشت، انسان‌ها در اين مرحله كه مرحله‌ي گزينش است، به دو گروه بخش مي‌شوند؛ گروهي كه از دانش، آگاهي، خرد و بينش كافي برخوردارند، نيك را برمي‌گزينند، و آنان كه به هر دليل از دانش و بينش لازم برخوردار نيستند فريب مي‌خورند و به بدي مي‌گرايند، و سرانجام با پيروي از بدي و تسليم شدن به مظاهر آن، زندگي را به تباهي مي‌كشانند. زرتشت بر اين باور است كه انتخاب راه راست يا كژ،‌ بستگي به ميزان دانايي انسان دارد. دانا، آگاهانه راه درست را برمي‌گزيند و نادان ناخودآگاه به راه نادرست كشيده مي‌شود. در اينجاست كه پيامبر وظيفه‌ي انسان را در ميدان كشاكش نيكي و بدي – كه خود مي‌آفريند – به‌روشني مشخص كرده است. وظيفه‌ي انسان مبارزه‌ي پيگير و افزاينده با بدي است؛‌ اما نكته‌ي قابل توجه در اين پيام اهورايي زرتشت، اين است كه چون گرايش به بدي نتيجه‌ي قهري ناداني و ناآگاهي است پس نخستين شرط اين مبارزه‌ي مقدس و سازنده اين است كه دانش و بينش و آگاهي انسان‌ها به‌طور مستمر و مداوم افزايش يابد؛ و برهمين باور است كه زرتشت نخستين تكليف انسان را در اين پيكار زندگي‌ساز چنين تعيين مي‌كند: آگاه شدن و آگاه كردن، افزودن بر دانش خود و ديگران، گسترش دادن و عمق بخشيدن به بينش انسان. “كدام راه بهترين است؟ راه راست يا راه دروغ؟ دانا بايد حقيقت را براي مردم آشكار سازد تا نادان نتواند مردم ناآگاه را گمراه كند. اي مزدااهورا، كساني را كه ارزش راستي و نيك‌انديشي را براي ديگران آشكار مي‌كنند ياري كن.” (گاتها، يسناي 31، بند 17) گفتيم كه بنا به باور زرتشت، اهورامزدا بر پايه‌ي قانون خلقت (نظام آفرينش) – كه گاتها آن را قانون اشا يا قانون راستي ناميده است – انسان را در انديشيدن و در گزينش ، آزاد آفريده است. به‌عبارت ديگر، انسان داراي اختيار است كه نيك بينديشد يا بد، راست بينديشد يا كژ، درست بينديشد يا نادرست. حال اگر راست بينديشد اين راستي در گفتار و كردارش هم منعكس مي‌شود و نيكي به‌وجود مي‌آيد؛ و اگر كژ بينديشد اين كژي و ناراستي در گفتار و كردارش هم بازتاب مي‌يابد و در نتيجه بدي آفريده مي‌شود. پس به‌اين ترتيب، “بد” در خلقت آفريدگار وجود ندارد و زاييده‌ي انديشه‌ي ناراست انسان است؛ در اين‌صورت به‌جاي اينكه بگوييم: “نيكي” و “بدي” در جهان وجود دارد، بهتر است بگوييم: “نيك‌انديشي” و “بدانديشي” در جهان وجود دارد. (اين دو واژه‌ي مركب، در اوستا به‌صورت “سپنتامينو” و “انگره‌مينو” آمده است. “مينو” به‌معني منش و انديشه است. “سپنتا” يعني افزاينده و سازنده، “انگره” يعني كاهنده و تباهنده. پس “سپنتامينو” يعني انديشه‌ي سازنده و نيك، و “انگره‌مينو” يعني انديشه‌ي مخرب و بد. واژه‌ي اوستايي “انگره‌مينو” بعدا در فارسي به‌صورت “اهريمن” درآمده است. پس اهريمن در فرهنگ اوستايي نيز موجودي – به‌هرصورت – نيست بلكه به‌معني انديشه‌ي كاهنده و تباهنده مي‌باشد) . البته چون نتيجه‌ي نيك‌انديشي انسان، نيك‌گفتاري و نيك‌كرداري است و حاصل بدانديشي او ، بدگفتاري و بدكرداري مي‌باشد، و همه‌ي اين‌ها نيز تنها در جوامع انساني واقعيت دارند، از آن بهتر اين است كه بگوييم: “انسان نيك” و “انسان بد”. يعني در حقيقت، نيكي و بدي در جهان وجود ندارند بلكه اين انسان نيك و انسان بد است كه در جهان پرورده مي‌شود و موجوديت مي‌يابد؛ و اين، برپايه‌ي بينش زرتشت – چنان‌كه گفته شد – بهترين، مناسب‌ترين و درست‌ترين تعبير است. “به‌ بهترين سخنان گوش فرادهيد و آن را با انديشه‌ي روشن بسنجيد، آنگاه هريك از شما راه خود را آزادانه برگزينيد. اما پيش از آنكه زمان گزينش فرا رسد به‌درستي بيدار شويد و آيين راستي را دريابيد.” (گاتها، يسناي 30، بند 2)



جایگاه اتش در میان ایرانیان(زرتشتیان) -------------------------------------------------------------------------------- بر خلاف آنچه شايع شده است، زرتشتيان آتش پرست نيستند، بلكه از آنجا كه آتش بزرگترين پاك كننده و در عين حال پاكترين و نوراني ترين عنصر است، آنرا رمز و سمبل اهورامزدا مي دانند. زرتشت با انتخاب آتش بعنوان نشانه ي كيش خويش از پيروان خود خواسته است كه:همچون آتش پاك و درخشان باشند. همانگونه كه پيوسته شعله هاي آتش رو به بالا مي رود، پيروان او نيز بسوي بالا، يعني به طرف روحانيت، انسانيت و ترقي و تعالي عروج يابند. آتش منبع زيبايي و اساس حيات که فعال و بي قرار است و تا بازپسين دم حيات لحظه اي از كوشش باز نمي ايستد. انسان نيز بايد يكپارچه شور و شوق باشد و دمي از كار و كوشش دست نكشد. آتشي كه در درون آدمي را از آلودگي پاك مي كند چيزي جز (اشا) نيست كه از طريق رعايت اصول سه گانه ي ( انديشه ي نيك، گفتار نيك، كردار نيك ) بدست ميآيد. در ايران باستان آتشكده ها تنها جاي عبادت نبود، بلكه به عنوان دادگاه، درمانگاه و دبستان نيز از آنها استفاده مي شد. در آتشكده ها موبدان به دادرسي مي پرداختند و بيماران روحي و جسمي علاج مي شدند. علاوه ير اين ها هر آتشكده مجهز به كتابخانه اي جامع بود و در آنجا كودكان دروس ديني را فرامي گرفتند.



ازدواج در دین زرتشت در دین زرتشتی تعدد زوجات روا نیست و گفته شده همانگونه که یک زن نمی تواند در یک زوان بیش از یک شوهر داشته باشد مرد نیز نمی تواند در آن واحد دو یا چند زن داشته باشد اختیار زن دوم در شرایطی خاص و سخت که در آیین نامه زرتشتیان آمده جایز است نظیر اینکه زن اول فوت شده باشد در ایران باستان تنها در صورتی فرد زرتشتی می توانست با وجود زن اول زن دیگر اختیار کند که زن اول به تشخیص پزشک عقیم بوده و خود موافقت خویش را برای این کار اعلام کند و رضایت داشته باشد هدف از این عمل نیز بقا نسل و پرورش فرزندانی نیک برای دین و دنیاست. در مورد انواع پیوند زناشویی در ایران باستان گفتنی است که زن و مرد زرتشتی به 5 صورت و تحت عناوین پادشاه زن- چاکر زن- ایوک زن- ستر زن- خودسر زن پیوند زناشویی می بستند که هر یک جداگانه به شرح زیر است: 1-پادشاه زن: این نوع ازدواج به حالتی گفته می شد که دختری پس از رسیدن به سن بلوغ با موافقت پدر و مادر خود با پسری ازدواج می کرد و پادشاه زن از کاملترین حقوق و مزایای زناشویی برخوردار بود و کلا" همه دخترانی که برای نخستین بار و با رضایت پدر و مادر ازدواج می کردند پیوند زناشویی آنان تحت عنوان پادشاه زن ثبت می شد. 2-چاکر زن: این نوع ازدواج به حالتی اطلاق می شد که زنی بیوه به عقد و ازدواج با مرد دیگری در می آمد این زن با زندگی در خانه شوهر دوم خود حقوق و مزایای پادشاه زن را در ساسر زندگی مشترک دارا بود ولی پس از مرگ آیین کفن و دفن و سایر مراسم مذهبی اش تا سی روزه توسط شوهر دوم یا بستگانش برگزار می شد ولی هزینه های مراسم بعد از سی روزه به عهده بستگان شوهر اولش بود چون معتقد بودند در دنیای دیگر این زن از آن نخستین شوهر خود خواهد بود و به همین علت پیوند دوم او تحت عنوان چاکر زن یاد می شد. حال برای برخی ناآگاهان پیوند زناشویی از نوع چاکر زن را اختیار کردن زن صیغه ای توسط پدران ما در گذشته قلمداد کرده و پادشاه زن را زن عقدی بیان می کنند که صحت ندارد. 3-ایوک زن: این نوع ازدواج زمانی اتفاق می افتاد که مردی دختر یا دخترانی داشت و فرزند پسر نداشت و ازدواج تنها دختر یا کوچکترین دخترش تحت عنوان ایوک ثبت می شدو رسم بر این بود که اولین پسر تولد یافته از این ازدواج به فرزندی پدر دختر در می آمد و به جای نا پدرش نام پدر دختر را بعد از نامش می آوردند و این نوع ازدواج باعث شده که برخی افراد غیر مطلع برچسب ازدواج با محارم را به زرتشتیان بزنند و اظهار کنند که پدر با دختر خود ازدواج می کرده است اینک اشتباه افراد ناآگاه کاملا" مشخص شد و اتهام ازدواج با محارم کاملا" مردود است. 4-ستر زن: وقتی که فرد بالغی بدون ازدواج در می گذشت پدر و مادر یا خویشان این فرد موظف بودند به خرج خود و به یاد فرد درگذشته دختری را به ازدواج پسری در می آورند شرط این نوع ازدواج آن بود که دختر و پسر متعهد می شدند که در آینده یکی از پسران خود را به فرزند خواندگی فرد درگذشته بدون زن و فرزند درآورند. 5- خودسر زن: اگر دختری و پسری پس از رسیدن به سن بلوغ برخلاف میل والدین خود خواستار ازدواج با یکدیگر می شدند و مصر بر این امر نیز بودند با وجود مخالفت والدین ازدواج آنها منع قانونی نداشت و زیر عنوان خودرای زن ثبت می گردید و در این بین دختر از ارث محروم می شد مگر اینکه والدینش به خواست خود چیزی به او می دادند یا وصیت می نمودند که بدهند. این نوع ازدواج ها در ایران باستان انجام می شد امروزه ازدواج ها تحت این عناوین ثبت نمی شود. گفتنی است که طلاق در آیین زرتشتی مطرود و منفور ایت و تحت شرایطی ویژه و در مواردی نادر و خاص طبق آیین نامه زرتشتیان مجوز داده می شود.



نمـاز و نیـایش در آئین زرتـشتـی نمـاز رسمی ترین راه ارتباط فرد با اهورا مزدا و یکی از راههای سپاسگذاری از بخششهای بی کران خداوندی است که در آئین زرتـشتـی عاشقانـه همواره مورد توجه بوده و هر زرتشتـی در اوج پاکی اندیشه روزانـه پنـج بار به نیایش اهورا مزدا می پردازد و ضمن سپـاس و ستـایش اهورا مزدا بر آفریده های نیک خداوندی نیز درود می فرستدو ضمن قدرشناسی خود را به خدا نزدیکتر می گرداند تا از بخشش نیک اندیشی برخوردار گردد و بر نیکی های جهان هستی بیفزاید . . . . . . نمـاز و نیـایش در آئین زرتـشتـی اشو زرتشت پیامبر باستانی ایران در 1179 سال پیش از شاهنشاهی کورش بزرگ پیام جاودانی یکتا پرستی در جهان راپس از کنکاش و ژرف نگری درونی در میان مردمان آشکار نمود و ایرانیان آریائی را به پرستش یکتا آفریدگار جهان یعنی اهورا مزدا دعوت کردو پس از پشت سر گذاشتن مشکلات و سختی های بسیار سرانجام در دربار شاه گشتاسب بنیاد اجتماعی و مذهبی کیش زرتشتی را به شکل با شکوهی پایه گذاری نمود . پیام اهورائی اشوزرتـشـت در گاتـها به شکل معجزه آسایی در میان نیایشها ، سروده ها ، تفسیرها و مطالب گرانبهای اوستا که به وسیله موبدان دین برای درک مردمان زمانه گردآوری و حفظ میشد چون گوهری گرانمایه و نگینی بی بدیل پس از هزاران سال رهبری کار آمد اندیشه ، مذهب و شکوه شاهنشـاهی مقتدر ایرانـی در جهان با پشت سر گذاشتن فراز و نشیب بسیار در هجوم دیوسیرتان و انیران از آسیب زمانه و گزند بدخواهان و بدکنشان در امان ماندو بی گزند پهنه اندیشه و زمان را شکافت و بدست ما رسیدو همچنان آوای دل انگیزش در جان جهـان جاری وجاودان واندیشه پر شکوه یکتـا پرستی ایرانیان پاینده و پایدار است و با یک جهان بینی منطقی وروشن و با یک فلسفه قوی و پویا در اوج اقتدار بر بلندای اندیشه بشریت به نظاره جهـان و مردمان آن نشسته و تحسین اندیشمندان را برانگیخته و جان و روح حقیقت جویان را مجذوب خویش ساخته و زمینه را برای یک زندگی خوش ،سالم و پر از آسایش برای مردمان در کنار پرستش اهورا مزدا و احترام به آفریده های سودمند اهورائی فراهم آورده است . یک زرتشتی با جهان بینی که از اشو زرتشت آموخته میداند که در این جهان وظیفه ای سنگین را به دوش می کشد و باید همواره آماده نبرد با بدی ها باشد و ضمن دوری جستن از دروغ و گناه و اندیشه های بد پاسدار ارزشها ، نیکی ها و آفریده های سودمند بوده و ضمن گسترش راستی ، شادی و انجام نیکی ودستگیری نیازمندان و یاری درماندگان همواره ارتباط خود را با اهورا مزدا حفظ نماید . نمـاز رسمی ترین راه ارتباط فرد با اهورا مزدا و یکی از راههای سپاسگذاری از بخششهای بی کران خداوندی است که در آئین زرتـشتـی عاشقانـه همواره مورد توجه بوده و هر زرتشتـی در اوج پاکی اندیشه روزانـه پنـج بار به نیایش اهورا مزدا می پردازد و ضمن سپـاس و ستـایش اهورا مزدا بر آفریده های نیک خداوندی نیز درود می فرستدو ضمن قدرشناسی خود را به خدا نزدیکتر می گرداند تا از بخشش نیک اندیشی برخوردار گردد و بر نیکی های جهان هستی بیفزاید . در خصوص آشنایی با نمـاز و نیـایش در آئین زرتـشتـی باید به موارد خاصی اشاره کرد و به دانسته های دسته بندی شده جداگانه ای توجه نمود . نیایشها در آئین زرتـشتـی از پیچیدگی های ظریف زیبایی برخوردار بوده و با یک فلسفه خـاص و منطقی قـوی با یکدیگر در آمیخته تا زمینه را برای پاکی انسان و اندیشیدن ژرف به اهورا مزدا فراهم آورد . در ارتباط با توضیـح فلسفه و ارتبـاط جزئیات در نیـایشها ژرف نـگری و پاسخگویی فقط از عهده موبدان و اندیشمندان قدرتمندی که در خصوص اوستـا و زیر و بم مطالب مذهبی مرتبط با کلام مقدس گاتـها و همچنین فرهنگ دینی زرتـشتـی اطلاعات کاملی در اختیار دارند ساخته بوده و توضیحات ارزشمند ایشان را طلب میکند . در اینجا مطالب صرفاً تداعی کننده ظاهری نمـاز و نیـا یش می باشد و پرداختن به فلسفه این آئین ها بر عهده موبدان اندیشمندی که همواره نگهبان دین بوده اند گذاشته می شود تا گوهر منطق و راز زیبائیهای نهفته در مراسم نمـاز و نیـایش را بیان کنند . در خصوص آداب نیایش مطالب را باید به چند دسته تقسیم کرد : 1. کتاب مقدس « خرده اوستـا » 2 . نـور ، روشنـایـی و آتـش 3 . روش خواندن نمـاز و نیـایش 4 . اشکال خواندن نمازهای گروهی 5 . مـاه ، روز و گـاه نیــایش 6 . کشتی و سدره ، لباس نیـایش 7 . پـاکـی تـن و اشـو یی روان



لهجه زرتشتيان ، دري ، گبری ، بهدینی ؟ بهدينان يا پيروان آيين بهي از هر جاي ايران كه باشند، خواه از كرمان و يزد و خواه از تهران و آبادان ، لهجه مخصوص به خود را دارند. چنانكه پارسيان هند ، در هرجاي آن ديار كه باشند به زبان گجراتي گويا هستند . زرتشتيان ايران لهجه اي را كه در ميان خود و در گفتگوي با همديگر به كار مي برند ، دري خوانند كه به هيچ روي درست نيست و اكنون اين نام به زبان فصيح و ادبي فارسي برازنده تر است . لغت دري از “در” است يا دربار و درگاه شاهي . ابن النديم (قرن چهارم هجري) در كتاب الفهرست - به نقل از ابن المقفع (رزوبه) قرن دوم هجري- ، مقدسي (قرن چهارم هجري) در كتاب احسن التقاسيم ، خوارزمي (نيمه دوم قرن چهارم هجري) در كتاب مفاتيح العلوم ، ياقوت حموي (قرن ششم و هفتم هجري) در كتاب معجم البلدان ، فردوسي در شاهنامه ، عنصري ، فرخي و حافظ ، همه و همه به دري اشاره داشته اند و در هرجا كه به كار رفته ، مفهوم پارسي درست و سره و رسا از آن برمي آيد. امروزه از لغت دري زباني را درمي يابيم كه كلمات آن برشمرده و سنجيده و برگزيده باشد، مانند زباني كه دبيران و يا مستوفيان درباري به قلم مي آوردند و به نظر مي رسد كه زبان رايج سرزمين خاوري ايران بوده و همان است كه در دربار شاهان ساساني رواج داشت. شايد پيشينيان ، دري را يك گونه پهلوي مي دانستند كه از واژه هاي بيگانه سامي بركنار باشد. همانطور كه گفته شد لهجه كنوني زرتشتيان به هيچ روي مناسب نيست كه دري خوانده شود و نه شايسته است كه گبري خوانده شود . لفظ كافر كه با لشكر تازي در هنگام تاخت و تاز خود در ايران به ميهن ما درآمد و بهانه آن همه كشتار و غارت گرديد، چون بيگانه بود به زبان ايرانيان نگرديد، ناگزير به هيئت گبر، گور (gaur) در آمد و از اينجا به سرزمينهاي همسايگان ايران رخنه كرد. ايرانيان در آغاز استيلاي عرب نمي توانستند لغتهاي سامي را درست بر زبان رانند. ابوبكر محمدبن جعفر النرشخي (قرن سوم و چهارم هجري) گويد: چون ايرانيان بخارا از اداي تلفظ لغت عربي برنمي آمدند به ناچار بايستي نماز به زبان پارسي بخوانند. همچنين چون ايرانيان در زبان خود نامي از براي عبادتگاه عربهاي مسلمان نداشتند مسجد آنان را “مزكت” خواندند. در همه فرهنگهاي فارسي : لغت اسدي، فرهنگ سروري، فرهنگ رشيدي ، فرهنگ جهانگيري و … مزكت به معني مسجد ياد گرديده است . گبر، گبرك، گبركي در بسياري از نوشته هاي نظم و نثر فارسي ديده مي شود . چنانچه چندين بار در شاهنامه و التفهيم بيروني به کار رفته است ، بدون توجه به اصل لغت ، به معني كيش زرتشتي و دين مزديسنا به كار رفته است. اما در هزار شعر دقيقي ( دقيقي به دين نياكان خويش پايدار مانده و زرتشتي يا بهدين بود ) واژه هاي گبر و گبركي ديده نمي شود. ناگزير دقيقي از معني زشت اين واژه آگاه بوده كه آنرا بكار نبرده است . در سرزمينهاي همسايه ايران در هرجا كه اين لفظ راه يافته باز به همين معني (كافر) به كار مي رود مثل گوره در عراق ،‌و گاوور در تركيه. تركها، همه عيسويان و يهوديان را چون به دين و آئين تركها نيستند، به اين نام خوانند. برخي خواسته اند لفظ گبر را به واژه آرامي “گبره” كه هزوارش است پيوند دهند. در همه جا اين لفظ “هزوارش” به جاي واژه “مرد” آمده است. آنچنانكه ديديم لهجه زرتشتيان ايران را “دري” ناميدن به هيچ روي بجا نيست . همچنين آن را گبري خواندن ، هرگز شايسته نيست . يگانه نامي كه درست و به اين لهجه برازنده است،‌ اين است كه آنرا “بهديني” بخوانيم . بيش از هزار سال پيش دقيقي در هزار شعري كه از او در شاهنامه فردوسي به جاي مانده ، چندين بار دين زرتشتي را بهدين يا دين به و دين بهي خوانده است : بياموز آيين و دين بهي كه بيدين نه خوب است شاهنشهي چو بشنيد از او شاه به دين به پذيرفت ازو دين و آيين به نگيرد ازو راه دين بهي مر اين دين به را نباشد رهي زراتشت بهرام پژدو در منظومه زرتشت نامه (667 خورشیدی) سروده است : ز گوینده بپذیر بهدين اوي بياموز ازو راه و آيين اوي همچنين در نامه هاي پهلوي چون بندهشن، پندنامك، مينوي خرد ، و فرهنگ پهلويك به وهدين بسيار برمي خوريم. پيتردلاواله جهانگرد ايتاليايي (قرن 11) كه در ايران بود نوشته است كه زرتشتيان خود را بهدين نامند و از نام ناستوده گبر بيزارند. كردهاي عماديه نيز خود را بهدينان خوانند ، ناگزير اين نام را از نياكان زرتشتي خود به ارث برده اند. پس واژه بهدين در اين سرزمين ، بنياد چندين هزار ساله دارد و زرتشتيان كنوني ايران خود را مانند نياكان پارساي خويش از بهدينان خوانند . برگرفته از: پورداوود، ابراهيم . فرهنگ بهدينان . تهران : انتشارات دانشگاه تهران ، 1370. ص. 23-1



آداب و سنن حمامها در ايران -------------------------------------------------------------------------------- آداب و سنن حمامها در ايران سابقاً در همه جاي ايران حمام عمومي وجود داشت و اهالي محل اقلاً هفته اي يک بار به منظور نظافت به حمام مي رفتند. با اين تفاوت که مردان قبل از طلوع آفتاب تا ساعت هشت صبح حمام مي گرفتند و از آن ساعت تا ظهر و حتي چند ساعت بعد از ظهر حمام در اختيار زنان بود. امروز هم حمام عمومي در غالب نقاط ايران وجود دارد، منتها فرقش با حمامهاي قديم اين است که در حمامهاي قديم از خزينه استفاده مي شد؛ ولي در حمامهاي عمومي جديد دوشتهاي متعدد جاي خزينه را که به هيچ وجه منطبق با اصول بهداشتي نبود گرفته است. در حمامهاي عمومي خزينه دار که امروزه در ايران کمتر وجود دارد سنن و آدابي را از قديم رعايت مي کردند که بعضاً جنبه ضرب المثل پيدا کرده است. يکي از آن آداب اين بود که هر کس وارد حمام مي شد، براي اظهار ادب و تواضع نسبت به افراد بزرگتر که در صحن حمام نشسته، مشغول کيسه کشي و صابون زدن بودند، يک سطل يا طاس بزرگ آب گرم از خزينه حمام بر ميداشت و بر سر آن بزرگتر مي ريخت. البته اين عمل به تعداد افراد بزرگ و قابل احترام که در صحن حمام نشسته بودند تکرار مي شد. و تازه وارد وظيفه خود مي دانست که بر سر يکايک آنان با رعايت تقدم و تأخر آب گرم بريزد. بسا اتفاق مي افتاد که يک يا چند نفر از آن اشخاص مورد احترام در حال کيسه کشيدن و يا صابون زدن بودند و احتياجي نبود که آب گرم به سر و بدن آنها ريخته شود، مع ذالک اين عوامل مانع از اداي احترام نمي شد و کوچکترها به محض ورود به صحن حمام خود را موظف مي دانستند که يک طاس آب گرم بر سر و بدن آنها بريزند و بدن وسيله عرض خلوص و ادب کنند. از آداب ديگر در حمام عمومي خزينه دار قديم اين بود که اگر تازه وارد کسي از آشنايان و بستگان نزديک و بزرگتر از خود را در صحن حمام مي ديد، فوراً به خدمتش مي رفت و به منظور اظهار ادب و احترام او را مشت و مال مي داد يا اينکه ليف صابون را به زور و اصرار از دستش مي گرفت و پشتش را صابون مي زد. سنت ديگر اين بود که هر کس وارد خزينه حمام مي شد به افرادي که شست و شو مي کردند سلام مي کرد و ضمناً در همان پله اول خزينه دو دست را زير آب کرده، کمي از آب خزينه بر مي داشت و به يکايک افراد حاضر از آن آب حمام تعارف مي کرد. براي تازه وارد مهم و مطرح نبود که افراد داخل خزينه از آشنايان هستند يا بيگانه، به همه از آب مفت و مجاني تعارف مي کرد و مخصوصاً نسبت به افراد بيگانه بيشتر اظهار علاقه و محبت مي کرد زيرا آشنا در هر حال آشناست، و دوست و آشنا احتياج به تعارف ندارند. در هر صورت اين رسم از قديمترين ايام يعني از زماني که حمام خزينه به جاي آب چشمه و رودخانه در امر نظافت و پاکيزگي مورد استفاده قرار گرفت، معمول گرديد. بي فايده نيست که اطلاعات زير درباره حمامهاي قديم و آداب حمام رفتن، از نوشته شادروان علي جواهر کلام نقل شود: «در عهد قاجاريه حمام رفتن در فصل زمستان کار دشواري بود و غالب مردم اواخر پاييز حمام مي رفتند و تا شب عيد رنگ حمام را نمي ديدند. اين وضع منحصر به ايران نبود، فرنگيها هم تا پيش از جنگهاي صليبي اصلاً اطلاعي از حمام نداشتند و همين که ايام جنگهاي صليبي به شرق آمدند با حمام آشنا شدند. مع ذالک باز هم تا مدتي بعد از آن حمام نرفتن در فرنگستان مد بود و مشهور است که يکي از ملکه هاي فرانسه هميشه افتخار مي کرد که پنجسال است به حمام نرفته است.



جشنها و ايينهاي تاريخي -------------------------------------------------------------------------------- باورهای عامیانه نوروز ، روز تیرگان رفتارها و گفتارهای هنگام سال تحویل و روز نوروز، به باور عامیانه، می تواند اثری خوب یا بد برای تمام روزهای سال داشته باشد. این باورها که بیشتر جنبه خرافی دارند در واقع بیشتر با ایجاد حس مثبت اندیشی و خوش بینی به نوعی موجب موفقیت می شوند. - کسی که در هنگام سال تحویل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود. - موقع سال تحویل از اندوه و غم فرار کنید، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد. - روز نوروز دوا نخورید بد یمن است. - هر کس در بامداد نوروز، پـیش از آنکه سخن گوید، کمی شکر بچشد و با روغن زیتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند. - هر کس بامداد نوروز، پـیش از آنکه سخن گوید، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردی شفا یاید. - کسانی که مرده اند، سالی یکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر می گردد. پس باید خانه را تمیز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) خوش بوی کرد. - کسی که روز نوروز گریه کند، تا پایان سال اندوه او را رها نمی کند. - روز نوروز باید یک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نیستـند. - اگر قصد مسافرت دارید پـیش از سیزده سفر نکنید. روز چهاردهم سفر کردن خیر است. - روز سیزده کار کردن نحس است. سیزده بدر روز تیرگان جشن طلب باران سیزدهمین روز سال نو سیزده بدر است و بنا بر اعتقاد برخی جوانهای قدیم و بسیاری از جوانهای جدید به دلیل نحسی عدد سیزده باید این روز را به بیرون از خانه رفت در پارك یا دشتی نشست و نحسی این روز را بیرون انداخت. رسم بر این است که در این روز دخترهای دم بخت سبزه های هفت سین را كه ممكن است از بس گره خورده كره ای شكل شده باشد و به احتمال بیشتر با گره پسرهای دم بخت هم قاطی شده دم رودخانه یا وسط دشت میندازند تا به اصطلاح سیزده شان بدر شود یا به عبارتی گره بختشان باز شده و سال بعد سیزده بدر را با همسرهای خودشان بیرون بروند. اما این در واقع شكلی است كه سیزده بدر این سالها به خود گرفته و در واقع قبلا فلسفه سیزده بدر اینطور نبوده است. روز سیزدهم فروردین روز تیر در تقویم ایرانیان است. ایرانیان برای اینكه آن سال برایشان سالی پر باران باشد از خانه های خود بیرون می رفتند تا در فضای باز یا در كنار رود خانه از ستاره تیشتر یا به عبارتی تیر درخواست باران نمایند . می ستایم ستاره رایومند و شكوهمند تیشتر را آن اورنده ابهای پاك را. تیر یشت در واقع این سنت هنوز بطور كامل فراموش نشده است و در بسیاری از شهرها یا روستاهای ایران مردم در زمان كمی باران مراسمی از این قبیل را كه اغلب با شادی و پایكوبی همراه شده را انجام می دهند از جمله در شهر انارك در نزدیكی نائین خری را مزین می كنند و با شادی از تپه ها پایین می اورند سپس تا پایان شب دف میزنند و آواز می خوانند و بسیاری از قدیمی تر های این شهر اعتقاد دارند كه در این زمان باران شروع به باریدن میكند



نام راستین اشو زرتشت بنیانگذار یکتاپرستی ایرانیان شادروان "دستور دالا" پیرامون زرتشت می گوید : ما همه چیز درباره محمد و موسی و عیسی و حتی بودا می دانیم ولی هیچ آگاهی علمی و دقیقی پیرامون زرتشت بزرگ آریایی و نخستین پیام آور جهان نمی دانیم . از سروده های به جای مانده از زرتشت ( گاتها ) می یابیم که نامش زرتشتر و نام خانوادگی اش سپتام یا سپتم است . اوستا شناسان نام زرتشت را از دو واژه زرث به معنی زرد - زال و پیر و اشتر به معنی شتر معنی میکنند . در مجموعه شتر زرد یا پیر معنی می دهد . عده دیگری این نام را شایسته چنین بزرگ مردی نمی دانند و بر این باور هستند که زرث به معنی روشنایی معنی میدهد و اشتر را از ریشه اش یا درخشیدن می دانند . که در مجوعه "زرین روشنایی" ترجمه می شود . آنان بر این باورند که نام اصلی وی سپتم است که معنی سپید یا سپیدترین بوده است که پس از برانگیخته شدن به پیام آوری جهان زرتشتر خطاب شد به معنی روشنایی مینوی . بودا نیز همین کار را کرده است . نامش گوتم بوده به معنی گاوین و گاونر بزرگ که پس از برانگیخته شدن به ارشاد مردمان نام بذ را بر میگزیند که به معنی دانا است . سپتام زرتشتر اوستایی در پارسی امروزی زرتشت اسپنتمان نامیده می شود . او بر خلاف ادیان دیگر که هزاران سال پس از وی آمدند هرگز اداعاهای همچون پسر خدا - نور خدا و . . .نکرد . با اندیشه کردن در سروده های گات ها ما در می یابیم که او انسانی برجسته - دانا - خردمند - یکتا پرست و بی ادعا است . او تنها گمراهان را به راه نیک دعوت می کند و آنان را از راه خطا سرزنش می کند ولی هرگز آنان را به آتش جهنم و سربهای آتشین آخرت و زنجیرهای جهنم و دوزخ دهشتناک وعده نمی دهد . هرگز فرمان جهاد در راه خدا برای کشتار گمراهان را نمی دهد تا هر کجا کافری را دیدید او را بکشید . او تنها آموزه های خردمندانه و فیلسوفانه خود را در روزگاری به مردم منتقل می کند که به دلیل وسعت تاریخی اش زمانش بر همگان پوشیده است . بستگان زرتشت از روی گات ها متوجه می شویم که او از خویشاوندانش به نام خاندان اسپنتمان هیچداسب نام می برد . از دختر خردمندش پوروچیستا به معنی پر بینش نام می برد و در جای دیگر از میدیوماه سپنتمان که گویا پسر عمویش است . در کتاب دساتیر زرتشت را به خاندان مه آبادیان که هزاران سال پیش از کیومرث پیشدادی است نسبت داده است . خود کیومرث به بیش از شش هزار سال پیش تعلق دارد . یاران نزدیک زرتشت شاه گشتاسب کیانی بزرگ ترین یاور و گسترش دهنده دینی بهی بوده است که آئین وی ار پذیرفت . زمان پادشاهی کیانیان نیز به بیش از سه هزار سال می رسد . فرشوشتر و جاماسب که از نامداران خاندان هوگو بودند از نزدیک ترین یاران زرتشت بوده اند . گویا پس از درگذشت زرتشت جاماسب رهبر پیروان او میگردد . خاندان فریان نیز که ریشه تورانی داشته اند ( در ترکستان کنونی ) از یاران نزدیک زرتشت بودند . یاران زرتشت در تاریخ به سه گروه نامیده شده اند . گروه نخست خیتو که در معنی خودمانی می باشد . اینان کسانی هستند که لقب آزادگان به آنان داده شده است و تمامی گفتار او را با جان و دل پذیرفته بودند و در گسترش آن کوشش میکردند . گروه دوم ورزن می باشد که به کسانی گفته می شود که در حلقه قرار دارند . آنان اندکی از زرتشت دور بودند و در درک درست واژها و سخنان زرتشت کمی دورتر از گروه دوم بودند . به آنان انجمنیان نیز گفته اند . گروه سوم اریمن نام دارد که امروزه آریامنش نامیده می شود . که در آن روزگار دوستان زرتشت در گسترده فلات بزرگ ایران خطاب می شدند . آنان از دور و از کشورهای دیگر به سخنان او ایمان آورده بودند . بدخواهان زرتشت زرتشت در برابر پندار بافی و پندار پرستی ایستاد و این کار وی بازار این افراد را تضعیف نمود . بسیاری از بزرگان و شاهان برای خود معبادی برای پرستش ایجاد کرده بودند که ریشه آنها از آئین کهن مهر پرستی نیز می باشد . آئین میترا یکی دیگر از نخستین آئینهای برتر جهان است که با ورود زرتشت رو به زوال رفت ولی بعدها به اروپا گسترش یافت و هنوز در برخی کلیسا ها اروپا نقاشی مهر در کنار گاو وجود دارد . این پندار پرستان به نام کوی یا کرین نامیده می شدند . کوی از همان کی پارسی است ( مانند کی آرش - کی گشتاسب ) که شاه معنی میداده است . آنان شاهان بودند که در امور دینی نیز رهبری مردم را بر عهده داشتند . کرپانان پیشوایان مذهبی روزگار زرتشت بودند که مراسمهای پیچیده ای برای خدا ایجاد کرده بودند . از این خاندان سرداری به نام بندو یکی از بزرگ ترین دشمنان زرتشت بوده است که نامش بارها آمده است . زرتشت در سروده هایش برای آنان از درگاه خداوند درخواست رهنمایی میکند . جایی دگیر از خاندان اسیج نام میبرد که خونهای بسیاری را بیگناه ریخته اند . لهجه و زادگاه زرتشت دکتر علی اکبر جعفری خاورشناس و محقق دین زرتشتی معتقد است : گاتها به لهجه خوراسانی سروده شده است و هجای گاتها هجای رگ ویدی است . این لهجه در باختر رود سند رایج بوده است . زرتشت از خاندانهایی نام می برد که متعلق به خراسان بزرگ و سرزمینهای سند و پنجاب در شرق ایران است . در تمامی سروده های او از مردمان آریایی نژاد سخنهایی دیده می شود . وی به کشور هفتم اشاره میکند که همان ایرانویچ - ائیرانه ویچه - یا ایران بزرگ ( شامل افغانستان - تاجیکستان - مرو - سمرقند - بخارا و آسیای مرکزی . . . ) بوده است . گفتگوی ها اوستا بیشتر از خراسان بزرگ است . شاه گشتاسب نیز از بلخ بود و بیشتر شواهد حاکی از آن است که زرتشت از شرق ایران بوده است . اما در این میان گروهی با استناد به متن اوستا که از رغه یاد شده است وی را از آذربایجان می دانند . منجمله ارباب کیخسرو شاهرخ . رغه به احتمالی همان مراغه کنونی در آذربایجان است . در فصل بیستم بندهش زرتشت را از حوالی رود ارس ( شمال آذربایجان ) و مادرش را از رغه یا مراغه معرفی میکند . این دسته پدر زرتشت را پورشاسب می دانند و مادرش را دغدو می خوانند . دغدو واژه ای اوستایی ( دغدوا ) است که به معنی دختر پاک و نجیب است . زرتشت در سن سی سالگی در بالای کوه سبلان در آذربایجان به پیامبری برگزیده شد و سپس شهرها را یکی پس از دیگری برای گسترش دینش طی کرد . زاد روز اشو زرتشت در ششم فروردین ماه می باشد که امروزه بسیاری از ایرانیان آن را احترام و جشن می گیرند . در همان روز به گفته اوستا پدرش پوشاسب به شادی و جاودانگی فرزندش درختی کاشت . این سنت از دیرباز در نزد ایرانیان بوده و امروزه نیز در برخی نقاط ایران پابرجاست . نوع درخت معمولا گردو یا بادام یا سرو یا کاج می باشد احترام به طبیعت برای آنکه با افزودن یک فرزند ممکن است طبیعت نیز آلوده شود پدر و مادر ایرانی همیشه برای حفظ منابع طبیعی درختی را با بدنیا آوردن فرزندشان می کاشتند . فردوسی بزرگ زاده شدن زرتشت را چنان مهم دانسته است که زادروز وی را همچون پدیدار شدن درختی می داند که شاخه و برگ آن را خرد و دانش و اندرز فرا گرفته است . وی را نابود کنند اهریمن و بنیان گذار یکتاپرستی جهان میداند و میگوید پس از وی آتش پرستی از میان می رود و آتش تنها نور اهورامزدا و روشنایی مقدس قدرت او می گردد . چو یک چند گاهی بر آمد برین درختی پدید آمد اندر زمین از ایوان گشتاسپ تا پیش کاخ درختی گشن بیخ بسیار شاخ همه برگ او پند و بارش خرد کسی جز چون او بر خورد کی مرد خجسته پی و نام او زردهشت که اهریمن بد کنش را بکشت به شاه جهان گفت که پیغمبرم تو را سوی یزدان همی رهبرم بیاموز آئین و دین بهی که بی دین همی خوب نه آید شهی دین بهی چیست ؟ دین که به اشتباه از ریشه تازی خوانده می شود از ریشه پهلوی دن و دینه گرفته شده است . که در معنی می شود وجدان و شرف انسان است در زبان پهلوی . ولی اعراب این واژه را از ما گرفتند و جمع ادیان را ساختند و دیانت را نیز به آن افزودند . در واژه نامه پهلوی استاد بهرام فره وشی دین به معنی گسترده یعنی کیش و خصایص روحی و تشخیص معنوی وجدان و ندای درونی انسانهاست . که یکی از قوای پنجگانه نیروی باطنی انسان می باشد. پس وجدان است که مستقل از عالم جسمانی فنا ناپذیر است و آن را آغاز و پایانی نیست . این نیرو در انسان را خداوند به ودیعه گذاشته تا نیکی و بدی را تشخیص دهیم . اگر انسان به ندای درونی خویش به نیکی عمل کند راه راست را دنبال کرده است و زرتشت بزرگ ترین و جاودانه ترین سخنش این است که راه در جهان یکی است و آنهم راستی است . اگر به ندای منفی گوش فرا دهد به نیرو درونی یا همان دین آسیبی نخواهد رسید ولی در روز آخرت دین به صورت فرشته خوب و دختری زیبا ظاهر میشود وگرنه به سان زنی پتیاره و هرزه نمایان می شود . دین بهی نیز از واژه پهلوی دن ای وه گرفته شده است که بزرگان جهان و مورخین و موبدان بزرگ آن را به دین بهی یا همان دین زرتشتی معنی کرده اند . از این روی دین بهی نامیده می شود که سخنان و آموزه هایش تا ابد برای بشریت قابل اجراست و رمز تمامی بشریت در انسانیت و کردار نیک - گفتار نیک و پندار نیک نهفته است .



چند سالی که 25 بهمن (14 فوریه) روز ولنتاین و خرید گل و عروسک ، شکلات و ... در کشورمان باب شده است . اکثر جوان ها بدون اطلاع از اینکه اصلا این ولنتاین خوردنی یا پوشیدنی است، فقط می دانند که باید برای کسانی که دوست دارند هدیه بخرند و با این کار بر علاقه خود به آن فرد تاکید ورزند اگر روزهای اخیر (اواخر بهمن ماه ) به مغازه های شهرمان سری زده باشید ، مملو از جعبه های خوشگل کادویی ، عروسک ، شکلات و انواع و اقسام هدایای گول زننده ست . خلاصه غوغایی شده در این شهر شلوغ انتخاب روزی به عنوان روز دوستی و عشق در سال کار بسیار قشنگی است .بهانه ای است که ما بتوانیم یکبار دیگر علاقه خود را به کسی که دوستش داریم نشان دهیم که عروسک و گل و کادو همه بهانه عشق هستند حالا اصلا جریان این ولنتاین چیست ؟ از کجا شروع شده ؟ ... داستان ولنتاین از این قرار است در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس ، عقاید عجیبی داشت ، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد ؛ از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قد غن می کند. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان نداشت . اما کشیشی به نام والنتیوس ( همان ولنتاین خودمان ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد . کلودیوس دوم از این جریان خبر دار می شود و دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیاندازند . ولنتاین در زندان عاشق دختر زندان بان می شود . سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق اما متاسفانه مردم برگزاری جشنها و مناسبتهای بیگانه را نشانه تمدن و فخر می دانند . همه اسم ولنتاین را شنیده اند و مراسم آن را مانند سایر بیگانگان بجا می آورند ولی تا به حال اسم "سپندار مذگان " به گوششان هم نخورده است . حالا همانطور که داستان ولنتاین را با دقت مطالعه کردید داستان " سپندار مذگان" را با دقت بیشتری بخوانید در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از روز ولنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است." سپندار مذ" لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد. شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (ولنتاین) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل کنیم امیدواریم که همیشه شاد و سربلند باشید و از ابراز عشق به اطرافیانتان دریغ نکنید در زندگی عشق بهاست ، برای آن به دنبال بهانه نباشید



مردم و نهضت ملي -------------------------------------------------------------------------------- نفت يکي از مهمترين مقوله‌هايي است که بدون ترديد نقشي بنيادين در اقتصاد سياسي کشورمان داشته و در پيدايش و بروز بسياري از رخدادها و تحولات ريز و درشت جامعه نقشي محوري ايفا کرده است. شايد آن روز که مظفرالدين شاه و صدراعظم او، امين السلطان، در سال 1280 ه.ش/ 1901 م امتياز اين مادۀ مهم را، که هنوز کشف نشده و در زيرزمين مدفون بود، به ويليام ناکس دارسي واگذار کردند، چندان به اهميت و نقش آن در اقتصاد و روابط بين المللي و همچنين در اقتصاد و سرنوشت کشور پي نبرده بودند. نکته‌اي که در اين نوشته مورد نظر است اين است که به هر حال، در يک نظام استبدادي طبيعي است که سرنوشت اين سرمايۀ ملي در دست شاه بوده و تصميم گيري دربارۀ آن منحصراً در اختيار او باشد. روشن است که مردم، يعني صاحبان اصلي، در اين ميان هيچ گونه حضوري ندارند. پس از آنکه نهضت مشروطيت به پيروزي رسيد و مردم با انتخاب نمايندگان خود براي مجلس شوراي ملي، در مسائل کشور حضور پيدا کردند، نيز همچنان از تصميم گيري در مقولۀ نفت برکنار ماندند، زيرا مجالس شوراي ملي اگر چه قرارداد دارسي را لغو نکردند، اما هيچ گاه آن را تصويب هم نکردند. همچنان که نفت در راه اندازي چرخۀ صنعت کشورهاي جهان، به ويژه کشورهاي اروپايي، اهميت بيشتري پيدا مي‌کرد، نگراني بريتانيا دربارۀ ادامۀ بهره برداري از نفت ايران بيشتر مي‌شد. به بيان ديگر، مطلوب بريتانيا آن بود که اولآً بهره برداري او از نفت ايران همچنان استمرار داشته باشد، ثانياً فعاليت او جنبۀ قانوني پيدا کرده به گونه‌اي که با تغيير دولتها و دگرگوني اوضاع سياسي، منافع نفتي او آسيب نبيند. يکي از اهداف آن دولت از انعقاد قرارداد 1919 و پس از آن، کودتاي سوم اسفند 1299 نيز تأمين همين خواسته بود. در چنين بستري بود که دست اندرکاران رژيم پس از کودتاي 1299 با توجه به شعارهايي که دربارۀ عقب‌ماندگي و ضرورت نوسازي ايران مي‌دادند، با تکيه بر اين واقعيت که شرايط امتياز دارسي براي ايران غيرعادلانه و استثمارگرانه است، خواهان تجديد نظر در قرارداد ياد شده بودند. افرادي چون تيمورتاش و داور از سال 1307 ش پيگير اين قضيه بودند. در سالهاي 11-1310 ه.ش، که جهان درگير بحران اقتصادي بود و اين وضع باعث بحران در قيمت نفت و کاهش درآمد ايران نيز شده بود، زمينه براي تجديدنظر در قرارداد يادشده فراهم شده بود. سير حوادث و نوع عملکرد دولت بريتانيا و مقامهاي شرکت نفت نشان از آن دارد که آنان بيشتر از مقامهاي ايراني در پي تجديدنظر در قرارداد بودند و به همين علت، بسياري از مورخان برآنند که کاهش درآمد نفتي ايران، اقدامي تعمدي بوده تا دستاويز لازم را براي تغيير قرارداد به وجود آورند. به هر حال، در کش و قوس چانه زنيها، آنگاه که نمايندگان ايران دريافتند که دولت بريتانيا مي‌خواهد به بهاي بسيار ناچيزي امتياز دارسي را با تضمين و منافع بيشتري استمرار ببخشد و از اين وضع کوتاه نمي‌آيد، مذاکرات به بن بست رسيد. کدمن با تهديد به ترک ايران از رضا شاه خواست تا شخصاً مداخله کرده و بن بست را بگشايد. بدين ترتيب، ماجراي انداختن پروندۀ نفت در بخاري و سرانجام تشکيل جلسه نمايندگان شرکت نفت و مقامهاي ايراني در حضور رضا شاه رخ داد. در آن جلسه مقامهاي ايراني از سخنان رضاشاه دريافتند که تکليفشان چيست! در دور بعدي مذاکرات، فقط يک موضوع براي طرح در دستور روي ميز قرار داشت و آن پيش نويس قراردادي بود که توسط نمايندگان شرکت نفت تهيه شده بود و سرانجام به تصويب رسيد. همچنين قرارداد بنا به دستور رضا شاه به تصويب مجلس نيز رسيد و هم او دستور داد که مطبوعات و مجلس در اين باره سخن نگويند و ننويسند. پس از شهريور 1320 که مردم و نمايندگان فرهنگي ـ سياسي آنها امکان حضور در صحنه را پيدا کردند، و ايران نيز عرصۀ رقابت قدرتهاي استعماري و در معرض طمع ورزي آنها بود، مسئلۀ نفت يکي از مهمترين موضوعات مطرح بود. روسيه شوروي بر امتياز نفت شمال تأکيد داشت، آمريکا به عنوان قدرت تازه وارد، خواهان سهم ويژه‌اي بود و بريتانيا منافع خود و قرارداد 1933 را در معرض تهديد مي‌ديد. قرارداد الحاقي گس ـ گلشائيان در چنين وضيعتي از سوي انگلستان و براي تضمين و استمرار منافع نفتي آن دولت مطرح شد. نمايندگان شرکت نفت به همان گونه که رضا شاه را وادار به پذيرش قرارداد 1933 کردند، در اين تاريخ، محمدرضا شاه را وادار به پذيرش قرارداد الحاق کرده و از او مي‌خواستند که براي تصويب آن در مجلس شوراي ملي بکوشد. بدين گونه قرارداد الحاقي در آخرين روزهاي عمر مجلس پانزدهم در دستور کار قرار گرفت تا شايد با توجيه کمبود وقت، با شتابزدگي به تصويب برسد. اما تلاش اقليت چند نفرۀ مجلس مانع از تصويب لايحه شد و عملاً اين مجلس شانزدهم بود که مي‌بايست تکليف نفت ايران – و به بيان ديگر، تکليف ملت ايران و استعمار انگليس – را روشن سازد. هنگامي که فريزر، رئيس کل شرکت نفت، توانست همۀ خواسته‌هاي خود را با عنوان ضميمۀ الحاقي قرارداد به امضاي گس (نمايندۀ شرکت نفت) و گلشائيان (وزير دارايي ايران) برساند، مطمئن شد که منافع بريتانيا را براي دهها سال ديگر تضمين کرده است. چه او مطمئن بود که تحقق اهداف بريتانيا از طريق اعمال نفوذ در ميان نخبگان سياسي ايران ميسر است و با انجام اقداماتي براي تقويت موقعيت شاه و روي کار آوردن مجلس و دولتي همراستا، همۀ اهداف مورد نظر به دست خواهند آمد. دخالت درانتخابات مجلس و حذف افرادي که مانع و مزاحم تلقي مي‌شدند، در اين راستا انجام گرفت، اما آنچه همۀ محاسبات و پيش بينيهاي بريتانيا را به هم زد، حضور نيروي مردمي به رهبري و تشويق علماي ديني و خارج کردن عنان امور از دست نخبگان بود که انگلستان اميدوار بود با همکاري آنها به نتيجۀ مطلوب برسد. قتل هژير، وزير دربار و مجري انتخابات، به وسيلۀ نيروهاي مردمي مسلمان، به تجديد انتخابات و ورود تعدادي از نمايندگان مورد نظر مردم انجاميد. اين امر باعث شد تا خواستۀ ملت، در مجلس نيز نمايندگان و سخنگوياني داشته باشد. اما سير حوادث نشان داد که تحقق آرمان بزرگ ملي شدن نفت، از عهدۀ اقليت مجلس شانزدهم، به تنهايي بر نمي‌آيد. استعمار و استبداد در صدد برآمدند تا با قرار دادن شخصي چون رزم آرا در صدر دولت و انعطاف در قرارداد الحاقي، از ملي شدن نفت جلوگيري کرده و همچنان به چپاول سرمايۀ ملي کشور بپردازند. در اينجا نيز تنها عاملي که آنان را ناکام ساخت، حضور نيروي مردمي و از ميان برداشتن رزم آرا از سر راه ملي شدن نفت بود. اين اقدام مردمي باعث گرديد تا همۀ نخبگان سياسي مطمئن شوند که در صورت همکاري با بيگانه و مخالفت با مطالبۀ ملي جامعه، سرنوشت رزم آرا در انتظار آنهاست. بدين ترتيب، مردم توانستند استعمار را از بهره‌برداري از همۀ رجال و امکاناتي که به آنها اميد بسته بود، محروم سازند. در پي چنين اقداماتي بود که نه تنها اقليت هوادار ملي شدن نفت در مجلس شانزدهم بلکه همۀ نمايندگاني که تا آن هنگام مانع آن بودند نيز به نهضت پيوستند و قانون ملي شدن نفت را تصويب کردند. بنابراين، مردم صاحبان اصلي نهضت ملي بودند. آنان نه تنها عامل ايجاد نهضت بودند، بلکه عامل بقاي آن نيز بودند و اين را در مراحل مختلف پس از پيروزي، از جمله قيام 30 تير 1331، نشان داده و ثابت کردند.



دختران ایران باستان با مهریه عندالمطالبه عروس می‌شدند.به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری ایونا به نقل از خبرگزاری CHN تصور رایج بر این است که مهریه های کلان یا عندالمطالبه بودن مهریه مربوط به دوره اسلامی است، اما نتایج پژوهش‌های اخیر دکتر «سعید عریان»، رئیس پژوهشکده زبان و گویش روی عقدنامه های پهلوی و پازند، نشان می دهد که این موارد ریشه در ایران باستان و دوره پیامبری زرتشت دارند. کما اینکه در قباله های ازدواج زمان زردشت پیامبر نیز، میزان مهریه عندالمطالبه که بر ذمه داماد بود، شهود و تاریخ ازدواج درج شده است. ازدواج یکی از کهن ترین نهادهای اجتماعی استکه بسیاری از آداب و رسوم آن از زمان باستان تا به امروز حفظ شده و از زوال مصون مانده اند. به تازگی سه متن دعایی بسیار زیبا از متون پهلوی و پازند به همت سعید عریان، مورد پژوهش قرار گرفته است که صرفا در رابطه با ازدواج تحریر شده اند. کهن ترین اشاره به ازدواج در «گاهان»، هات ۵۳ آمده که به ازدواج پورچیستا دختر زردشت با جاماسب مربوط می شود. گذشته از گاهان در منابع متاخر دیگر اوستا نیز همانند اَرد یشت و نیز منابع دوره میانه از جمله دادستان دینی، مادیان هزار دادستان، روایات پهلوی و شایست نشایست به مساله ازدواج اشاره های فراوان شده است. در میان منابع مکتوب پهلوی و پازند، اسناد ازدواج دارای کمترین تنوع است که بنا بر آگاهی موجود تعداد آنها تنها ۶ سند است. سه تا از این سندها که در سال گذشته مورد پژوهش قرار گرفته اند، عبارتند از: ۱٫ «درباره پیمان کدخدایی» با تحریر پهلوی متعلق به سال ۶۲۷ یزدگردی برابر با سال ۱۲۷۸ میلادی. ۲٫ «نکاح از روش ایران» تنها با تحریر پازند. ۳٫ «آخرین پیمان پهلوی یا نکاح پیمانی پهلوی، آخرین نوزود به هنگام بر ریختن» متعلق به سال ۷۶۷ یزدگردی برابر با ۱۴۱۸ میلادی. با تحریر پهلوی و پازند. این اسناد، نمونه ای از اسنادی هستند که همه آنها متون یکسانی دارند. آغاز سند در بردارنده ستایش هرمز و آفریننده، «اهونور» یا دعای «یثا اهو» و ادعیه دیگر است. اصل سند نیز شامل تاریخ روز، ماه و سال ازدواج، شجره و محل زندگی زوجین، گرفتن اقرار از زوجین مبنی بر توافق متقابل در تعهدات، میزان مهریه و… می شود و سرانجام سند، دعا و آرزوی خوشبختی برای زوجین را در بر می‌گیرد. علاوه بر این ها در سه متن دعایی زیر که هر سه از پازند به جای مانده اند، به ازدواج اشاره های مستقیمی شده است. نخستین متن، «دعای نکاح گفتن» است که در صفحه ۱۱۷ متون پازند قرار دارد و توسط «آنتیا» دانشمند نامداری از پارسیان هند، در سال ۱۹۰۹ گردآوری شده است. در میان متون سه گانه مذکور، این متن دارای ارزشی ویژه است و با تمام کوتاهی خود، صرفا از یک متن دعایی فراتر رفته و می تواند به عنوان یک سند ازدواج نمونه نیز مطرح شود، زیرا تمام ویژگی های یک سند ازدواج همانند تاریخ، طرفین ازدواج، شهود و مهریه در آن دیده می شود. دیگر «دعای پیمانی» که در صفحات ۱۱۶ _ ۱۱۷ متون پازند جای دارد و صرفا یک متن دعایی است. این متن از نظر به کار بردن جمله ها و مضمون دعایی زیبای مربوط به ازدواج حایز اهمیت است. سوم «آفرین بزرگان» که در صفحات ۱۱۵ _ ۱۱۶ متون پازند جای گرفته و از نظر تشبیهات و مضمون ها زیباترین و شیواترین این متون سه گانه است. در این متن به نام بسیاری از ایزدان، شخصیت های حماسی و گل ها همراه با صفات مربوط به آنها اشاره شده است که در مجموع ساختار دعایی این متن را به وجود می آورند. عریان هر سه این متن ها را مورد پژوهش قرار داده و گاه به گاه برای درک بیشتر متون، کلماتی را برای آنها افزوده است که همگی داخل پرانتز آمده‌اند. کوتاه ترین این متن‌ها، دعای نکاح گفتن است که در آن میزان مهریه دو هزار درم سیم سپید ناب و دو دینار زر سرخ سره نیشابوری تعیین شده است. دعای نکاح گفتن به نام ایزد بخشاینده بخشایشگر مهربان «به نام آفرین دادار هروسب آگاه، خداوند >ی که< همی بخشش کند روزی بسیار، فرزند بسیار، روزی بسیار، مال بسیار، سال بسیار، همی دوستی >ایجاد< کند میان هر دو >طرف< عروسی، خوبی شمال زوال مباشد، عمر >شما را< دراز کند و در فلان روز و فلان ماه و در فلان سال و در فلان شهر، به انجمن ها در نشست به فلان یزد سخن >و< دین مزدیسنان >به< نکاح و سروری رسید که بر بخشش کند و دو هزار درم سیم سپید ویژه (= ناب) و دو دینار زر سرخ سره نیشابوری >به< نام و سروری فلانی رسید. >در حضور < شما خویشاوندان، این سروری به وصلت مسطور هر دو آمد، >فلانی در حضور< شما در مورد دادن >مبلغ فوق< و >نیز< وفای به عهد، به زبان قبول کرد. این هر دو شادی بر مزید، چنان که خدای، نیکی را دوست دارد برای شما، چنان که خدای نیکوکار >ی< های او را بر مزید >و به< فرمان خدای، صدقه های او دوام یابد، پیمان سخن باشید و دوستی خویش شما باد و دل شما پاک و راست باد؛ سخن و زبان شاد باد، هزاران هزار آفرین باد. » «سعید عریان» درباره زمان تنظیم این سند می گوید: «به طور دقیق نمی توان دوره تاریخی برای این اسناد مشخص کرد اما آنچه که مسلم است این که متون پازند همگی از قرن ۶ میلادی به بعد نوشته شده اند و اصولا پازندنویسی متعلق به ۶ بعد از میلاد و قرون بعدی آن است.» پازند شرحی است که بر زند نوشته شده است. زند نیز خود شرحی است که توسط زرتشت بر اوستا نوشته شده تا درک آن برای همگان روشن تر شود. قباله «دعای نکاح گفتن» بنا به گفته عریان، یک فرم ثابت از قباله است



همبستران یا این زنان که یونانیان آنان را بدون تمایز تحت نام پالاکای ( pallakai ) معرفی می کنند چه کسانی هستند ؟در چارچوب یونانی ، همانطور که قطعه معروفى از دموستنس نشان مى دهد، تمایزهاى داخلى کاملاً مشخص است « رامشگران ( hetairai ) را برای لذ تجویى ، همبستران ( pallakai ) را برای مراقبتهاى روزمره و همسران ( gynaikes ) را برای داشتن فرزندان مشروع و پاسدارى از کاشانه اختیار می کنیم.» اما نویسندگان یونانى هنگام صحبت از زنان ساکن کاخهاى پارسى تقریباً همگى به طور همسان اصطلاح pallakis / pallakides را به کار مى برند ؛ و فقط به ندرت از اصطلاح hetaira استفاده مى کنند. با این همه باید اعلام کنیم که در نزد آتنانوس بین دو آسپاسیای ندیم کوروش صغیر تمایزى وجود دارد: آسپاسیاى اول - که در اصل میلتو نام دارد hetaira توصیف شده است. اما آسپاسیاى دوم ( قهرمان داستان ) pallakis است ( XIII,576d ) تأئیس معروف نیزکه گویند عامل آتش سوزى کاخهاى تخت جمشید در سال ۳۳۰ بوده است hetaira نامیده شده است ( همان ) . همان طورکه الیانوس در مورد قهرمان داستان خود متذکر مى شود، چهار دختر جوان یونانى ای که وارد دربار کوروش صغیر مى شوند، به عنوان رامشگر( hetairika ) یعنى زنانى را که کارشان سرگرم کردن مردان است، تعلیم مى بینند به آنان مى آموزند که چگونه خود را بیارایند و با مردانى که برای باده گسارى گرد آمده اند رفتار ملایمى در پیش بگیرند و به طور قطع آواز بخوانند و ساز ( چنگ ، نى ) بزنند. این خویشتندارى آسپاسیاى جوان و زیباست که کوروش را چنین شیفته او مى کند و او را وامى دارد که آسپاسیا را درگروه همبستران خود بگنجاند ( کتاب ۱۲، بند ا ) . آسپاسیا از خانواده اى بى چیز است و به دست پدری ( هرموتیموس ) بینوا ( penetes ) تربیت شده است. چون این چهار دختر جوان را کسى آورده است که الیانوس او را یکى از « خشثرپاونها »ى کوروش و سپس مأمور خرید ( agorastes ) او مى نامد ، باید فرض کنیم که در بازار فروخته شده اند. وانگهى پلوتارک نیز از « این زنان که پارسیان به بهاى سیم مى خرند و آنان را همبستر خود مى کنند » ( pallakai ) سخن مى گوید ( تمیستوکلس ، کتاب ۲۴ بند ۵ ؛ ر.ک. هرودوت، کتاب ا، بند۱۳۵ ) . استرابون صیدایى از ایونیا و تمام یونان پالاکایهاى بى شمار مى آورد که به ضیافتهایش شور و شادى مى بخشیدند ( athenee XII,531b ). پس در آسیاى صغیر و نقاط دیگر( مکانهایى برای تربیت این نوع زنان وجود داشته است، همان طورکه مراکز تولید غلامان خصى نیز بوده است: پالاکایها زنانى بودند که در آواز خوانى و ساززنى مهارت داشتند و در دربار سلطنتى و دربارهاى خشثرپاونها تحت این عنوان معروفیت داشتند ( ر.ک.به بند ۵ در زیر ) . مثال آسپاسیا نشان مى دهد که زنان مى توانسته اند از شرایط برده خریدارى شده به شرایط همبسترى ارتقا یابند . در چند داستان دربارى این مضمون را باز مى یابیم. تمایل شدید شاه نسبت به استر را مى توان با داستان آسپاسیا و کوروش مقایسه کرد: سادگى شخصیت او، پاکدامنى، زیبایى بى نظیرش که به آرایش و پیرایش وامدار نبود، انتخاب کوروش را مسجل کرد. کوروش او را به رقبا ترجیح داد.گذشت زمان عشق او را تیزترکرد… آسپاسیا سرانجام به آن پاسخ داد ؛ محبت متقابل آن دو، پس از آن چنان افزایش یافت که آسپاسیا تصویر احترام دو جانبه و توافق بین زوجین در میان یونانیان شد. دیرى نپایید که آوازه این شیفتگى در ایونیا و تمام یونان پیچید ( الیانوس، حکایات گوناگون، کتاب ۱۲، بند ۱) . داستانگو کوروش را یونانى مآب کرده است، چون او « در آسپاسیا اصالتى را مى ستاید که هیچ چیز پارسى ندارد » ! اما از همه اینها گذشته همه مى دانند که زندگى با داستان و شاه با مردان چندان تفاوتى ندارد. آیا هرودوت شرح نداده است که داریوش از میان تمام زنان رسمى خود عشق خاصى به آرتوستونه داشت و امر کرده بود که پیکره اى به افتخار وى برا فرازند.( کتاب ۷، بند ۶۹ ) ؟ بیشتر پالاکایها را به عنوان اسیر جنگى به کاخ نزد پارسیان مى آوردند. پس از تصرف چندین شهر ایونیا، فرماندهان پارسى « زیباترین دختران جوان را اسیر کردند و آنان را براى شاه بزرگ فرستادند » ( هرودوت، کتاب ۶، بند ۳۲ ) ؛ پس از سقوط میلتوس « زنان و کودکان را به بردگى فرو کاستند » ( کتاب ۶ ، بند ۱۹) زنى از اهالى کوس « با اعمال زور» همبستر فرنداتس پارسى شد ( کتاب ۹، بند ۷۶ ) یا زنى مقدونى را از نزد ساموتراس به نزد آوتوفراداتس بردند ) پلوتارک،اخلاق ،۳۳۹ ) در پایان جنگ مصر، یکى از سربازان سپاه کمبوجیه زن اسیرى را در بابل به فروش رساند. پس از تصرف صیدا در سال۳۴۵ – ۳۴۴ اردشیر سوم شمار فراوانى از زنان را به بابل فرستاد. وقایعنامه بابلى تصریح کرده است که « آنان واردکاخ شاه شدند » البته همه آنان را به همبسترى به معناى اخص کلمه اختصاص نمى دادند. آنان بیشتر به خیل عظیم خدمتکاران کاخ مى پیوستند که متون بابلى از آنان تحت نام اردشری ( بردگان شاه ) و اداکلى ( بردگان کاخ ) نام برده است. چون زنان و دختران اسیر آموزش خاصى ندیده بودند، به انجام دادن کارهاى کاخ گمارده مى شدند. این زنان ممکن بود جزو خدمه شهبانوان و شاهدختها شوند که، چنانکه مثال داریوش سوم نشان مى دهد، کنیزان فراوان در اختیار داشتند ( دیو دوروس، کتاب ۱۷، فصل ۳۸، بند ا: therapeio ) . معناى سخنانى که هرودوت در دهان آتوسا، که مى خواهد داریوش را وارد جنگ با یونانیها کند، مى گذارد، همین است: « خواهان آنم که کنیزان لا کدایمونى، آرگوسى، کورینتوسى و آتنى داشته باشم » ( کتاب ۳، بند ۱۳۴ ) . همبستران شاه نیز هر یک داراى خدمه فراوان بودند: مثلاً استر « هفت کنیز جوان که از خانه شاه برگزیده شده بودند که به وى داده شوند » دریافت مى کند ( استر، باب دوم، آیه ۹) . وسیله دیگرى نیز براى گردآورى زنان بود و آن همانى است که نگارنده کتاب استر توضیح داده است. به یادآوریم که بر مبناى این داستان دربارى اخشورش تصمیم گرفت ملکه وشتى را طرد کند، چون نخواسته بود که بر حسب فرمانى که شاه به دست خواجه سرایان فرستاده بود در برابر شاه حاضر شود. اما براى آنکه جانشینى براى وى تعیین شود، فرمان سلطنتى زیر صادر شد: « که دختران باکره نیکو منظر براى شاه بطلبند! و پادشاه در همه ولایتهاى مملکت خود وکلا بگمارد که همه دختران باکره نیکو منظر را به دارالسلطنه شوش… جمح کنند » ( باب دوم، آیة ۲-۳ ) . به رغم خصلت داستانى این اثر، شیوه گردآورى زنان نپذیرفتنى نمى نماید. این بن مایه در داستانى که هرودوت شرح داده است نیز یافت مى شود. هدف داستان نشان دادن نحوه افزایش جمعیت بابل به دست داریوش پس از تصرف آن در پى محاصره اى طولانى است: چون بابلیان زنانشان را به قصد صرفه جویى در آذوقه خفه کرده بودند، داریوش در این اندیشه شد که زنان برایشان مهیا سازد تا نسلشان انقراض نیابد. براى انجام این کار به اقوام همسایه فرمود زنان به بابل آورند و براى هر یک شمار معینى را مقرر فرمود تا تعداد به ۵۰۰۰۰ رسد ( کتاب ۳، بند ۱۵۹) . این سخن هرودوت نیز پیش از آنکه تاریخ باشد « داستان » است، لیک بر شالوده سیاسى- نهادى کاملاً قابل قبولى بنا شده است، چون داریوش کارى نمى کند جز آنکه برداشتى از نوع برداشتهاى خراج گزارانه تأسیس کند. این برداشت به تناسب منابع ( به زن ) هر یک از سرزمینهاى مورد نظر تعیین مى شود. دادن خراج به صورت زن را هرودوت در مورد کولخیس که بایست هر ساله ۱۰۰ پسر جوان و ۱۰۰ دختر جوان به دربار بفرستد، تأیید کرده است ( کتاب ۳، بند ۹۷) . در واقع بستر شاه مانند سفره او تصویر وسعت بى حد و حصر شاهنشاهى و تنوع اقوامى است که در آن به سر مى برند: در این مورد، بد نیست از ار. ون کولیک درباره همبستران امپراتور چین در دوره تانگ مثال بیاوریم: به نظر مى رسد که زنان کاخ یا دختران جوانى بودند که توسط ایالات وسرزمینهاى بیگانه و تابع به عنوان خراج پیشکش شده بودند یا دختران خاندانهای ممتازى بودند که مى خواستند نظر لطف و مرحمت امپراتور را به خود جلب کنند. و یا زنانى بودند که عمال کاخ آنان را گردآورى کرده بودند.این عمال سراسر امپراتورى را در جستجوی زنان زیبا و با استعداد مى پیمودند، روستاها را زیر پا مى نهادند و هر جا چنین زنانى مى یافتند، با خود مى بردند. براى این کار آنان حتى فاحشه خانه هاى عمومى و خصوصى را نیز خوار نمى شمردند و مستثنى نمى کردند. وقتى شمارى از این زنان را گرد مى آوردند، خواجه سرایان و گیس سفیدان آنان را تفکیک مى کردند. بهترینشان را براى حریم امپراتور و هنرمندترینشان را براى kiao-fang « مرکز تعلیم » برمى گزیدند بقیه را به خدمتکارى مى گماشتند ( ص ۲۳۵ ). البته باید تأکید کرد که از آنجا که اسناد مربوط به هخامنشیان بسیار ناقص است این مقایسه بى ایراد نیست. با این همه بجز کتاب استر مى توان از فولارخوس نقل قول کرد که از تیموسا نامى چنین سخن مى گوید: « در زیبایى از تمام زنان دیگرگوى سبقت ربوده بود. شاه مصر او را به رسم هدیه برای استاتیرا، همسر اردشیر دوم فرستاده بود » ( فولارخوس به نقل از athenee XIII,609 ) . وى بعدها پالاکایها ( pallakis ) اوکسوارتس شد: احتمالاً چون اوکسوارتس فریفته او شده بود، از همسر برادر خود خواسته بود که ندیمه خود را به او ببخشد



مشکل واقعى از تفسیرى که باید از بعضى متون کلاسیک و یونانى مآب درباره شمار همبستران شاه به دست داد، ناشى مى شود. پلوتارک (اردشیر، کتاب ۲۷، بند ا )، دیودوروس ( کتاب ۱۷، فصل ۷۷، بند ۵ ) ، کوئینتوس کورسیوس روفوس ( کتاب ۳، فصل ۳، بند۲۴ ؛ کتاب ۶، فصل۶ ، بند ۸ ) و دیکئارخوس ( athenee XIII,557b ) به وجود ۳۶۰ همبستر اردشیر دوم وداریوش سوم اشاره کرده اند. اما در شرح هرودوت درباره خراجهاى پرداختى ملل تابع عدد ۳۶۰ به کرات مشاهده مى شود: نومه هاى ایالت سوم و دوازدهم ۳۶۰ تالان نقره ( کتاب ۳، بند ۹۰، ۹۲ ) ؛ و نومه بیستم ( هند ) سالیانه ۳۶۰ تالان خاک طلا ( کتاب سوم، بند ۹۴ ) مى پردازند: همین رقم در مورد نومه کیلیکیا حتى دوبار تکرار مى شود: از ۵۵۰ تالان نقره تعیین شده، ۱۴۰ تالان صرف نگهدارى سوار نظام مستقر در آن سرزمین مى شود، ۳۶۰ تالار دیگر را باید به دربار شاه بفرستند ؛ علاوه بر آن این سرزمین بایست هر ساله ۳۶۰ اسب سفید تدارک بیند. هرودوت تصریح کرده است: « براى هر روز یکى ». این عبارت را در متن دیودوروس سسیلى در مورد همبستران شاه باز مى یابیم. مقایسه متون هر نوع تردیدى را درباره وجود مدل از میان مى برد، ولى این مدل یونانى است یا پارسى؟ دقیقتر بگوییم آیا در محیط هخامنشى، عنایت خاصى به رقم ۳۶۰ وجود دارد، وگرنه نه فقط شمار همبستران شاه، بلکه ارقامى را که هرودوت درباره خراج ارائه داده است باید به فراموشى سپرد و در عین حال، داستان هرودوت را درباره کیفرى که کوروش براى رود گوندس تعیین کرد، نپذیرفت. در این داستان اسب سفیدى که نذر خورشید شده بود در آب غرق مى شود. کوروش دستور مى دهد رودخانه را به ۳۶۰ شاخه تقسیم کنند و از آن به سهولت رد مى شود ( کتاب ا، بند ۱۸۹ – ۱۹۰ ) . افزون بر آن، حضور ۳۶۵ پسر جوان « به شمار روزهاى سال » ( کوئینتوس کورسیوس روفوس، کتاب ۳، فصل ۳، بند ا ) درکوکبه داریوش سوم نیز باید مورد تردید قرارگیرد، یا حتى انواع مصارفى( ۳۶۰ ) که پارسیان براى نخل در نظر مى گیرند ( استرابون، کتاب ۱۶، فصل ا، بند ۱۳). به یقین۳۶۰ رقم نمادینى است که در سنت یونانى نیز یافت مى شود. اما پیداست که در سنن پارسى، این رقم به وجود تقویم شمسى ۳۶۰ روزه به علاوه خمسه منضمه برمى گردد. این تقویم معمولاً در جنب تقویم اداری رسمى که از نوع تقویم قمرى بابلى بود، مورد استفاده قرار مى گرفت. آن متونى که عدد۳۶۰ (یا ۳۶۵) در آنها آمده است به طور مستقیم یا غیر مستقیم در چارچوب آیین پرستش خورشید جاى مى گیرند، به ویژه اسبان مقدسى که هر ساله هنگام میثرکانه قربانى مى شوند. پس باید پذیرفت که عدد ۳۶۰ همبستر شاه بزرگ به اطلاعاتى مربوط مى شود که مستقیماً از دربار هخامنشى آمده است ( ر.ک.nomos persikos در دیودوروس سیسیلى ). با دست چین کردن ۳۶۰ همبستر بار دیگر از شاه بزرگ تصویر مردى برتر ارائه مى شد، زیرا بین این رقم و زمان آیینى تناسب کاملى وجود داشت. بنابراین ۳۶۰ در درجه اول رقمى است که به خصلت مقدس پادشاهى هخامنشى مربوط مى شود. مقام و موقعیت ممتاز این ۳۶۰ زن را نویسندگان باستان کاملاً روشن کرده اند. دیودوروس سیسیلى مى گوید: رسم حکم مى کرد که هنگام جا به جاییهای دربار، زنان خانه شاه، همچنین زنان نزدیکان و دوستان در معیت شاه باشند ( کتاب ۱۲، فصل ۳۵ بند ۵ )؛ کوئینتوس کورسیوس روفوس درکوکبه شاه نه تنها مادر و زن شاه که انبوهى از زنان سوار بر اسب راکه در معیت آنان اند، قید کرده است و حتى نوشته است که در پى آنان فرزندان شاه و دایگانشان و همچنین خیل خواجگان مى آمدند: در پس آنان ۳۶۰ همبستر شاه حرکت مى کردند که جامه و آرایششان به شهبانوان مانند بود ( کتاب ۳، کتاب ۴، بند ۲۴ ) . از طریق هراکلیدس مى دانیم که این همبستران در شکار نیز در معیت شاه بزرگ بودند ( athenee XIII,514c ) . کوئینتوس کورسیوس روفوس ( کتاب ۸، فصل ا، بند ۲۸) وجود این رسم را در دربار شاه ماوریا نیز تأیید کرده است ( استرابون نیز گفته است که آنان در شکار نیز شرکت مى جویند: کتاب ۱۵، فصل ا، بند۵۵ ) . در مرتبه اى پایین تر از شهبانوان واقعى، ۳۶۰ همبستر شاه جزو جدایى ناپذیرکوکبه ملوکانه به شمار مى آمدند. پس شک نیست که در میان تمام کسانى که نویسندگان باستان آنان را همبستر مى نامند، ۳۶۰ همبستر شاه، گروهى را تشکیل مى دادند که مقام و موقعیتشان آنان را به وضوح از خیل عظیم کنیزان درباری جدا مى کرد. بى آنکه دلیل قاطعى در دست داشته باشیم مى توانیم فرض کنیم که پس از مرگ شاه ۳۶۰ نفر دیگر از سراسر امپراتورى برگزیده مى شدند. اما چه بر سر ۳۶۰ همبستر شاه پیشین مى آمد؟ مى دانیم که اردشیر دوم براى تحقیر پسر خود، داریوش، آسپاسیا را « کاهنه آرتمیس اکباتان که پارسیان آن را آنائیتیس مى نامند »، کرد « تا زندگى را در پرهیزگارى بگذراند» ( پلوتارک،اردشیر، کتاب ۲۷، بند ۳ ) . اما مشکل بتوان این واقعه را نمونه خاصى از یک راه و رسم عام تلقى کرد. ما نمى دانیم که معیارهاى انتخاب این ۳۶۰ همبستر چه بوده است. آنان را همیشه داراى زیبایى فوق العاده اى وصف کرده اند. این را نگارنده کتاب استر، که مى افزاید که استر باکره بود، قید کرده است. دیودوروس سیسیلى نیز صراحتاً چنین مى گوید: « البته زیبایى آنان چشمگیر بود، زیرا از میان تمام زنان آسیا انتخاب مى شدند » ( کتاب ۷، فصل۷۷، بند۶). پلوتارک نیز شرح داده است که زیبا یى آنان خارق العاده بود اردشیر، کتاب ۲۷، بند ۲) . اما این ویژگى چندان خاص به شمار نمى آید: تیموسا یا آسپاسیا یا حتى آموتیس، خواهر خشیارشا و همسر بغه بوخشه را نیز با همین عبارات وصف کرده اند: « او دلفریب ترین زن آسیا بود» ( athenee XIII,609b ). نظر ستایشگر اسکندر درباره زنان ایرانى چنین است: « آنان مایه آزار دیدگان اند » ( پلوتارک، اسکندر، کتاب ۲۱، بند ۱۰) ! پاسخ به این پرسش از آنجا دشوارتر مى شود که معمولاً از آنان دسته جمعى نام مى برند. ما فقط نام سه تن از همبستران اردشیر اول را مى شناسیم. که براى او فرزندانى آوردند. کتسیاس این زنان را مانند یکى از همبستران بردیا، بابلى مى خواند ، اما یکى از آنان نام ایرانى دلپذیرى به نام آلوگونه « سرخگون » دارد. اگر آنان در زمره۳۶۰ همبستر شاه باشند ( که معلوم نیست) باید فرض کنیم که، همان طور که دیودوروس سیسیلى و نگارنده کتاب استر مى گویند، از میان اقوام و شهریاریهاى تابع شاهنشاهى برگزیده شده اند. اگر بر مبنای واکنش اسپیتریداتس که روابطش را با فرناباذ از آن روى قطع کرد که شخص اخیر « مى خواست دخترش را بدون ازدواج بگیرد » اظهار نظرکنیم باید بگوییم که احتمال آنکه بعضى از آنان از خاندانهاى اشراف بزرگ پارسى باشند ، ضعیف است ( گزنوفون، آگسیلائوس، کتاب ۳، بند ۱۳ ) .



اگر متن استر در مورد زنان همبستر شاه بزرگ را با متون کلاسیک مقایسه کنیم، درمى یابیم که این متن در ایجاد ایده حرم در دربار شاه بزرگ، که آن را مانند حرمسراهاى سلاطین عثمانى، آکنده از خواجه سرا و همبستر توصیف یا بیشتر تصور مى کنند، تأثیر بسزا داشته است. بر مبناى چنین پیشفرضهایى بود که در نخستین کاوشها این تصور پدید آمد که در تخت جمشید حرمسرایى کشف شده است. یعنى بناى مجزایى که فرض مى شد زنان در حجره هاى مجزاى آن زندگى مى کردند. شک نیست که شهبانوان سلطنتى و شاه به طورکلى سراهاى خاص در اختیار داشتند. در شرح ماجراى قتل بردیا هرودوت از سراى مردان ( andre n ) سخن مى گوید ( کتاب ۳ بند۷۸ – ۷۷ ) ، که از سراهاى اختصاص یافته به زنان مجزاست ( کتاب ۳، بند ۶۸) . وجود سراهاى مجزا در داستانى که هرودوت درباره ورود دموکدس به دربار شرح داده است، به طور ضمنى وجود دارد: پزشک یونانى را خواجه اى به نزد زنان شاه مى برد ( کتاب ۳، بند ۱۳۰ : para tas heatou gynaikas ) . به توضیح هرودوت درباره دوران کودکى پارسیان نیز باید توجه کرد: « کودک پیش از پنجسالگى در برابر پدر ظاهر نمى شود، بلکه در اندرون، نزد زنان اقامت می گزیند » ( para tesi gynaixi ؛ کتاب ۱ و بند ۱۳۶ ) . پلوتارک هنگام صحبت درباره۳۶۰ همبستر شاه این توضیح را ارائه مى دهد: بربرها در مورد امورى که به بى عفتى مربوط مى شود، به شدت حساس اند تا آن حدکه نه فقط اگرکسى به یکى از همبستران شاه نزدیک شود و یا او را لمس کند به مرگ محکوم مى شود، بلکه حتى اگر از ارابه هاى سرپوشیده اى که آنان را حمل مى کند جلو بزند و یا با آن تماس بیابد مرگ انتظارش را مى کشد (اردشیر، کتاب ۲۷، بند ۱). این عبارات ما را به یاد مکر تمیستوکلس، که پلوتارک آن را روایت کرده است، مى اندازد. پلوتارک، پس از آنکه غیرت بربرها را ( که الیانوس نیز به آن اشاره کرده است ) مجدداً خاطرنشان مى کند، شرح مى دهد که این مرد آتنى براى فرار از بازرسى بر ارابه سرپوشیده ای نثسست ؛ همراهان او هماره به بازرسان جواب مى دادند که داخل ارابه « دختری یونانى الاصل است که او را از ایونیا براى یکى از اصیلزادگان درگاه شاهى مى برند » و پلوتارک تصریح مى کند: بربرها نه فقط از زنان خود ( hai gemetai ) بلکه از زنانى که به سیم خریده اند نیز به شدت مراقبت مى کنند. آنان در خانه ( oikoc ) در انزواى کامل به سر مى برند، و هنگام سفر، آنان را در ارابه های چهار چرخه اى ( harmamaxai ) که دورشان را از هر سو روکش گرفته اند، جا به جا مى کنند. ( تمبستوکس، کتاب ۲۶، بند ۵) . پلوتارک که بسیار به مسئله پا کدامنى زنان علاقه مند، است در زندگى اردشیر به آن مى پردازد و مى گوید که وى نخستین شاهى بود که به همسرش استاتیرا اجازه سفر در ارابه روباز را داد ( اردشیر، کتاب ۵، بند ۶ ؛ ر. ک. اخلاق، f 173 ). همین پلوتارک است که تصریح کرده است که زنان عقدی شاه ، وقتى در ضیافتى شرکت مى کردند، هنگام میگسارى (symposion ) که وقت ورود همبستران و رامشگران بود، تالار را ترک مى گفتند ( اخلاق،۱۴۰b ). تفسیرهایى که اطلاعات نویسندگان کلاسیک را مى آراید هر چه باشد (ر.ک. هرودوت، کتاب ۵، بند ۱۸) دلیلى براى رد خود اطلاعات وجود ندارد. اما در عین حال بایسته است اصلاحات مهمى در آنها اعمال کنیم. تمام زنان کاخ را نباید در یک گروه نامتمایز درآمیخت. ما چیز زیادی درباره زندگى همبستران شاه نمى دانیم. نگارنده کتاب استر آنان را در خانه اى که آن را « خانه زنان » مى نامد، به صحنه آورده است ؛ دو خانه این نوعى وجود دارد، یکى از آنها تحت نظر هیجاز خواجه است. در این خانه دختران جوان را براى همبسترى با شاه آماده مى کنند. دیگرى که « خانه دوم زنان » نامیده مى شود، تحت نظر شعشغاز « مستحفظ متعه ها » است. زنان پس از آنکه شبى را در کنار شاه مى گذرانند، به آن باز مى گردند ( باب دوم، آیه ۲ – ۱۷ ). این اصطلاحى است که پلوتارک نیز آن را در مورد همبستران خشثرپاون ساردیس به کار مى برد ( تمیستوکلس ، کتاب ۳۱، بند ۲ ). الیانوس در مقایسه شاه بزرگ با یک نوع ماهى دریایى به چنین وضعى اشاره مى کند: زنان او در اتاقهاى مجزا زندگى مى کنند ( طبیعت جانوران، کتاب ا، بند۱۴). این تصویرى است که از قطعه هاى متعدد نویسندگان باستان بر مى آید. در این قطعه ها از زنانه شدن خلق و خوى شهریاران شرقى، نظیر نینواس سخن رفته است « که فقط زنان و خواجه سرایانش او را مى دیدند » یا حتى سارداناپالوس که با همبستران خود زندگى مى کرد، مانند زنان لباس مى پوشید و همراه آنان پشمریسى مى کرد (athenee XII,528e-f ). واژه gynaik – nitis واژه اى است که معمولاً مفهوم حرم از آن استنباط مى شود. در ا ین مورد همانندیهای خاورمیانه ای متضاد است. باید توجه داشته باشیم که در مصر دوران فراعنه واژه هایى که معمولاً حرم ترجمه مى شد، در واقع به معناى چیز دیگرى بود: یکى از آنها، به ویژه به گروههاى خنیاگران برمى گشت که زن و مرد، هر دو را، دربرمى گرفت. اما به نظر مى رسد که در مجموعه اسناد مارى ، واژه اى وجود دارد که مفهوم « منزوى » ( سکرتوم ) را مى رساند و مى تواند به معناى زنان منزوى در فضایى خاص ( توبغوم: « اندرونى » ) باشد. پس مى توان پذیرفت که بعضى از عناصرى که درکتاب استر آمده است، اعتبار دارد. همبستران شاه در سراهاى اختصاصى به سر مى بردند و اگر بخواهیم سخن هراکلیدس را تمام و کمال بپذیریم، باید بگوییم که سراهاى آنان را حیاط سیبداران از سراهاى شاه مجزا مى گرد ( athenee XIII,514b ) . اما شهبانوان و شاهدختها بدون تردید در سراهاى خود محبوس نبودند. الواح تخت جمشید گواه نقل مکان مکرر آنان است. آنان براى سفر جیره هایى دریافت مى کنند که با جیره مردانى ( شوهر، پدر ) که گاهگاه با آنان سفر مى کنند، تفاوتى ندارد. این زنان، ولو به دلیل فعالیت برای اداره امورخانه، که شامل زمین و خدمتکاران است، استقلال بیشترى دارند. در میان آنان، باز باید از آموتیس خواهر خشیارشا و زن بغه بوخشه نام ببریم که به نوشته دینون « زیبانترین زن آسیا و نیز بى پرواترینشان بود » ( athenee XIII,609a ). کتسیاس نیز ماجراجوییهای خارج از چارچوب زناشویى وى را که موجب شکایت همسرش نزد خشیارشا شده بود، شرح داده است : « پس از مرگ بغه بوخشه وى نیز مانند مادرش آمستریس طالب همنشینى با مردان شد » و با آپولونیدس پزشک رابطه برقرار کرد. اگر قضاوت نویسندگان یونانى را درباره آنان به کنار بگذاریم، این مثالها حداقل ثابت مى کنند که شهبانوان و شاهدختهاى ایرانى مانند راهبه هایى زندگى نمى کردند که در حجره محبوس باشند. به طور کلى زنان اشرافزاده بایست آمرزش و پرورش خاصى مى دیدند. کوئینتوس کورسیوس روفوس در کوکبه داریوش سوم از وجود زنان « مسئول تعلیم کودکان خاندان سلطنت » ( کتاب۳ ، فصل ۳، بند۲۳ ) ، بالاخص دختران جوان ( کتاب سوم، فصل ۱۳، بند ۱۲ ) سخن گفته است. از آن گذشته، کتسیاس نام رکسان، خواهر تریتوخمس، داماد اردشیر دوم را ذکر مى کند ؛ و در مورد او مى گوید که « بسیار زیبا و درکمانکشى و زوبین افکنى در زمره ماهرترین کسان بود» . این اشاره منحصر به فرد و بسیار جالب است و متضمن آن است که دختران نیز مانند پسران از تعلیم و تربیت جسمانى برخوردار مى شدند و طى آن در هنرهاى رزمى سنتى آموزش مى دیدند. باید توجه داشته باشیم که در موکب داریوش سوم، شهبانوان و شاهدختها در معیت « زنان سوار بر اسب » اند ( کوئینتوس کورسیوس، کتاب ۳، فصل ا، بند ۲۲) و به نوشته همین شخص ( کتاب ۵، فصل ۳، بند ۱۹) : « زنان پارسى پشمریسى دستى را بدترین اهانت تلقى مى کنند» . اگر به این سخنان این را نیز بیفزاییم که زن جنگجو جزوى از داستانهاى فولکلوریک ایرانى است، وسوسه مى شویم که نتیجه گیرى کنیم که دختران جوان اشرافزاده هرچند در کاخ سلطنتى یا در خانه همسر خود سراهاى خاصى دراختیار داشتند، اما به هیچ وجه مهیاى زندگى در انزوا نبودند، حتى اگر اصطلاح حرمسرا را به سبب راحتى کار بتوان حفظ کرد، باز باید دانست که فقط در مورد همبستران سلطنتى مصداق دارد. این نتیجه گیریها لا اقل بعضاً در بازنماییهای تصویری شاهد مثالى مى یابد. به دلایلى که قبلاً در مورد آنها تأکید ورزیده ایم، از غیبت بازنماییهاى زنانه در هنر درباری نباید تعجبى به خود راه دهیم. این بازنماییها را بر چیزهاى دیگر مى توان یافت. چندین مهر از تخت جمشید به دست آمده است که آنها را متعلق به شهبانو ایردبمه دانسته اند. بازنماییهایى که بر آن دیده مى شود آنها را از باز نماییهاى موجود بر مهرهاى متعلق به مردان متمایز نمى کند. در یکى از آنها صحنه شکار بازنمایى شده است ( مهرهاى PFS 51 ). این صحنه بر مبناى مدلى ساخته و پرداخته شده است که ما را به یاد مهرکورش انشان مى اندازد ( PFS 93 ) . بر روى مهر دیگرى ( که مأموران وابسته به ایردبمه آن را به کار برده اند ) صحنه بارعامى یافت مى شود که در آن فقط زنان وجود ندارند. البته این صحنه آشکارا از مراسم رسمى دربار هخامنشى نسخه بردارى شده است: این صحنه یادآور اجبار به تعظیم در دربار، احتمالاً حتى در داخل گروه شهبانوان و همبستران است ( ر.ک. athenee XIII,556b ). به مهرى متعلق به ایرتشدونه، بن مایه شناخته شده پهلوان سلطنتى یافت مى شود. کاربرد مهر و مضامین تصویر شناختى آن یک بار دیگر گواه مقام و موقعیت شهبانوان و شاهدختهاى سلطنتى در دربار هخامنشى است. لازم است اهمیت یکى از این صحنه ها را یادآور شویم. این صحنه بر فرشى که از پازیریک به دست آمده ( و آشکارا از هنر هخامنشى ملهم است ) نقش شده است و دو زن را نشان مى دهد که در برابر مجمرى پایه دار دعا مى خوانند .



عصر ساسانی را نیز می توان از درخشانترین دوران تاریخ ایران دانست. در هنگام فرمانروایی ساسانیان، زن ایرانی از ارج و پایداشت والایی برخوردار بود. تحصیل و کار برای زنان آزاد بوده است. «گردیه» خواهر «بهرام چوبین» به سپهسالاری و نیز فرمانروایی قلمرو ری رسید. دو بانو: آزرمدخت و پوراندخت بر تخت شاهنشاهی ایران زمین نشستند. در داستان ها، بارها میبینیم که شاه ساسانی به گونه ای ناشناس در خانه شبان یا کشاورز مهمان بوده و از میان همین مردم، دختری به زنی گرفته وبعدها فرزندی که از همان دخترشبان یا کشاورز به دنیا آمده بود، به پادشاهی ایران برگزیده می شد. قباد با دختر یکی از دهقانان اهواز زناشویی می کند و کسرا (انوشیروان) زاده میشود. سعیدی سیرجانی» در کتاب «سیمای دو زن» هنگام سنجش میان دو زن ایرانی و عرب (شیرین ـ‌ لیلی) مینویسد: در دیار «شیرین» منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست. پسران و دختران با هم می نشینند، با هم به گردش و شکار می روند و با هم در جشن ها ومهمانی ها شرکت می کنند. و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است که به جای ترس از پدر و بیم بدگویان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قایلند. دخترها، مادران و پیران خانواده را مشاوران نیک اندیش خویشتن می دانند، و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر می کند که وسوسه های شهزاده جوان عشرت طلبی چون پرویز نمی تواند در حصار پولادین عصمتشان رخنه کند. در سرتاسر داستان خسرو و شیرین بیتی و اشارتی به چشم نمی خورد که آدمی زاده خیرخواه مصلحت اندیشی از عمل نامعقول شیرین انتقادی کرده باشد. در دیار شیرین مردم چنان گرم کار خویشتن اند و مشاغل روزانه، که نه از ورود نامنتظر ولیعهد شاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق شیرین و پرویز دارند. حتی یک نفر هم در این مملکت بی در و دروازه متعرض این نکته نمی شود که در بزم شبانه مهین بانو چه می گذرد و جوانانی چون پرویز و همراهانش چرا با دختران ولایتشان مسابقه اسب تازی و چوگان بازی می گذارند. گویی احدی را عقده ای از میل های سرکوفته بر دل ننشسته است. دختری سرشناس یکه و تنها بر پشت اسب می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می تازد و وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود برمی گردد، یک نفر مرد غیرتی در سرتاسر مملکتش پیدا نمی شود تا بپرسد چرا رفتی و کجا رفتی؟ دنیای شیرین دنیای گشاده ی بی پروایی ها است، دنیایی است که جزییاتش با یکدیگر هماهنگی دارد. شیرین دست پرورده زنی است که سترگی از مردان بیشتر دارد، دختری ورزشکار، نشاط طلب و طبیعت دوستی است که بر اسب گردش زمانه و اندیشه و رفتار برمی نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش که از برقع نیست ایشان را روی بندی، هر یک با فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش چنان آشنایی دارند که در معرکه مبارزه کنند. دختری که در چنین محیطی بالیده است در مورد طبیعی حق مشروع خویش یعنی انتخاب شوهر نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت کش. آخر در محیط او هیچ دختری را به جرم زیبایش به قداره نکشیده اند و به جرم نگاه محبتی به زندان سرای حرم نسپرده اند و داغ بدنامی و رسوایی بر جبین بختش ننهاده اند، تا او بترسد و عبرت گیرد و در نخستین برخوردش با تصویر پرویز ابرو در هم کشد و روی بگرداند و دزدانه ای از گوشه چشم قناعت ورزد. او به حکم تربیتش و محیش با نخستین جرقه عشق احساس درونی خود را بر زبان می آورد. شیرین خود یک پا مرد است، دور از تحکمات متعصبانه و آسوده از بد زبانی ها و شایعه سازی های مردم محیط و بلفضولان قبیله اش. دخترک با اسب و چوگان سر وکار دارد نه دوک و چرخه، مرد محبوبش را شخصن انتخاب می کند و روزها و شب ها در میدان چوگان و بزم طرب با می نشیند و می گوید و می خندد، بی آنکه حریم حرمتش در هم شکند و به گستاخی های مستانه طرف مجال تجاوزی دهد. در داستان خسرو و شیرین هم واسطه و دلاله‌ای هست اما نه میان همسر آینده و پدر دختر، و نه برای جوش دادن قضیه! در همچو حال و هوایی است که شیرین با همه فوت و فن های دل ربایی آشنا و در همه مقولات لوندی استاد، یک تنه جامه سفر می پوشد و بر اسب می نشیند و به شکار شوهر می رود بی آنکه از رهزنان بیابان و ولگردان شهرهای سر راهش بیمی داشته باشد. ملاحظه می فرمایید چه هم دست و هماهنگ شیخ گنجوی صحنه های داستان را آفریده و پرورانده است. در محیطی بدین آسودگی و استغناست که جوان پر شر و شوری چون پرویز در جنگل انبوه مسیرش، بر سطح آبگیری لبریز از طراوت هوس انگیز بهاری چشم می گشاید و دختر زیبای برهنه ای را مشغول آبتنی می بیند، و عکس العملی هماهنگ با دیگر اجزا و صحنه های داستان نشان می دهد. اگر همچو صحنه در کویر دیار لیلی اتفاق می افتاد تصور می فرمایید رهگذر به گنج رسیده وگرچه نوفل شمشیرزن باشد بدین سادگی و بزرگواری از این خلوت بی مدعی و سفره بی انتظار دست بر می داشت؟! اما در حال و هوای داستان خسرو و شیرین مجال این خشونتها نیست. در این گوشه جهان شاهزاده ای هوس پرست و شهوت زده ای چون پرویز هم چاره ای ندارد جز به صبری آورد فرهنگ در هوش، دیده بستن و دندان بر جگر گذاشتن و به آیین جوانمردی بر فرق هوای نفس پای مردانگی کوفتن و از تماشای اندام لخت زن به سیر طبیعت پرداختن. اینجا است که خواننده بی اختیار مجذوب ظرافت هنر نمایی نظامی می شود و تسلطش در رعایت فنون داستان سرایی در همچو فضای داستانی زن نه تنها احساس حقارت و بی چارگی نمی کند که خودش را یک سر و گردن از مردان بالاتر می بیند و شاه مغرور و محتشمی چون پرویز را از لب آب تشنه برمی گرداند. کریستیان بارتلمه» در رساله «زن در حقوق ساسانی» اشاره میکند که: تربیت علمی در میان زنان شاهنشاهی ساسانی شیوع داشته است. کتاب حقوقی «مادیکان هزار دادستان» گزارشی را از نوشته یک قاضی محقق نقل می کند که وی را روزی، ۵ زن در سر راهش به دادگاه نگه می دارند. یکی از زنان سوالاتی راجع به مسایل حقوقی مربوط به ضمانت و اهلیت می کند. قاضی مذکور یادآور می شود که نخست پرس و گو به خوبی برگزار شد لیکن در پاسخ آخرین سوال در جای خود ایستاده و هیچ گونه جوابی برای آن نمی دانستم. در این هنگام یکی از زنان، قدم پیش نهاده می گوید: «استاد بیهوده به مغز خود فشار نیاورید و به آسانی بگویید: نمی دانم! و ضمنا می توانید پاسخ این سوال را در فلان کتاب بیابید»! در اینجا ملاحظه می کنیم که حتی مطالعه و تحصیل علم حقوق در میان زنان عصر ساسانی بیگانه و نامأنوس نبوده است. و تصور نمیرود که این علاقه به مطالعه، در مورد رشته های عمومی تر و غیر اختصاصی تر کمتر موجود بوده است. دختر می توانست به پدر و یا قیم خود اظهار دارد که از قبول ازدواج پیشنهادی او خودداری خواهد کرد، و پدر نیز ناگزیر از قبول سخن وی می گردید. بدین ترتیب، پدر مجاز نبوده است که دختر خود را به ازدواج مجبور کند و یا حتی هنگام اجتناب دختر خود از ازدواج، نمی توانسته است او را از ارث محروم سازد و یا به وسیله دیگری او را کیفر دهد. در مورد این گونه مسایل، مردم عصر ساسانی، کم تعصب و دارای سعه‌ی صدر و افق نظر و بینشی بلند بوده اند. زن می توانسته است در دادگاه به نفع خود اقامه دعوی کند. در موارد متعددی گزارش شده است که شوهری حق تصرف در قسمت معینی از اموال خانوادگی و یا بهای آن را صریحن به زن خود واگذار کرده است. در یک مورد جالب دیگر می خوانیم که مردی با دو زن قراردادی می بندد که یک شرکت سهامی تجارتی تشکیل دهند و در این شرکت هر یک از سه طرف دارای حقوق برابر باشند به استثنای حق فسخ قرارداد که از برای مرد باقی می ماند. از آنچه که منابع و مآخذ ما با اطمینان خاطر در اختیار ما می گذارند، می توانید ملاحظه کنید که زن در شاهنشاهی ساسانی، به راستی راه تعالی و استقلال حقوقی خود را می پیموده و نیز بخش بزرگی از این راه را در پشت سر داشته است. لیکن پیروزی عرب و سقوط شاهنشاهی ساسانی دوباره موجب شد که این موفقیت های زن، همه یکباره طریق زوال و تباهی در پیش گیرن



دیودوروس می نویسد : « این زنان هر شب پیرامون بستر شاه مى گشتند تا شاه سرانجام زنى راکه بایست با او همبستر شود، برگزیند » ( کتاب ۱۷، فصل ۷۷، بند ۷) . این متن به طور ضمنى مى رساند که شاه هر شب همبستر جدیدى براى خود بر مى گزیده است. توضیح دیودوروس را مى توان با آنچه درکتاب استر آمده است، مقایسه کرد. پس از آنکه استر به دربار اخشورش وارد شد، هیجاز خواجه سرا اسباب طهارت و تحفه هایش را با هفت کنیزکه « از خانه پادشاه برگزیده شده » بودند به وى داد ( باب دوم، بند ۹). براى استر کارهایى انجام مى شود که « براى زنان مرسوم است که در مدت دوازده ماه کرده شود »، یعنى شش ماه به روغن مر و شش ماه به عطریات و « اسباب تطهیر زنان » او را براى همبستر شدن با شاه آماده مى کنند. وقتى شاه او را فرا مى خواند، شب مى رود و روز برمى گردد، ولى هنوز در « خانه دوم زنان » زیردست شعشغاز « خواجه سراى پادشاه و مستحفظ متعه ها » ى شاه است. معمولاً دیگر به نزد شاه باز نمى گردد تا آنکه باز احضار شود: البته این امر به دلیل ضرورت داستان روی می دهد ، چون استر بر دیگران مرحج می شود ! در هر حال ایام تطهیر تحمیلی به دختران جوان احتمالاً ناشی از ضرورت داستانی نیست و واقعیت دارد . در کتاب یهودیه نیز قهرمان داستان خود را برای رفتن به نزد هولوفرنز چنین مهیا می کند : جامه های عزا را از تن به در آورد ، در آب شستشو کرد ، با مر ناب بدن را تدهین نمود . گیسوانش را بافت ، سر را با دستار بست ، جامه های بزم پوشید … سندلها را به پا کرد و سر تا پای خود را با انگشتری ، النگو ، گوشواره و حلقه های جواهر نشان و انواع زیورآلات آراست ( باب دهم ، آیه ۳ – ۴ ) . شمار فراوان الزاماتی از این دست ، که به زنانی که بایست با شاه همبستر شوند ، تحمیل می شد ، نباید موجب حیرت شود . به نوشته هراکلیدس جوانان مسئول خدمت بر سر سفره شاه نیز بایست از پیش شستشو کنند و جامه سپید بپوشند . پس بین سخنان نگارنده کتاب استر و سخنان دیودوروس سیسیلی هماهنگی نسبی وجود دارد ، هر چند در کتاب استر به چرخ زدن شبانه زنان گرد بستر شاه ، که دیودوروس سیسیلی آن را شرح داده است ، اشاره ای نشده است . اما آیا وجود این تشابه ناگزیر باید مورخ را متقاعد کند ؟ برای اینکه به این پرسش پاسخ دهیم ، بهتر است به طرف هراکلیدس برگردیم که در پرسیکای خود چنین می نویسد : سیصد زن ( gynaikes ) به شاه بزرگ می رسند ( phyllatousin ) ؛ این زنان تمام روز را می خوابند تا بتوانند شب بیدار بمانند ؛ آنان ، در پرتو چراغهای روشن ، آواز می خوانند و چنگ می نوازند ؛ و شاه از طریق حیاط سیبداران با آنان ( pallakides? ) مرتبط است (athenee XII,514b ) . در نظر اول شباهت متن دیودوروس و هراکلیدس کاملاً مشخص است . اما باید خاطر نشان کنیم که متن اخیر بعضاً بازسازی شده است و واژه pallakides در آن قابل اطمینان ؛ در دستنوشته های دیگر اغلب ، pallakis آمده است ؛ تنها واژه مسلم gynaikes است ؛ اصلاحاتی که معمولاً پیشنهاد می شود ( از جمله ۳۶۰ به جای ۳۰۰ ) به دلیل شبیه سازی با دیودوروس سیسیلی است ، که البته موجب ایجاد تردید های جدی درباره ارزش اثباتی مقایسه دو نویسنده می شود . دیودوروس به توضیحات هراکلیدس ( زنان شب زنده داری که آواز می خوانند و چنگ می نوازند ) اشاره ای نکرده است . این تفاوتها به خصوص بدان روی قابل توجه است که هراکلیدس رسوم دربار هخامنشی را خوب می شناخته است . تفسیری که از همه درست تر می نماید این است که هراکلیدس به ۳۶۰ همبستر شاه اشاره نمى کند، بلکه منظور او پالاکایهاى آوازه خوان و نوازنده اند که بعضى از آنان، به طورى که از طریق هراکلیدس ( athenee IV,145c ) و نویسندگان دیگر مى دانیم، به شام سلطنتى با نواها و نغمه هایشان لطف و زیبایى خاصى مى بخشیدند. پارمنیون ۳۲۹ تن از این پالایهاى رامشگر ( pallakai basilikai mousourgoi ) را در خزانه داریوش سوم در دمشق تصاحب کرد ( XIII,608a ) . اگر این تفسیر بى اساس نباشد به طرف این فرض کشیده مى شویم که دیودوروس ( یا منبع او) توضیح غریب خود را به خاطر خوانندگانش افزوده است یا آنکه ( آگاهانه یا نا آگاهانه ) با ذکر بعضى اطلاعات، چنانکه در نوشته هراکلیدس ارائه شده است، ابهام ایجاد کرده است. دیودوروس سیسیلى مطلب را طوری نگاشته است که با یکى از تصاویر مورد پسندی که نویسندگان یونانى ارائه داده اند، کاملا هماهنگى دارد. مثلاً پولوارخوس از میان دلایل اثبات جلال و شکوه بى بدیل شاهان بزرگ علاقه آنان را به روابط جنسى قید کرده است ( athenee XII,545f ) . الیانوس آنان را با یک ماهى دریایى « که همسران متعدد دارد » مقایسه کرده و نوشته است که بربران مادى و پارسی« تجمل ( tryphe ) شان را در لذاید بستر ظاهر مى کنند » طبیعت جانوران، کتاب ا، بند۱۴ ) . تمایز آنچه به اطلاعات مربوط مى شود از آنچه به تفسیر یونانیان از مسائل برمى گردد، دشوار است. دیودوروس از شمار همبستران شاه ( که « برابر با روزهاى سال » است ) نتیجه گرفته است که هر شب یکى از آنان برای سرگرم کردن شاه بزرگ به نزد او مى آمده است. اما متونى که در اختیار داریم پذیرش تمام و کمال تفسیر دیودوروس را به ما تحمیل نمى کند. به خصوص وسوسه مى شویم بیندیشیم که دیودوروس رقمى را « عقلانى کرده » است که نزد هخامنشیان ارزش نمادین داشته است. شاید بینش دیودوروس سیسیلى حداقل بعضاً از توضیح هرودوت درباره روابط شاه بزرگ و زنانش ناشى شده بإشد: « زنان ( gynaikes ) در پارس با شوهران خود به نوبت مراوده دارند » ( کتاب ۳، بند ۶۹ ) ، روى هم رفته، اگر همان طور که در استر مورد تأیید قرار گرفته است، دختران جوان گردآوری شده بایست باکره بوده باشند، حتى به اینجا مى رسیم که از خود بپرسیم که آیا بسیارى از آنان- احتمالاً پیش از آنکه در پرستشگاه آناهیتا باقى زندگی خود را در طهارت بگذرانند- با کره نمى ماندند ( پلوتارک،اردشیر، کتاب ۲۷، بند ۳ – ۴ ) .



الواح و استحکامات و الواح خزانه. در سالهاى۱۹۳۳-۱۹۳۴ و۱۹۳۶-۱۹۳۸ دو مجموعه الواح بر اثر کاوشهاى امریکاییان کشف شد. مجموعه اول را درگوشه شمال شرقى صفه و مجموعه دوم را در بخش جنوب شرقى پیداکردند. به دلیل مکان کشف این دو مجموعه آنها را الواح استحکامات (PF ) و الواح خزانه (PT ) نام نهادند. الواح خزانه در ساله۱۹۴۸ توسط جى. جى. کامرون به طبع رسید. وى در سالهای بعد به ویرایش آنها ادامه داد.(PT1957;PT1963 ) . شمار این الواح ۱۲۹ است و تاریخ سال ۳۰ سلطنت داریوش (۴۹۲) تا سال هفت سلطنت اردشیر اول (۴۵۸) را دارند- البته اگر یک لوح اکدى را، که در سال۵۰۲ انشا شده است (PT 85 )، کنار بگذاریم. آن بخش از الواح استحکامات- که تاریخ سیزدهمین تا هجدهمین سال سلطنت داریوش (۵۰۹-۴۹۴) را دارد- بسیار مفصلتر است. در سال ۱۹۶۸ ار. تى. هالوک۲۰۸۷ عدد آن را و ده سال بعد ۳۳عدد آن را (PFa ) منتشرکرد. چند تاى دیگر از آن زمان تا به حال جداگانه منتشر شده اند. هالوک در مقاله اى در سال ۱۹۷۷ اعلام کرد که حدود ۴۵۰۰ عدد از الواح را بررسى کرده است، اماکماکان ما در انتظار انتشار اسنادی هستیم که وى پیش از مرگ خود استنساخ کرده بود. همچنین است حدود ۵۰۰ لوحى که به آرامى نوشته شدند و ۸۰ شرح آرامى اى که بر الواح عیلامى وجود دارد. بخشى از ۵۸۰ مهرى که به الواح خورده است (و ۸۶ عدد آن دارای نوشته است) نیز منتشر شده است (PTS )، بخش دیگر در جریان تحلیل است(PFS ). درتخت جمشید هاونهایی و دسته هاونهایى نیز یافت شده که ۱۶۳ نوشته آرامى برآنها وجود دارد و سال ۱۹۷۰ توسط ار. ا. باومن منتشر شده است. آنها را مربوط به زمان سلطنت خشیارشا و اردشیر، بین سالهاى ۴۷۹-۴۷۸ و ۴۳۶-۴۳۵ دانسته اند و (بر مبناى این فرضیه) تاریخگذارى کرده اند. متأسفانه چند صد متن و کتیبه آرامى هنوز منتشر نشده مانده است. افزون بر آن، چند متن نادر، که به زبانهاى دیگر نوشته شده اند، وجود دارند: دو لوح اکدى (PT 85;Fort,11786 ) یک متن کوتاه نوشته شده به یونانى (Fort. 1771 ) و متن دیگر( احتمالاً ) به فریگیایى. پس مورخ شاهنشاهى هخامنشى چندین هزار لوح و کتیبه در اختیار دارد.



خشثرپاون و خشثروپان نشین ها . درباره سیاست داریوش در مصر اسناد فراوان و متنوعى در اختیار داریم. متون (مصرى، آرامى، یونانى) و اسناد باستان شناختى (پیکره داریوش، نقشها و پیکره ها، استلها، درونخانه هاى پرستشگاهها) به طور گویایى گواه فعالیت چند شکلى داریوش در سواحل نیل و بیابانهاى شرقى و غربى است: احداث پرستشگاهها، جمع آورى «قوانین مصرى» گشایش ترعه اى بین نیل و دریاى سرخ و غیره. تردیدهاى برجا مانده درباره شرایط قیام مصر هر چه باشد، چنین مى نمایدکه داریوش آریاندس را در نقش خشثرپاونى خود حداقل تا سال ۵۱۰ استوارکرده است، در این سال وى معزول و در شرایطى که روایت هرودوت آن را کاملا روشن نمى کند به مرگ محکوم شد (کتاب ۴، بند۱۶۶ ). متون دموتى نشان مى دهندکه در سال۴۹۲ فردی به نام فرنداتس به این سمت منصوب شد . اما در سال۴۸۴ خشیارشا برادر خود هخامنش را به مقام خشثرپاون مصر برگما رد (هرودوت، کتاب ۷ بند ۷). از زمان فتح مصر به دست کمبوجیه، خشثرپاون پارس دربارش را در ممفیس ترتیب داده بودکه دیوانها و دستگاههاى ادارى گوناگون نیز در آن مستقر بود. پادگانى مرکب از پارسیان و نیروهای کمکى از ارگ یاکاخ سفید (جنب هد) حفاظت مى کردند و به این دلیل مصریان بایست سالیانه ۱۲۰۰۰ مدیمن گندم افزون بر خراج براى نگهدارى از آن بپردازند (هرودوت، کتاب ۳، بند ۹۱). در تقسیمات سرزمینى پایه (روستاها، نومه ها) تغییر محسوسى ایجاد نشده بود. اما مصر، تحت اقتدار عالى ممفیس به چندین ناحیه تقسیم شده بود که متون آرامى قرن پنجم آنها را «ایالات »(مدینه) نامیده اند. پایتخت بخش جنوبى (تشترش)آن طور که اسناد آرامى نشان مى دهند، الفانتین است که باید آن را از ایالت طیوه جداکرد (DAE55 ). یک پادگان در سوئنه و در جزیره الفانتین ترتیب یافته بود. مى دانیم که در رأس سلسله مراتب، فرترکه (”والى “) قرار داشت که به خشثرپاون وابسته بود و در الفانتین به سر مى برد، در حالى که فرمانده پادگان (رب هیلا) در سوئنه اقامت داشت. نخستین فرمانده شناخته شده پادگان را از طریق یک پاپیروس آرامى که به سال ۴۹۵ تاریخگذارى شده است، مى شناسیم: این پاپیروس قراردادى است که بین سه زن یهودی الاصل منعقد شده است؛ دو زن اول به «نیم سهمى که قضات شاه و روکه، فرمانده پادگان به ما داده بودند» اشاره مى کنند (DAE 2 ). همچنین است مأموریت شخصى به نام پرنو (پارسى یا ایرانى) که در یک پاپیروس دموتى به او اشاره شده است. این پاپیروس که به سال۴۸۷ و ۴۸۶ تاریخگذارى شده از پرنو به عنوان کسى که «مسئول اقلیم جنوبى » است و «دژ (؟) سوئنه به او سپرده شده است» نام مى برد (Berlin P.13582;Leob I ). دخالت روکه به احتمال زیاد به یک سهم از حصه اى (منت) مربوط مى شود که توسط تشکیلات ادارى به سربازان- مهاجرنشینان الفانتین اختصاص یافته است. این سربازان جیره هایى به شکل محصولات غذایى (پتپ) و به شکل نقره وزن شده (پرس) نیز دریافت مى کردند. دخالت مقامات هخامنشى در امور قضایى و یا امور مربوط به حقوق خصوصى به وفور مورد تأیید قرار گرفته است: براى مثال در یک عرضحال (حدود۴۱۰)، اعضاى جامعه یهودى الفانتین درخواست کرده اند که «تحقیقى توسط قضات، شحنه ها و خبرگزاران (گوشکه) مأمور در ایالت بخش جنوبى صورت پذیرد»(DAE101 ). واحدهای مستقر در پادگان سوئنه- الفانتین، که درست بر فراز آبشار اول مستقر بودند، بدون شک هم به حفظ نظم و هم محافظت از مرزهاى جنوبى در جهت نوبیا موظف بودند. اما این امر به معناى آن نیست که مرز کاملا بسته بوده است، چون در یکى از اسناد که پرنو در آن ظاهر مى شود، به محموله گندمى که از مناطق واقع در جنوب آبشار اول آمده، اشاره شده است (P.LOEB 61 ) داریوش و قوانین مصرى. تقریبا در همان تاریخ- ۵۱۹- داریوش نامه اى به خشثرپاون خود در مصر فرستاده است. از وجود این نامه (به شکل ناقص) از طریق متنى که در پشت وقایعنامه دموتى نوشته شده است، مطلعیم. داریوش به خشثرپاون دستور داده بود که فرزانگان مصرى را از سلاله کاهنان، جنگجویان و دبیران گرد آورد. آنان مأموریت داشتند تمام قوانینى راکه تا چهل و چهارمین سال سلطنت احمس، یعنى تا آستانه فتح مصر به دست هخامنشیان در مصر مجرى بود، گردآورى کنند. این کمیسیون شانزده سال (۵۱۹ – ۵۰۳ ) کارکرد و نتیجه کار خود را در نسخ آرامى و دموتى ارائه داد. این متن محتواى دقیق کتابى راکه به این ترتیب تدوین شده بود، مشخص نکرده است. فقط «حقوق عمومى»، «حقوق معابد» و «حقوق خصوصى » را متمایزکرده است. مقایسه این متن با پاپیروسهای دیگر دوران بطالسه وسوسه انگیز است. این پاپیروسها احتمالا بر اساس مدل قانون نامه داریوش انشا شده اند. یکى از آنها، که به زبان دموتى نوشته شده است، به نام «قانون نامه حقوق هرموپولیس غربى »شناخته شده است. این کتاب پیش از آنکه قانون نامه به معنى اخص کلمه باشد، مجموعه رویه هاى قضایى است که به دعاوى مربوط به مال الاجاره و اعتراضهاى ملکى مربوط مى شود: قاضى مى توانسته است در این کتاب روش کار را در هر مورد فرضى که ممکن بود روى دهد، به سهولت بیابد. در واقع مسلم است که این مجموعه ها را هیئت علما به رشته تحریر درآوردند؛ این هیئت اسناد مکتوبى را که در خانه هاى زندگى نگهدارى مى شد، در اختیارداشت. این خانه ها مانند همان خانه زندگى اى بودند که اوجاهوررس نت در سائیس احیا کرد. منبع : امپراطوری هخامنشی / اثر پی یر بریان فرانسوی



داریوش در معبد هیبیس الخرقه: فعالیت داریوش در مقام سازنده در چندین مکان در مصر قابل تشخیص است: در الکعب ، پرستشگاه امپراتوری مصر علیا که در آن هوروس جدید، فرعون، تاج سفید را دریافت مى کرد. این معبد به دست داریوش بازسازى شد. بر وزنه اى که در کرنک یافت شده است شاه به صفت «محبوب هروئریس»، که فرمانرواى مصر علیاست، متصف شده است. بر تکه اى از اثاث آیین پرستش نوشته اى به نام داریوش دیده مى شود. به تازگى در همان پرستشگاه سنگ استوانه اى ستون توکارى یافت شده است که بر آن این عبارت حک شده است: «آن کس که مناسک را به جا مى آورد، شاه مصر علیا و سفلا، داریوش». حضور داریوش در واحه الخرقه که در حدود ۲۰۰ کیلومترى غرب دره نیل بر بلندى الاقصر قرار گرفته است، بسیار با اهمیت است. در آنجا معبدى از نوع مصرى، دست نخورده، متعلق به امپراتورى جدید تا دوران بطالسه یافت شده است، این یگانه معبد شناخته شده متعلق به این دوره است. کارهاى نخستین توسط آخرین فراعنه سلسله سائیتى و اقدامات اصلى در زمان داریوش انجام شده است. این پرستشگاه که با تصویر صدها خداى مصری تزیین شده است در درجه اول به آمون- رع تقدیم شده است. داریوش در این پرستشگاه در چند جا به صورت فرعونى با تاجها و صفات معمول فراعنه در حال اهداى پیشکشهاى گوناگون (کندر، شراب، آب، کشتزار) به خدایان و الهگان پانتئون مصری نقش شده است. سرودى براى آمون و یک سرود براى خورشید نوشته شده است که شاه مى بایست آنها را طى تشریفاتى بخواند. به داریوش چنین درود فرستاده اند: «صاحب افسرها، پسر آمون، برگزیده رع… هوروس زرین « فرمانرواى این سرزمین، محبوب تمام خدایان و الهگان مصر»، خداى مصر علیا و سفلا، «شعاع رع »، پسر آن رع که داریوش راکه تا ابد بپایاد، دوست مى دارد. محبوب آمون- رع، فرمانرواى هیبیس، خداى بزرگ آکنده از توانمندى که تا ابد بپایاد». بر دیوار بیرونى، چند کتیبه کار داریوش را در مقام سازنده بزرگ مى دارند. آمون- رع خشنودى خود را چنین اعلام مى دارد: قرص آمون- رع با نیرویى زنده صبحگاهان پدیدار شد. دو سرزمین را با شکوه دیدگانش افروخت… خدایان به وجد آمدند. او تالارهاى ارزشمند، با شکوه و پر آسایش معبدش را دید. هیچ شهریارى به بزرگى شاه مصر علیا و سفلا، پسر رع، داریوش، فرمانرواى تمام شاهان (همه) سرزمینهاى بیگانه نیست. داریوش این را به مثابه یادمان براى پدرش آمنبیس خداى بزرگ و قوی دست (ساخته ) است (داریوش)، براى او… از سنگ سفید مرغوب مسکه ، جایگاهى ابدی اى ساخته است که سشار حصار آن را با کار به کمال هماره ماندنى بنا نهاده است. رسى- اینبف تزیینات آن را، و زیبایى درهایش را که خورشید در آن تا ابد مى درخشد، آفریده است. نقوش از روابط ممتاز خدایان با فرعون، که در این مورد خاص داریوش است، حکایت مى کنند. در میان نمونه هاى مختلف، چهار نقاشى بر دیوار شرقى تالار چهل ستون B وجود دارد که داریوش و چند خداى خاص را نمایش مى دهد: نوموت دست شاه را گرفته است و به منخرینش جان مى دمد؛ خداى ایمى- وت را نیز مى توان شناخت که عصایش را به سوی منخرین داریوش دراز کرده است؛ پایین ایسیس، الهه نیت سائیس داریوش خردسال را شیر مى دهد در حالى که حاتحور هیبیس بازوى او را گرفته است. دو کتیبه صحنه را توضیح مى دهند: «این گفته هاى نیت بزرگ، مادر الهى، بانوى سائیس و هادى هیبیس است »و (پشت الهه): «اى نونهال نوک پستانهایش را با دهانت بگیر، این قدرتى است که در رأس سائیس قرار دارد.» همان صحنه در اتاق L پرستشگاه تکرار شده است: «سخنان نیت بزرگ، بانوى سائیس: «ترا از شیر خود چنان تغذیه کنم که تو اى پسر من بتوانى هر دو سرزمین را با تمام رخیت (اقوام منقاد) در مشت خود جمع آورى !» در جاى دیگر (تالار چهل ستونN ) موت داریوش را شیر مى دهد. این مناسک فرعونى شناخته شده به شاه جدید خصلتى الهى مى بخشد. منبع : امپراطوری هخامنشیان اثر پی یر بریان



گزینوفون می‌نویسد: کودکان ایرانی در مدارسشان فنون قضاوت و عدالت و اداره می‌آموزند. معلمان در این مدارس قضایای مختلف را برای شاگردان به‌تمرین می‌گذارند، اتهامات فرضی ازقبیل دزدی و راهزنی و رشوه‌خواری و تغلب‌کاری و تعدی و اموری که معمولاً اتفاق می‌افتد را برضد برخی از دانش‌آموزان مطرح می‌کنند و از دانش‌آموزانِ دیگر می‌خواهند تا دربارۀ آنها حکم داده مرتکب چنین بزههائی را کیفر دهند. آنها همچنین یاد می‌گیرند که به‌کسانی که اتهام ناروا به‌دیگران می‌زنند نیز کیفر دهند. درنتیجۀ چنین آموزشهائی کودکانِ ایرانی از سنینِ اولیۀ عمرشان با بدیها و نیکیها آشنا می‌شوند و می‌کوشند که خودشان را به‌بهترین خصلتها بیارایند و در آینده مرتکب اعمال خلاف نشوند. آنها حتی می‌آموزند که کسی‌که توانِ انجام کار سودمندی برای دیگران دارد ولی از انجامش خودداری می‌ورزد را نیز مجازات کنند؛ زیرا خودداری از انجام کار نیک در عین توانِ انجام آن را ناشکری دربرابر نعمتهای خدا می‌شمارند، و ناشکری را درخور کیفر می‌دانند. این از آن‌رو است که آنها عقیده دارند که انسان ناشکر نسبت به ادای وظیفه‌اش در قبال پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و کشورش سستی و اهمال می‌کند؛ و کسی‌که در انجام وظیفه‌اش اهمال کند انسان بی‌شرمی است که ممکن است مرتکب هر کار خلاف اخلاقی بشود. از دیگر آموزشهائی که در این مدارس به‌کودکان داده می‌شود تسلط بر نفس و نظارت بر خویش و نظارت بر کردارهای دیگران، و اطاعت کهتران از مهتران و کاردیدگان است. ایرانیان همچنین به‌کودکان می‌آموزند که چه‌گونه در خورد و نوشْ جانب اعتدال را مراعات کنند؛ به‌همین جهت، دانش‌آموزان نه با مادرانشان که با آموزگارانشان غذا می‌خورند، و این غذا را نیز آنها از خانه‌هایشان با خودشان می‌آورند. کودکان درکنار این آموزشها، تیراندازی و زوبین‌افکنی می‌آموزند. اینها آموزشهائی است که تا سنین 15 و 16 سالگی به‌کودکان و نوجوانان داده می‌شود، و پس از آن آنها وارد دوران جوانی می‌شوند و چیزهائی به‌آنها آموخته می‌شود که مخصوص بزرگسالان است افلاطون می‌نویسد: بزرگ‌زادگان ایرانی در هفت‌سالگی اسب‌سواری می‌آموزند؛ چهار آموزگارِ فرزانه برای آموزشِ آنها گماشته می‌شوند. خردمندترینِ آموزگار شیوه‌های خداپرستی و امور حکومتگری را از روی اوستا (به‌تعبیر افلاطون: ماگیای زرتشت) به‌آنها آموزش می‌دهد؛ درستکارترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که در همۀ زندگی راست‌گو و راست‌کردار باشند؛ خوددارترین آموزگار شیوه‌های حکومت بر خویشتن را به‌آنها می‌آموزد؛ و دلیترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که دلیر و بی‌باک باشند هرودوت در سخن ازخصلتهای ایرانیان می‌نویسد که ایرانیان دروغ را بزرگ‌ترین گناه می‌دانند، و وامداری را ننگ می‌شمارند، و می‌گویند وامداری از این‌رو بد و ناپسند است که کسی‌که بدهکار باشد مجبور می‌شود که دروغ بگوید؛ از این‌رو همواره از ننگِ بدهکار شدن می‌پرهیزند. ایرانیان به‌همسایگان احترام بسیار می‌گزارند، هرچه همسایه نزدیک‌تر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائین‌تری از احترام متقابل قرار دارند. ایرانیان هیچ‌گاه در حضور دیگران آب دهان نمی‌اندارند و این کار را بی‌ادبی به‌دیگران تلقی می‌کنند؛ آنها هیچ‌گاه در حضور دیگران پیشاب نمی‌کنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است. در میگساری تعادل را مراعات می‌کنند و هیچ‌گاه چنان زیاده‌روی نمی‌کنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند. ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ می‌شمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا می‌کنند و سفره‌های گوناگون می‌کشند، گاو و گوسفند سرمی‌برند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش می‌کنند (خیرات و صدقه می‌دهند). آنها هیچ‌گاه در آبِ رودخانه پیشاب نمی‌کنند و جسم ناپاک در آب جاری نمی‌اندازند؛ و اینها را از آن‌رو که سبب آلوده شدن آب جاری می‌شود گناه می‌شمارند هرودوت می‌نویسد که ایرانیان معبد نمی‌سازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمی‌سازند. آنها خدای آسمان را عبادت می‌کنند و میترا و اَناهیتا‌ و همچنین زمین و آب و آتش را می‌ستایند. آنها حیوانات را در جاهای پاک قربانی می‌کنند و گوشت قربانی را در میان مردم تقسیم می‌کنند و عقیده ندارند که باید چیزی از آن را به‌خدا داد، زیرا می‌گویند که آنچه به‌خدا می‌رسد و خشنودش می‌سازد روح قربانی است نه گوشت او. وقتی می‌خواهند قربانی بدهند حیوان را به‌جائی که فضای باز است می‌برند، آنگا به‌درگاه خدا دعا می‌کنند. در دعاکردن نیز رسم نیست که حسنات را برای شخصِ خود بطلبند، بلکه برای پادشاه و همۀ مردم کشور دعا می‌کنند و خودشان را نیز یکی از اینها می‌شمارند زرتشت می‌گوید: پروردگارا! آنگاه که تو مردم را به‌نیروی مینَویِ خویش آفریدی و قدرت درک و شعور به‌آنها دادی؛ آنگاه که تو جسم را با جان درآمیختی؛ آنگاه که تو کردار و آموزش را پدید آوردی، چنین مقرر کردی که هرکسی برطبق ارادۀ آزاد خودش تصمیم بگیرد و عمل کند. چنین است که دروغ‌آموز و راست‌آموز، یعنی هم آنکه نمی‌داند و هم آنکه می‌داند، هرکدام برطبق خواستِ درونی و ذهنیتِ خویش به‌بانگ بلند تعلیم می‌دهد و مردم را به‌سوی خویش فرامی‌خوانَد. انسان نیک‌اندیشی که در انتخاب راهش مُرَدَّد است آرمَئیتی معنویتِ راهگشای خویش را به‌او می‌بخشد تا راه درست را برگزیند انسانِ‌ باخردی که خردِ اندیشه‌ورِ خویش را به‌کار می‌گیرد با گفتار و کردارش عدالت‌خواهی و راست‌کرداری و نیک‌اندیشی را گسترش می‌دهد، پروردگارا، چنین کسی بهترین یاورِ تو است. کسی‌که با رهنمودگیری از خرد مینوی خویش بهترینها را از راه کلامِ آموزندۀ اندیشۀ نیک توسط زبانش و از راه کردارِ پارسایانه توسط دستهایش انجام دهد، اهورَمَزدا را که آفریدگارِ عدالت است به‌بهترین وجهی شناخته است. هرکه به‌وسیلۀ اندیشه و گفتار و کردار نیک با بدی بستیزد تا بدی را از میان بردارد و بدکاران را راهنمائی کند تا از بدی دست بکشند و به‌نیکی بگرایند ارادۀ اهورَمَزدا را به‌نحو خوشنودگرانه‌ئی تحقق بخشیده است. کسی که راه راستی و خوشبختی ابدی یعنی راهی که به سوی جایگاه اهورَمَزدا رهنمون باشد را در زندگیش در این جهانِ مادی به‌ما نشان دهد به‌بهترین و برترین خوشی خواهد رسید. پرودگارا! چنین کسی همچون تو پاک و آگاه و دانا است یک کاهن بزرگ بابلی دربارۀ کوروش بزرگ چنین نوشته است: در ماه نیسان در یازدهمین روز (روز 12 فروردین) که خدای بزرگ بر تختش جلوس داشت… کوروش به‌خاطر باشندگانِ بابل امانِ همگانی اعلان کرد.… او دستور داد دیوارِ شهر ساخته شود. خودش برای این‌کار پیش‌قدم شد و بیل و کلنگ و سطل آب برداشت و شروع به ساختنِ دیوار شهر کرد.… پیکره‌های خدایانِ بابل، هم زن‌خدا هم مردخدا، همه را به‌جاهای خودشان برگرداند. اینها خدایانی بودند که سالها بود از نشیمن‌گاهشان دور کرده شده بودند. او با این کارش آرامش و سکون را به‌خدایان برگرداند. مردمی که ضعیف شده بودند به‌دستور او دوباره جان گرفتند، زیرا پیشترها نانشان را از آنها گرفته بودند و او نانهایشان را به‌ایشان بازگرداند.… اکنون به‌همۀ مردم بابل روحیۀ نشاط و شادی داده شده است. آنها مثل زندانیانی‌اند که درهای زندانشان گشوده شده باشد. به‌کسانی‌که در اثر فشارها در محاصره بودند آزادی برگشته است. همۀ مردم از اینکه او (یعنی کوروش) شاه است خشنودند. کاهن بزرگ مصر دربارۀ داریوش بزرگ چنین نوشته است: شاهنشاه داریوش، شاهِ همۀ کشورهای بیگانه، شاه مصر عُلیا و سُفلی وقتی در شوش بود به‌من فرمان داد که به‌مصر برگردم و تأسیسات حیات‌بخش پزشکی مصر را نوسازی کنم. … آن‌گونه که شاهنشاه فرمان داده بود مأموران شاهنشاه مرا از این‌زمین به‌آن زمین بردند تا به مصر رساندند. هرچه شاهنشاه دستور داده بود را انجام دادم. کارمندان را به‌خدمت گرفتم همه از خاندانهای سرشناس نه از مردم عادی. آنها را زیر دستِ کاردانان و استادان گماشتم تا پیشۀ پزشکی فراگیرند. فرمان شاهنشاه چنین بود که باید همه چیزهای شایسته و بایسته به‌آنها تحویل داده شود تا پیشۀ خود را به‌خوبی انجام دهند. من هرچه لازم بود و هر ابزاری که پیشترها در کتابها مقرر شده بود را در اختیار آنها گذاشتم. شاهنشاه چنین دستور داده بود، زیرا به‌فضیلت این علم واقف بود. او می‌خواست که بیماران شفا یابند. او اراده کرده بود که ذکر خدایان را جاوید سازد، معابد را آباد بدارد، جشنها و اعیاد دینی با شکوه بسیار برگزار شود. زرتشت و دین ایرانی زرتشت در چه زمانی و در کدام سرزمینی پرورش یافت؟ چرا زرتشت به بلخ در غرب تاجیکستان کنونی و شرق افغانستان کنونی هجرت کرد؟ تعالیم زرتشت چه بود و چگونه درمیان ایرانیان تبلیغ می‌شد؟ دین زرتشت چگونه در میان ایرانیان انتشار یافت؟ ظهور زرتشت، تعالیم زرتشت، فضایل ملکوتی در تعالیم زرتشت، اصول دین زرتشت، مرامنامه آئین زرتشت، انتشار آئین زرتشت زرتشت می‌گوید: اینک من می‌خواهم سخن بگویم. شما که نزدیک‌اید و شما که دورید، اگر خواهان تعلیم گرفتن‌اید گوش فرادهید و نیک بشنوید. اینک همۀ شما اینها را که من می‌گویم به‌خاطر بسپارید. از این‌پس بدآموزان و دروغ‌پردازان با فسادکاریهای گفتاری و عقیدتی‌شان زندگی مردم را به‌تباهی نتوانند کشید. من دربارۀ آن دوگوهر همزادی سخن می‌گویم که در آغاز آفرینش پیدا شدند. آن‌یک که فضیلت بود به‌دیگری که دشمنش بود چنین گفت: «اندیشه و عقیده و آموزش و گفتار و رفتار و انفس و ارواح من و تو هیچ‌گاه با هم توافق نخواهند داشت». من از چیزی سخن می‌گویم که اهورَمَزدا در این زندگی به‌من آموخته است. هرکه از شما آنچه را که من می‌اندیشم و اعلام می‌دارم به‌کار نبندد در زندگیش همچنان رنج خواهد کشید. من از چیزی سخن می‌گویم که برای زندگی بهترین چیز است… من از چیزی سخن می‌گویم که آن ذات اقدس به‌من یاد داده است، و آن همانا سخنی است که سعادت جاویدان را برای انسانهای میرنده دربر دارد. من دربارۀ آن ذاتی سخن می‌گویم که برترین ذات است، و او را می‌ستایم. من این سخن می‌گویم با کسانی‌که گوش شنوا دارند دربارۀ آنچه که انسان خردمند باید به‌خاطر بسپارد، و اَهورَ و وُهومِنَه را بستاید؛ می‌خواهم دربارۀ رحمتی که مشمول فروغ ایزدی است سخن بگویم ­آن رحمتی که شامل حال کسانی می‌شود که خردمندانه بیندیشند و راستی پیشه کنند. بشنوید با گوشهایتان بهترین چیزها را. به‌آنها با دیدگان روشن‌بینِ ذهنتان بنگرید تا پیش از آنکه فرجام بزرگ فرارسد هرکدامتان بتوانید تصمیم درست را در انتخاب میان دوراه اتخاذ کنید و راهی را برگزینید که سعادت و خوشبختی در آن نهفته است. اینک آن دوگوهر نخستین که همزاد بودند و در درون انسان پدیدار شدند یکی بهترین و دیگری بد بود در پندار و گفتار و رفتار. و بین این‌دو آن‌کس که خردمند است راستی را برمی‌گزیند ولی آنکه نادان است چنین نمی‌کند. و چون این دوگوهر در آغاز به‌هم برآمدند، زندگی و مرگ را ایجاد کردند؛ سرانجام، بدترین حیات برای پیروان دروغ خواهد بود و بهترین منش برای پیروان راستی. از این دوگوهر آن‌یک که خواهان دروغ بود بدترین کردار را برگزید؛ وآنکه بهترین گوهر بود و از آسمانها جامۀ نستوهی بر تن داشت راستی را برگزید­ و چُنین‌اند همۀ کسانی‌که با کردار شایسته خواهان خشنودی اهورَمَزدا باشند. در میان این دوگوهرِ همزاد، دیوَها راستی را برنگزیدند، زیرا وقتی با هم شدند به‌هوس هوش‌رُبا مبتلا گشتند و بدترین پندار را برگزیدند، و خشمگینانه جمعیت آراستند تا جهان بشریت را به‌تباهی و فساد بکشانند. پروردگارا! هم‌آنگاه که تو را در ضمیر واندیشۀ خویش درک کردم دانستم که آغاز و پایان همۀ هستی توئی. چون با دیدۀ دل به‌تو نگریستم تو را منشأ خیر مطلق (پدرِ وهومنه) یافتم. دانستم که تو آفریدگار روح هستی (گِئوش اُروَن) و دادار حقیقی و آفریدگار عدالت (اَرتَه) و داور کردارهای مردم جهان‌ای. دانستم که نیک‌اندیشی و نیک‌منشی (وهومنَه) را تو به‌کسانی عطا می‌کنی که در تلاش‌اند تا با کردارهای نیکشان تو را خشنود سازند. پروردگارا! آن‌ روزِ فرخنده کی فراخواهد آمد که جهانیان به‌سوی راستی و پاکی روی آورند، و خیرخواهانِ رستگاری‌بخش با تعالیم بخردانۀ خویش مردم را به‌سوی سعادت و نیک‌فرجامی رهنمون شوند؟ نیک‌اندیشی (وُهومنَه) چه وقت به‌سوی همگان روی‌آور خواهد شد؟ پروردگارا! من یقین دارم که تو چنین روزی را خواهی آورد. پروردگارا! آنگاه که تو مردم را به‌نیروی مینَویِ خویش آفریدی و قدرت درک و شعور به‌آنها دادی؛ آنگاه که تو جسم را با جان درآمیختی؛ آنگاه که تو کردار و آموزش را پدید آوردی، چنین مقرر کردی که هرکسی برطبق ارادۀ آزاد خودش تصمیم بگیرد و عمل کند. چنین است که دروغ‌آموز و راست‌آموز، یعنی هم آنکه نمی‌داند و هم آنکه می‌داند، هرکدام برطبق خواستِ درونی و ذهنیتِ خویش به‌بانگ بلند تعلیم می‌دهد و مردم را به‌سوی خویش فرامی‌خوانَد. انسان نیک‌اندیشی که در انتخاب راهش مُرَدَّد است آرمَئیتی معنویتِ راهگشای خویش را به‌او می‌بخشد تا راه درست را برگزیند انسانِ‌ باخردی که خردِ اندیشه‌ورِ خویش را به‌کار می‌گیرد با گفتار و کردارش عدالت‌خواهی و راست‌کرداری و نیک‌اندیشی را گسترش می‌دهد، پروردگارا، چنین کسی بهترین یاورِ تو است. کسی‌که با رهنمودگیری از خرد مینوی خویش بهترینها را از راه کلامِ آموزندۀ اندیشۀ نیک توسط زبانش و از راه کردارِ پارسایانه توسط دستهایش انجام دهد، اهورَمَزدا را که آفریدگارِ عدالت است به‌بهترین وجهی شناخته است. هرکه به‌وسیلۀ اندیشه و گفتار و کردار نیک با بدی بستیزد تا بدی را از میان بردارد و بدکاران را راهنمائی کند تا از بدی دست بکشند و به‌نیکی بگرایند ارادۀ اهورَمَزدا را به‌نحو خوشنودگرانه‌ئی تحقق بخشیده است. کسی که راه راستی و خوشبختی ابدی یعنی راهی که به سوی جایگاه اهورَمَزدا رهنمون باشد را در زندگیش در این جهانِ مادی به‌ما نشان دهد به‌بهترین و برترین خوشی خواهد رسید. پرودگارا! چنین کسی همچون تو پاک و آگاه و دانا است هرودوت در سخن ازخصلتهای ایرانیان می‌نویسد که ایرانیان دروغ را بزرگ‌ترین گناه می‌دانند، و وامداری را ننگ می‌شمارند، و می‌گویند وامداری از این‌رو بد و ناپسند است که کسی‌که بدهکار باشد مجبور می‌شود که دروغ بگوید؛ از این‌رو همواره از ننگِ بدهکار شدن می‌پرهیزند. ایرانیان به‌همسایگان احترام بسیار می‌گزارند، هرچه همسایه نزدیک‌تر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائین‌تری از احترام متقابل قرار دارند. ایرانیان هیچ‌گاه در حضور دیگران آب دهان نمی‌اندارند و این کار را بی‌ادبی به‌دیگران تلقی می‌کنند؛ آنها هیچ‌گاه در حضور دیگران پیشاب نمی‌کنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است. در میگساری تعادل را مراعات می‌کنند و هیچ‌گاه چنان زیاده‌روی نمی‌کنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند. ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ می‌شمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا می‌کنند و سفره‌های گوناگون می‌کشند، گاو و گوسفند سرمی‌برند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش می‌کنند (خیرات و صدقه می‌دهند). آنها هیچ‌گاه در آبِ رودخانه پیشاب نمی‌کنند و جسم ناپاک در آب جاری نمی‌اندازند؛ و اینها را از آن‌رو که سبب آلوده شدن آب جاری می‌شود گناه می‌شمارند. هرودوت می‌نویسد که ایرانیان معبد نمی‌سازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمی‌سازند. آنها خدای آسمان را عبادت می‌کنند و میترا و اَناهیتا‌ و همچنین زمین و آب و آتش را می‌ستایند. آنها حیوانات را در جاهای پاک قربانی می‌کنند و گوشت قربانی را در میان مردم تقسیم می‌کنند و عقیده ندارند که باید چیزی از آن را به‌خدا داد، زیرا می‌گویند که آنچه به‌خدا می‌رسد و خشنودش می‌سازد روح قربانی است نه گوشت او. وقتی می‌خواهند قربانی بدهند حیوان را به‌جائی که فضای باز است می‌برند، آنگا به‌درگاه خدا دعا می‌کنند. در دعاکردن نیز رسم نیست که حسنات را برای شخصِ خود بطلبند، بلکه برای پادشاه و همۀ مردم کشور دعا می‌کنند و خودشان را نیز یکی از اینها می‌شمارند از ویژگیهای فرهنگ ایرانی آن بود که هیچ انسانی دارای تقدس شمرده نمی‌شد، بلکه تقدس خاص خدا و ایَزدان و فضایل ملکوتیِ هفتگانه بود که ضمن سخن از زرتشت شاختیم. به همین سبب بوده که در تمام دوران هخامنشی و پارتی و ساسانی هیچ زیارتگاهی برای هیچ انسانی، نه برای مغان و نه آتَروَنان و نه هیربدان، ساخته نشد. و از همین‌رو است که واژه‌هائی معادل «عصمت» و همچنین «زیارت» به مفهوم مذهبیش (زیارت به‌مفهومی که ما پس از مسلمانی‌مان شناخته‌ایم) در زبان ایرانی ساخته نشده است. و از آنجائی که در فرهنگ ایرانی هیچ انسانی در هر مقامی که باشد دارای تقدس و عصمت نیست، عقیده به اینکه انسان بتواند واسطه و شفیع میان انسان و خدا شود نیز در فرهنگ ایرانی وجود نداشت. زرتشت نیز واسطۀ میان انسانها و خدا شمرده نمی‌شد بلکه آموزگاری بود که نیک‌بودن و نیک‌زیستن را به انسانها آموخته بود. انبیای قوم سامی هم در حیاتشان و هم همیشه پس از مرگشان واسطه‌های میان خدا و مریدان خویش شمرده می‌شدند، و مریدانشان به‌اندازۀ فرمانهائی که برای انبیاء و جانشینانِ انبیاء می‌بردند و به‌اندازه‌ئی که به معبد خدمت می‌کردند و ثمرۀ تلاش و کارشان را به عنوان زکات و صدقات به متولیان معبد می‌دادند انتظار داشتند که انبیاء و رهبران دینشان در زندگی‌شان و حتی پس از مرگشان برایشان نزد خدایشان وساطت کنند (شفیع بشوند) تا خدا از خطاهایشان درگذرد؛ یعنی مردگان نیز واسطه میان انسان و خدا بودند. اما در دین ایرانی هیچ‌گاه چنین باوری دربارۀ انسانهای زنده و مرده شکل نگرفت. از دیگر ویژگی فرهنگ ایرانی آن بود که هیچ‌کدام از عیدهای ایرانی با برگزاری مراسم برای هیچ انسانی در ارتباط نبود بلکه هرکدام از عیدها (نوروزِ کوچک که اکنون نوروز گوئیم، نوروز بزرگ که اکنون سیزده‌ به‌در گوئیم، مهرگان، سده، و جشنی که اکنون چارشنبه سوران گوئیم) مراسمی بود که برای پیوند با طبیعت برگزار می‌شد و مستقیماً با تحولات طبیعی در ارتباط بود. دین ایرانی به‌ شادزیستی بهای بسیار داده بود، و از این‌رو عید ایرانی نه مراسم عبادی بلکه سور و سرود و رقص دسته‌جمعی بود و جشنهایش مراسم شادی و سور و ستایش زیبایی‌ها بود. در فرهنگ ایرانی نه برای بزرگداشت انسانها ­حتی زرتشت­ مراسم دینی برگزار می‌شد و نه برای هیچ‌کدام از شخصیتهای دیگر. این از آن‌رو بود که ایرانی برای هیچ انسانی تقدس و عصمت قائل نبود تا به‌خاطرش مراسم دینی برپا کند. ایرانی برای طبیعت جشن برپا می‌کرد و همراه با طبیعت ابراز شادی و سرور می‌نمود. نماز نیز در دین ایرانی نه همچون نمازِ ادیان سامی ستایش پیامبرشاه و انسانهای مدعیِ‌ نمایندگیِ خدا و ستایش اعضای خانوادۀ پیامبرشاه، و نه دعا و تضرع و ابراز خواری و ذلت در حضور خدا به‌خاطر جلب ترحم خدای جبّار، بلکه ستایش ارزشها و پدیده‌های سومند بود که جلوه‌های عینیِ رحمت آفریدگار شمرده می‌شدند. به‌عبارتِ دیگر، نماز در دین ایرانی مجموعه‌ئی از سرودهای ستایشِ ارزشها و پدیده‌هائی بود که در خدمت سعادت بشر بودند؛ و در میان اینها سپنتَە‌مَنیو (منش مقدس) و وهومنَە (نیک‌اندیشی و نیک‌رفتاری) و اَرتَە (عدالت) از مقام والائی برخوردار بودند و در نمازها بیشتر از همه مورد ستایش قرار می‌گرفتند، به‌علاوه میترا (نور حیات‌بخش) و اناهیتا (برکتِ حیات‌بخش) و باران و آبِ جاری و کشتزار و زمینِ بارور و ستورانِ سودمند و مادران و زنان ستایش می‌شدند. به‌عبارت دیگر، آنچه نماز در دین ایرانی را تشکیل می‌داد سرود تلقین به‌خود برای همسان شدن با همۀ آفریدگان سودمند و خدمت‌رسان به بشریت بود. این نیایشها به‌انسان می‌آموزد که هر فردی چنانچه از این فضایل پیروی کند و اینها را در درون خویشتن بپرورد و خودیشتن را با آنها همسان سازد خواهد توانست که به‌بلندترین مرحله از تکامل انسانی رسیده خداگونه شود، و در این‌باره هیچ تفاوتی میان انسانها وجود ندارد. کورش بزرگ، نخستین تشکیل‌دهندۀ دولت فدرالی در تاریخ جهان، نخستین رهبر جهانی صادرکنندۀ منشور حقوق بشر و آزادی ادیان و عقاید در تاریخ جهان، بلندآوازه‌ترین رهبر محبوب همۀ اقوام خاورمیانه در جهان باستان، اثرگذارترین شخصیت تمدن‌ساز در تاریخ جهان، مهرورزترین سیاست‌مرد در تاریخ جهان، بزرگترین خدمتگزار بشریت در جهان باستان تسخیر کشور لیدیا توسط کوروش بزرگ، اوضاع میان‌رودان در زمان به سلطنت نشستن کوروش بزرگ ـ تسخیر امپراتوری بابل توسط کوروش بزرگ، شخصیت کورش بزرگ به گواهی اسناد تاریخی نوشته‌های یونانیان در باره‌ی کورش بزرگ ـ نوشته‌های تورات و انبیای یهود درباره‌ی کورش بزرگ ـ نوشته‌های کاهنان بابلی در باره‌ی کورش بزرگ ـ لوح معروف به حقوق بشر که کورش بزرگ در بابل صادر کرد یک کاهن بزرگ بابلی دربارۀ کوروش بزرگ چنین نوشته است: در ماه نیسان در یازدهمین روز (روز 12 فروردین) که خدای بزرگ بر تختش جلوس داشت… کوروش به‌خاطر باشندگانِ بابل امانِ همگانی اعلان کرد.… او دستور داد دیوارِ شهر ساخته شود. خودش برای این‌کار پیش‌قدم شد و بیل و کلنگ و سطل آب برداشت و شروع به ساختنِ دیوار شهر کرد.… پیکره‌های خدایانِ بابل، هم زن‌خدا هم مردخدا، همه را به‌جاهای خودشان برگرداند. اینها خدایانی بودند که سالها بود از نشیمن‌گاهشان دور کرده شده بودند. او با این کارش آرامش و سکون را به‌خدایان برگرداند. مردمی که ضعیف شده بودند به‌دستور او دوباره جان گرفتند، زیرا پیشترها نانشان را از آنها گرفته بودند و او نانهایشان را به‌ایشان بازگرداند.… اکنون به‌همۀ مردم بابل روحیۀ نشاط و شادی داده شده است. آنها مثل زندانیانی‌اند که درهای زندانشان گشوده شده باشد. به‌کسانی‌که در اثر فشارها در محاصره بودند آزادی برگشته است. همۀ مردم از اینکه او (یعنی کوروش) شاه است خشنودند. کاهن بزرگ مصر دربارۀ داریوش بزرگ چنین نوشته است: شاهنشاه داریوش، شاهِ همۀ کشورهای بیگانه، شاه مصر عُلیا و سُفلی وقتی در شوش بود به‌من فرمان داد که به‌مصر برگردم و تأسیسات حیات‌بخش پزشکی مصر را نوسازی کنم. … آن‌گونه که شاهنشاه فرمان داده بود مأموران شاهنشاه مرا از این‌زمین به‌آن زمین بردند تا به مصر رساندند. هرچه شاهنشاه دستور داده بود را انجام دادم. کارمندان را به‌خدمت گرفتم همه از خاندانهای سرشناس نه از مردم عادی. آنها را زیر دستِ کاردانان و استادان گماشتم تا پیشۀ پزشکی فراگیرند. فرمان شاهنشاه چنین بود که باید همه چیزهای شایسته و بایسته به‌آنها تحویل داده شود تا پیشۀ خود را به‌خوبی انجام دهند. من هرچه لازم بود و هر ابزاری که پیشترها در کتابها مقرر شده بود را در اختیار آنها گذاشتم. شاهنشاه چنین دستور داده بود، زیرا به‌فضیلت این علم واقف بود. او می‌خواست که بیماران شفا یابند. او اراده کرده بود که ذکر خدایان را جاوید سازد، معابد را آباد بدارد، جشنها و اعیاد دینی با شکوه بسیار برگزار شود گزینوفون می‌نویسد: کودکان ایرانی در مدارسشان فنون قضاوت و عدالت و اداره می‌آموزند. معلمان در این مدارس قضایای مختلف را برای شاگردان به‌تمرین می‌گذارند، اتهامات فرضی ازقبیل دزدی و راهزنی و رشوه‌خواری و تغلب‌کاری و تعدی و اموری که معمولاً اتفاق می‌افتد را برضد برخی از دانش‌آموزان مطرح می‌کنند و از دانش‌آموزانِ دیگر می‌خواهند تا دربارۀ آنها حکم داده مرتکب چنین بزههائی را کیفر دهند. آنها همچنین یاد می‌گیرند که به‌کسانی که اتهام ناروا به‌دیگران می‌زنند نیز کیفر دهند. درنتیجۀ چنین آموزشهائی کودکانِ ایرانی از سنینِ اولیۀ عمرشان با بدیها و نیکیها آشنا می‌شوند و می‌کوشند که خودشان را به‌بهترین خصلتها بیارایند و در آینده مرتکب اعمال خلاف نشوند. آنها حتی می‌آموزند که کسی‌که توانِ انجام کار سودمندی برای دیگران دارد ولی از انجامش خودداری می‌ورزد را نیز مجازات کنند؛ زیرا خودداری از انجام کار نیک در عین توانِ انجام آن را ناشکری دربرابر نعمتهای خدا می‌شمارند، و ناشکری را درخور کیفر می‌دانند. این از آن‌رو است که آنها عقیده دارند که انسان ناشکر نسبت به ادای وظیفه‌اش در قبال پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و کشورش سستی و اهمال می‌کند؛ و کسی‌که در انجام وظیفه‌اش اهمال کند انسان بی‌شرمی است که ممکن است مرتکب هر کار خلاف اخلاقی بشود. از دیگر آموزشهائی که در این مدارس به‌کودکان داده می‌شود تسلط بر نفس و نظارت بر خویش و نظارت بر کردارهای دیگران، و اطاعت کهتران از مهتران و کاردیدگان است. ایرانیان همچنین به‌کودکان می‌آموزند که چه‌گونه در خورد و نوشْ جانب اعتدال را مراعات کنند؛ به‌همین جهت، دانش‌آموزان نه با مادرانشان که با آموزگارانشان غذا می‌خورند، و این غذا را نیز آنها از خانه‌هایشان با خودشان می‌آورند. کودکان درکنار این آموزشها، تیراندازی و زوبین‌افکنی می‌آموزند. اینها آموزشهائی است که تا سنین 15 و 16 سالگی به‌کودکان و نوجوانان داده می‌شود، و پس از آن آنها وارد دوران جوانی می‌شوند و چیزهائی به‌آنها آموخته می‌شود که مخصوص بزرگسالان است. کمبوجیه و تصرف مصر اوضاع کشور مصر فرعونی در زمان کوروش بزرگ، کشور فرعونی مصر چگونه به تصرف ایرانیان در آمد؟ فرجام آخرین فرعون مصر چگونه بود؟ کاهنان مصری درباره‌ی کمبوجیه چگونه قضاوت کرده و چه نوشته‌اند؟ گائوماتا که بود؟ آیا داستان کودتای گائوماتا حقیقت دارد؟ داستان بردیا و گاؤماته (بردیای دروغین) و فرجام کامبوجیه و فرزندان کوروش بزرگ. هرودوت می‌نویسد که رسم شاهنشاهان ایران در همه‌جا چنان بود که شاهِ شکستخورده یا یکی از فرزندان یا نزدیکانِ او را به‌سلطنتِ کشوری می‌گماشتند که گشوده بودند؛ این رسمی بود که آنها در همه‌جا اعمال می‌کردند، و کام‌بوجیه به‌همین‌سبب پسام‌مِتیخ را نزد خود نگاه داشت تا سلطنت مصر را به‌او برگردانَد. کام‌بوجیه در مصر دست به‌اصلاحاتی زد که به‌نفع مردم ولی به‌زیان معابد و کاهنان بود. در پاپیروسی که در کتابخانۀ ملی پاریس نگهداری می‌شود یکی از دستورالعملهای کابوجیه برای اصلاح حال رعایای مصر را چنین می‌خوانیم: «گوسفندانی که مردم به معابدِ خدایان می‌داده‌اند اکنون فقط نیمی از آنچه پیشترها می‌دادند بدهند، ولی ماکیان (مرغ و خروس و غاز و امثال آنها) به‌هیچوجه نباید داده شود. خودِ کاهنان می‌توانند برای خودشان غاز و ماکیان پرورش دهند.» کاهن بزرگ مصر نوشته: «من از کام‌بوجیه پادشاه مصر علیا و سفلی تقاضا کردم که آسیائیانی را که معبد نیت را اشغال کرده بودند از نیت براند تا این معبد ازنو به‌تقدس پیشین برگردد... آنها به‌فرمان شاه از نیت رانده شدند و خانه‌هائی که در آن ساخته بودند را خراب کردند.… شاه دستور داد معبد را شستشو و تطهیر کنند و خدمتکاران معبد به‌معبد بازگردند. شاه دستور داد تا همان‌گونه که پیشترها معمول بوده به‌معبد نیت که مادر همۀ خدایان بزرگی است که در سائیس‌اند نثاری بفرستند و قربانی بدهند، و همان‌گونه که از قدیم جشن می‌گرفتند جشن گرفته شود. از آن‌جهت شاه امر کرد که جشن بگیرند که من عظمت سائیس را برای او بیان کرده گفتم که این شهر مقر خدایان است و خدایان در این شهر برای ابد بر تخت خدایی آرمیده‌اند. وقتی کام‌بوجیه شاه مصر علیا و سفلی به‌سائیس آمد به‌معبد نیت رفت و درمقابل عظمت نیت که بزرگ‌تر از همه است به‌خاک افتاد، چنانکه فرعونان به‌خاک می‌افتادند. او مثل همۀ فرعونان به‌افتخار نیت بزرگ، مادر خدایان که در سائیس جا دارند قربانیهای بزرگ از همه‌گونه انجام داد.» داریوش بزرگ جنگهای داریوش بزرگ با رقیبان قدرت اقدامات داریوش بزرگ در مصر، حفر ترعۀ اتصال میان دریای سرخ و دریای مدیترانه در مصر، تسخیر سرزمینهای اروپایی توسط داریوش بزرگ، فتوحات داریوش بزرگ در هندوستان شخصیت داریوش بزرگ و جهانداری او نوشته‌ئی که داریوش بزرگ به‌مناسبت حفر کانال اتصال دریای سرخ به‌دریای مدیترانه به‌سه‌زبانِ پارسی و آرامی و مصری از خود برجای نهاده بوده توسط باستانشناسان در ناحیۀ غربی کانال سوئز کشف شده است. متن پارسی این کتیبه که کوتاهتر از متنِ مصری است چنین است: «خدای بزرگ است اهورَمَزدا، که آسمانها را آفرید، که این سرزمینها را آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که پادشاهی این سرزمین پهناور که دارای اسبان خوب و مردم خوب است را به‌داریوش سپرد. من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهای با مردمان گوناگون، شاهِ سرزمینهای پهناور، پسرِ ویشت‌اَسپَه، هخامنشی [هستم]. داریوش شاه گوید: من پارسی‌ام، مصر را گرفتم، سپس دستور دادم تا این ترعه را در میان رودخانۀ پیراؤ و دریای پارس حفر کردند تا کشتیها بتوانند از مصر به‌سوی پارس بروند. این آرزوی بزرگ من برآورده شد.» کاهنان مصری در سندی که از خود برجای نهاده‌اند خشنودی مردم مصر از داریوش را چنین بیان داشته‌اند: «داریوش که زادۀ نیت (مادرِ زمین) و متولی سائیس (معبد مادرِ خدایان مصری) است کارهائی را که خدا به‌ارادۀ خویش آغاز کرده بود به‌انجام رساند (یعنی هرچه در مصر کرد، همان بود که خواست خدا بود).… وقتی او در شکم مادرش بود نیت وی‌را فرزند خویش دانست،… دست خود را با کمان به‌سویش برد تا دشمنانِ وی‌را براندازد، همان‌گونه که برای فرزند خودش رع کرده بود.… او نیرومند است و دشمنانش را در همۀ سرزمینها نابود می‌کند. شاه مصر عُلیا و مصر سُفلی داریوش، که تا ابد جاوید بماناد، شاه بزرگ، پسر ویشت‌اَسپَه هخامنشی، پسر او (یعنی پسر نیت) است، و نیرومند و جهان‌گیر است. مردم سرزمینهای دور با هدایای خود رو به‌سویش می‌آورند و برایش خدمت می‌کنند» کاهن بزرگ مصر که رئیس مدارس پزشکی مصر بوده دربارۀ داریوشچنین نوشته است: شاهنشاه داریوش، شاهِ همۀ کشورهای بیگانه، شاه مصر عُلیا و سُفلی وقتی در شوش بود به‌من فرمان داد که به‌مصر برگردم و تأسیسات حیات‌بخش پزشکی مصر را نوسازی کنم. … آن‌گونه که شاهنشاه فرمان داده بود مأموران شاهنشاه مرا از این‌زمین به‌آن زمین بردند تا به مصر رساندند. هرچه شاهنشاه دستور داده بود را انجام دادم. کارمندان را به‌خدمت گرفتم همه از خاندانهای سرشناس نه از مردم عادی. آنها را زیر دستِ کاردانان و استادان گماشتم تا پیشۀ پزشکی فراگیرند. فرمان شاهنشاه چنین بود که باید همه چیزهای شایسته و بایسته به‌آنها تحویل داده شود تا پیشۀ خود را به‌خوبی انجام دهند. من هرچه لازم بود و هر ابزاری که پیشترها در کتابها مقرر شده بود را در اختیار آنها گذاشتم. شاهنشاه چنین دستور داده بود، زیرا به‌فضیلت این علم واقف بود. او می‌خواست که بیماران شفا یابند. او اراده کرده بود که ذکر خدایان را جاوید سازد، معابد را آباد بدارد، جشنها و اعیاد دینی با شکوه بسیار برگزار شود. افلاطون می‌نویسد: بزرگ‌زادگان ایرانی در هفت‌سالگی اسب‌سواری می‌آموزند؛ چهار آموزگارِ فرزانه برای آموزشِ آنها گماشته می‌شوند. خردمندترینِ آموزگار شیوه‌های خداپرستی و امور حکومتگری را از روی اوستا (به‌تعبیر افلاطون: ماگیای زرتشت) به‌آنها آموزش می‌دهد؛ درستکارترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که در همۀ زندگی راست‌گو و راست‌کردار باشند؛ خوددارترین آموزگار شیوه‌های حکومت بر خویشتن را به‌آنها می‌آموزد؛ و دلیترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که دلیر و بی‌باک باشند



گذری بر تاریخچه جشن سپندارمذگان یا جشن زن ایرانی بیست و نهم بهمن ماه جشن 4000 ساله سنپدارمذگان یا جشن زن ایرانی... طبق سالنامه زرتشتى، روز پنجم از ماه اسفند که روز اسفند نام دارد و بنابر تقويم امروزى، ۲۹ بهمن ماه، روز سپاسدارى از جايگاه زنان و مادران است كه مظهر مهر و پاكى و فروتنى هستند. اين جشن مربوط به امشاسپند۱ سپندارمذ۲ است كه حامى زنان درستكار و پارسا است. از اين رو ماه اسفند و به خصوص اين روز (سپندارمذ) جشن زنان بوده و در اين روز مردان به زنان هديه مى دادند. اين روز متعلق به سپندارمذ يا سپنته آرمئيتى است و چون نام روز و نام ماه با هم موافق مى شوند، جشن مى گيرند. اين فرشته در عالم مينوى نماد عشق، محبت، تواضع، بردبارى، جانبازى و فداكارى است و در جهان مادى پاسبان و حامى زنان نيك و پارسا است و تمام خوشى هاى روى زمين در دست اوست. اين فرشته گذشته از پاسبانى زنان پارسا نگهبان و حامى زمين هم است. اين جشن را به دليل نزديكى كشت و كار و فصل بهار به نام «برزگران» نيز مى گويند. در آيين زرتشت، به دليل برخى ويژگى هاى مشترك زمين با زن همچون آفرينندگى و زايندگى، اين روز به نام «زن و زمين» نام گرفته است. • ديرينگى و آيين هاى باستانى ابوريحان بيرونى مى‌گويد: «اسفندارمذ ماه روز پنجم آن روز اسفندارمذ است و براى اتفاق دو نام آن را چنين ناميده اند و معناى آن عقل و حلم (بردبارى) است و اسفندارمذ فرشته موكل به زمين است و نيز بر زن هاى درستكار و عفيف و شوهردوست و خيرخواه موكل است و در زمان گذشته اين ماه به ويژه اين روز عيد زنان بوده و در عيد مردان به زنان بخشش مى كردند و هنوز اين مراسم در اصفهان و رى و ديگر بلدان پهله (غرب و مركز ايران) باقى مانده و به فارسى مزدگيران مى گويند و در اين روز افسون مى نويسند و عوام مويز را به دانه انار مى‌كوبند و ترياقى خواهد شد كه از زيان گزيدن كژدم ها دفع مى كند و از آغاز سپيده دم تا طلوع آفتاب اين رقيه (افسون) را به كاغذهاى چهارگوش مى نويسد. (...) و بر سر ديوار خانه مى‌چسبانند و ديوارى را كه مقابل با صدرخانه است خالى مى گذارند و مى گويند: اگر به ديوار چهارم از اين كاغذها بچسبانيم هوام و حشرات سرگردان مى شوند و راهى نمى يابند كه از آن خارج شوند و سرهاى خود را به قصد خروج از خانه بلند مى كنند و خاصيت اين طلسم اين بود كه ذكر شد.» ابوريحان بيرونى در كتاب «التفهيم» از اين روز به عنوان «مردگيران يا مزدگيران» يادكرده كه در اين روز زنان از مردان هديه دريافت مى‌داشته اند و در واقع اين جشن به زنان اختصاص داشته است. از اين رو، آن را «روز زن در ايران باستان» ناميده اند. حكيم توس در اين باره در شاهنامه چنين آورده است: سپندارمذ پاسبان تو باد ز خرداد روشن روان تو باد در سفره اين جشن جامى از شير و تخم مرغ كه نشانه ماه بهمن است قرار دارد. به جز آنها ميوه هاى فصل به ويژه انار و سيب، شاخه هاى گل، شربت و شيرينى، برگ هاى خشك آويشن با دانه هايى از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار مى دهند و مواد خوشبو و كندر بر روى آتش مى گذارند و مقدار كمى از هفت گونه حبوبات و دانه ها كه در جشن مهرگان براى سفارش كاشتن در آن فصل در سفره جشن مهرگان قرار داده اند مى گذارند. از ويژگى هاى اين جشن، استراحت كامل زنان از كار و تلاش و كوشش و فرمانبردارى كامل مردان از زنان بوده است. در اين روز به پاس تلاش يك ساله زنان، مردان وظايف ايشان را بر دوش گرفته و با اين كار، فعاليت هاى يك زن را تجربه مى كردند و در عين حال در اين روز هديه دادن به زن خانه از آداب و رسوم اصلى اين جشن به شمار رفته است.به اين ترتيب از محبت و مهربانى زنان سپاسگزارى مى شود. در اين روز خاص همچنين انجام كارهاى خانه بر عهده مردان است و زنان با پوشيدن لباس هاى نو، مورد تكريم قرار مى گيرند. در مراسم جشن اسفندگان در آيين زرتشت همچنين زنان پاكدامن و پرهيزگار كه به تربيت فرزندان نيك پرداخته اند و اين فرزندان به عنوان شخصى نيك شناخته شده اند، تشويق مى شوند.مطابق عقايد و اصول مذهبى زرتشتيان، سپندارمذ در عالم معنوى نماد مهر و محبت و در جهان خاكى فرشته اى است نگهبان زمين. به همين منظور ايرانيان، در ماه اسفند اقدام به امور اجتماعى و عمرانى عام المنفعه مى كردند. و به حفر قنوات و خشكانيدن مرداب ها و باتلاق ها و آباد كردن زمين هاى باير به وسيله سدبندى رودخانه ها و كشت و زرع و نشاندن درخت مى پرداخته اند. و اجراى اين امور را جزء فرايض دينى خود به حساب آورده و ايمان داشتند كه اگر كسى چنين كارهاى نيكو كند، پس از مرگش در بهشت جاويدان خداوند، منزل خواهد گرفت. در فرهنگ زرتشتى شش فروزه و صفت بين انسان و خداوند مشترك است به گونه اى كه انسان مى تواند با بهره مندى و به كارگيرى هر يك از اين صفت ها به اهورامزدا نزديك تر شود. در بين اين ويژگى ها چهارمين صفت و فروزه سپنته آرمئيتى نام دارد. اين واژه كه فروتنى و بردبارى معنى مى دهد يكى از فروزه هاى اهورايى است كه انسان نيز مى تواند آن را در خود پرورش دهد.در باور ايرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفكر و خردورزى بيشترى است، در برابر آن زن نيز داراى مهر ورزى، عشق پاك، پاكدامنى و از خودگذشتگى فراوان ترى است كه هر يك از اين دو به تنهايى راه به جايى نبرده و حتى روند پويايى گيتى را هم به ايستايى مى كشانند. اگر مردان بدنه هواپيماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند كه پيكره بى موتور و موتور بى بدنه هيچ كدام به تنهايى به اوج سعادت نمى رسند بلكه ذره اى حركت و جنبش هم برايشان ناممكن است.در گاهان ستوده شده، اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به ميزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسيت و قوميت و رنگ و نژاد و از ديدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزينش همسر آزاد شمرده و عشق پاك و دانش نيك را دو معيار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشويى در اين مى‌داند كه هر يك بكوشند تا در راستى از ديگرى پيشى جويند.از بين زنان و مردان، كسى كه برابر آيين راستى ستايشش بهتر است، مزدا اهورا از آن آگاه است. اين گونه زنان و مردان را ما مى ستاييم... اين زمين را با زنانى كه بر روى آن زندگى مى كنند مى ستاييم. اى اهورامزدا، مى ستاييم زنانى را كه در اثر درستكارى و راستى نيرومند شده اند... ما مى ستاييم مردان و زنان نيك انديشى را كه در هر كشور با وجدان نيك بر ضد بدى قيام كرده يا مى كنند... كدبانوى خانه را كه اشو و سردار اشو هستند مى ستاييم. زن پارسايى را مى ستاييم كه بسيار نيك انديش، بسيار نيك گفتار، بسيار نيك كردار، فرهيخته و يارى رسان شوهر خود و اشو باشد. اى اهورامزدا ما مى ستاييم زنان يارى رسان را اين هماهنگى و ميانه روى، بسيار ارزشمند و قابل توجه است. در زمانى كه در بسيارى از سرزمين ها و فرهنگ هاى جهان باستان، دختر منفور خانواده بود و حتى گاهى پس از زايش بى درنگ زنده زنده به گور مى رفت، در ايران باستان، زن همكار و همفكر مرد در زندگى زناشويى و حتى گاهى در زمينه حقوقى _ دينى و مذهبى _ جنگ و پهلوانى بوده است. در افسانه هاى پيش از زرتشت، سپندارمذ دختر اهورامزداست و در سمت چپ او مى نشيند و بهمن پسر اهورامزداست و سمت راست او قرار مى گيرد. در گاهان از او چون پرورش دهنده آفريدگان ياد مى شود. (يسنا ،۴۶ بند ۱۲) و مردم از طريق اوست كه تقدس مى يابند. (يسنا ،۵۱ بند ۲۱) نام او اغلب مترادف نام زمين است. ونديداد ،۲ بندهاى ۱۸ و ۲۰ چون زمين زير نظر اوست مى گويد كه به چهارپايان چراگاه مى بخشد. سپندارمذ وقتى كه دزدان و مردان بد و زنان بى ملاحظه آزادانه روى زمين راه مى روند، آزرده مى شود، اما وقتى فرزند پارسايى زاده مى شود، شادمان مى گردد. هماورد داخلى او تروميتى (Taromaiti) «گستاخى» و پرميتى (Pairimiti) «كج انديشى» اند. آرمئيتى _ سپندارمذ به معنى محبت سود رساننده و حلم و تواضع است. اين مقام شريف مقدس را كه پسنديده خود اوست، اهورامزدا به امشاسپند آرمئيتى عطا فرموده و او را خلاصه براى بروز اين صفات در زمين مامور و منصوب داشته تا از آبادى زمين و پرورش آنچه متعلق به زمين است و زمين در صفات مذكور مطيع آرمئيتى و سودرساننده به اهل زمين و نسبت به اهلش حليم و متواضع باشد و تمامى آن صفات در پروردگان زمين بروز مى كند. زمين را آباد، بدى ها و قتل و غارت را معدوم مى سازد و زمين كه آباد شود ارزاق لايق آفريدگان كه روزى دهنده حقيقى مقرر كرده فراهم مى شود و زمين كه آباد شود روح انسان را شاد و مفرح مى نمايد. • نيايش در كتاب گات ها، سروده هاى جاودانه اشوزرتشت از فروزه سپنته آرمئيتى بارها ياد شده و ويژگى هاى آن برشمرده شده است: اى آرمئيتى، اى مظهر ايمان و محبت، آن پرتو ايزدى كه پاداش زندگانى سراسر نيك منشى است به من ارزانى دار - گات ها هات ،۴۳ بند ۱ پروردگارا مرا به سوى راستى و پاكى كه نهايت آرزوى من است رهبرى كن تا با پيروى از آرمئيتى مظهر ايمان و محبت به رسايى نايل آيم - هات ،۴۳ بند ۳ آرمئيتى نور محبت و ايمان را در دل رادمردان روشن كرده آنان را به سوى حقيقت رهبرى خواهد كرد- هات ،۴۳ بند ۶ • اى مام مهربانم زبان گوياى اسرار اينك كه زمان سپاسدارى از مهر و وفاى توست گنگ مى ماند. در يك سخن مى خواهم بدانى كه آن دست هاى كوچك و جسم ناتوان اكنون كه پرتوان شده است، يكسره تو را سپاس مى گويد. اسفندگان روز مادر، روز زن و زمين و روز گراميداشت همه فروزگان پسنديده و نيكوى انسانى است و اكنون شايسته است ما نيز چون نياكان فرزانه خود اين جشن فرخنده را برگزار كرده و از مهر و مهربانى همه مادران و بانوان ايران زمين سپاسگزارى كنيم و شايد روزى تمام مردمان جهان روز اسفند از ماه اسفند را روز مادر طبيعت (محيط زيست) نام نهادند. پى نوشت ها: ۱ _ امشاسپند = مفرد كلمه امشاسپندان به معنى پاكان بى مرگ است. بهمن، ارديبهشت، شهريور، سپندارمذ، خرداد و امرداد. ۲ _ سپندارمذ، چهارمين امشاسپند سپندارمذ يا سپنته آرمئيتى است. از دو جزء تشكيل شده، سپنته = پاك، آرمئيتى = مهر و عشق. آر + مئيتى = رسا و درست و موافق + انديشه (ى) در آخر اين كلمه علامت تانيث است. (در زبان اوستايى و همچنين زبان هاى فرانسه و عربى صفاتى كه براى زنان به كار مى رود داراى علامت ويژه اى است كه به آن علامت تانيث مى گويند.) سپنته + آر + مئيتى = پاك + درست + انديشه = فروتنى عشق پاك و انديشه رسا صفتى براى زنان جشن سده واژه سده از ریشه " ست " در زبان پهلوی آمده است و به معنی عدد صد میباشد و هنگامی‌که ایرانیان سال را به دو قسمت تقسیم کرده بودند - از آغاز فروردین تا پایان مهر را تابستان و از اول آبان تا پایان اسفند را زمستان می‌نامیدند و هنگامی‌که صد روز از زمستان میگذشته و روز دهم بهمن فرا می‌رسیده آن را سده مینامیدند. فلسفه کهن این جشن بر میگردد به پادشاهی هوشنگ شاه پیشدادی و به عبارتی این جشن را میتوان جشن کشف آتش برای اولین بار در دنیا توسط ایرانیان نام داد. بر طبق گفته های تاریخی و شاهنامه فردوسی زمانی که هوشنگ شاه پیشدادی برای شکار به جنگل رفته بوده در میان راه با ماری برخورد میکند و در نتیجه سنگی به طرف مار پرتاپ میکند که سنگ با سنگی دیگر که از جنس خاص بوده تماس پیدا میکند و تولید جرقه مینماید و هوشنگ از این عمل حیرت زده میگردد و در آن زمان برای نخستین بار توسط هوشنگ شاه آتش کشف میگردد ( بیش از 6000 سال پیش ) و به دیگر کشورها هدیه داده میشود و برای نگهداری آن و روشن نگهداشتن آن مکانی به نام آتشکده را میسازند تا اقوام دیگر بتواند از آنجا آتش را برای اسفاده ببرند. متاسفانه عده ای ناآگاه و بی اطلاع و از روی غرض ورزی و کینه توزی های تاریخی آتشکده ایرانیان را محل پرستش خدای ایرانیان نامیدند در حالی که ایرانیان به آتش فقط به عنوان نور اهورامزدا احترام میگذاشتند و تنها و تنها اهورامزدا را خدای واحد خود می‌پنداشتند. که خوشبختانه اسناد تاریخ گواه این مسئله است و بر همگان آشکار شد که زرشت اولین کسی است که مردم ما را به خدا پرستی ارشاد فرمود. حکیم فیلسوف عمر خیام در کتاب نوروز نامه خود درباره جشن سده می‌نویسد : هر سال تا به امروز جشن سده را پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می‌آوردند. بعد از آن به امروز این جشن به فراموشی سپرده شد.و فقط زرتشتیان نگهبان سنن باستانی ایران بودند و هستند این جشن باستانی را بر پا ساختند. عنصری شاعر نامدار درباره سده می‌فرماید : سده جشن ملوک نامدار است زافریدن و از جم یادگار است فردوسی بزرگ در باره سده میفرماید : بر آمد سنگ گران سنگ خرد هم آن و هم این سنگ گردید خرد فروغی آمد پدید از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ جهاندار پیش جهان آفرین نیایش همی‌کرد و خواند آفرین که او را فروغی چنین هدیه داد همین آتش آن گاه قبیله نهاد یکی جشن کرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد جشن نوروز نوروز نه تنها برجسته ترین و با شکوه ترین جشن ایرانیان است بلکه یکی از کهن ترین جشنهای جهان نیز میباشد. یکی از دلایل مهم بودن این جشن این است که با گذشت هزاران سال از زمان آن و با هجومهای مختلف اقوام غارتگر و متهاجم و... به ایران هنوز همچون کوهی استوار میباشد و از ارزش آن ذره ای کاسته نشده است. این جشن را برای اولین بار به جمشید شاه نسبت می‌دهند که در حدود 6000 سال پیش پادشاه ایران بوده است و او بعد از اتمام سازندگی ایران و فارغ آمدن از امور مملکتی جشنی را در اول فروردین که همراه با روزهای نیک و شکوفایی درختان بوده است پایه گذاری می‌کند. یکی دیگر از دلایل مهم شدن این جشن تولد اشو زرتشت در 6 فروزدین ماه می‌باشد که در 30 سالگی به پیامبری برگزیده شد. این دو رویداد مهم تاریخ ایران مبنای پیدایش جشن ملی نوروز گشته و هزاران سال است که گرامی‌ داشته می‌شود و خواهد شد. در زمان پادشاهی هخامنشیان مردم عادی و سران کشورهای دیگر در کاخ آپادانا که بار عام بوده است جمع میشدند و از کشورهای دیگر برای پادشاه امپراطوری ایران هدایای مختلفی می‌آورده اند. داریوش کبیر در نوروز هر سال به معبد بابل میرفته است تا حسن نیت خویش را به ملت مغلوب به اثبات برساند. پادشاهان ساسانی و اشکانی با فر و شکوه خاصی نوروز را گرامی‌میداشتند. پادشاه با جامه ابریشمی‌خویش در بارگاه جلوس میکرده است و موبدان زرتشتی با سینی بزرگی که در آن نان – شراب – سبزی – انگشتر – شمشیر – دوات – قلم و... بوده است به پیشگاه پادشاه رفته و با گفتن شاد باش سروده معروف زیر را می‌خواندند: "شاها – به جشن فروردین به ماه فروردین – آزادی گزین بر داد و دین کیان – سروش آورد تر دانایی و بینایی و کاردانی و دیر زیوی با خوی هژبر – شادباش به تخت زرین – انوشه خور به جام جمشید و آئین نیاکان – در همت بلند باش – نیکوکاری و داد و راستی نگهدار – سرت سبز و جوانی چون خوید – اسبت کامکار و پیروز جنگ – تیغت روشن و کاری به دشمن – بازت گیرا و خجسته به شکار – کارت راست چون تیر – سرایت آباد و زندگی بسیار باد ". آورد جشن ارديبهشتگان ارديبهشت آمدو عالم بهشت شد عالم بهشت از دم ارديبهشت شد جشن ارديبهشتگان كه يكي از جشن هاي بزرگ ديني زرتشتيان است ، با برابري روز و ماه ارديبهشت، يعني دوم اريبهشت ماه تقويم فصلي هماهنگ است.اين روز بزرگ يادآور فروزهء اهورايي ارديبهشت يا اشه وهيشته و ويژگيهاي آن يعني بهترين راستي و پاكي می‌باشد. ارديبهشت، دومين امشاسپند، داراي انگاره اي مادي است به نام آتش يا آذر، فروغي خدا داده كه گرمي بخش و فروزان و پاك كننده و در يك كلام زندگي بخش است و پرتوهاي نوراني آن هستي را از نيستي جدا مي گرداند وراست را از دروغ باز مي شناساند. پس بجاست كه آتش را نموداري از آن داده بزرگ بدانيم. بهترين راستي برترين نعمتي است كه دست يابي به آن يعني پيروزي بزرگ و اين پيروزي شايسته جشني است بس بزرگتر با نام جشن ارديبهشتگان يا جشن اخلاق.چه زيباست در اين روزخجسته با پوششي سپيد در كنار فروغ آتش به درگاه اهورامزدا نيايش بريم و پاكي درون و برون را با رشته شادي و سرور به هم پيوند دهيم جشن تیرگان در ماه تیر هنگامی ‌که روز تیر فرا می‌رسد ( 13 تیر ) ایرانیان جشن تیرگان را برگزار می‌نمایند. این جشن مانند تمام جشنها در نزد ایرانیان فلسفه ای تاریخی و ملی دارد که باعث افتخار هر ایرانی می‌گردد. طبق اسناد تاریخی و شاهنامه فردوسی هنگامی ‌خاک زیادی از ایران در زمان پادشاهی منوچهر توسط تورانیان اشغال شده بود جنگی بین این دو کشور درگرفته که مدتها به طول انجامید و در نهایت هر دو طرف تصمیم به صلح مینمایند که قرار صلح بر این میشود که مرز ایران و توران توسط یک تیر مشخص گردد. و از آنجا که در زمان منوچهر شاه کسی جر آرش کمانیگر برتر و شایسته تر از بقیه نبود مسئولیت آن را بر عهده آرش مینهند و او بر فراز کوه دماوند رفته و با تمام نیرو و حس وطن پرستی تیری را رها میکند که در کنار رود جیحون بر روی درختی مینشیند و آنجا مرز ایران و توران میگردد. گفته شده است که بعد از پرتاب تیر آرش فوت میشود و به جهت وطن پرستی و حس ایران دوستی اش به تاریخ می‌پیوند به طوری که هنوز بعد از گذشت سالیان دراز آرش را مردم یکی از قهرمانان ایران می‌دانند. جشن مهرگان مهرگان بعد از نوروز رده دوم را از نظر اهمیت جشنها دارا می‌باشد. از آنجا که نوروز آغاز سال جدید میباشد - مهرگان هم آغاز فصل زمستان است. این جشن روز مهر از فصل مهر می‌باشد ( 16 مهر ). فلسفه این جشن مهم ایرانی به دوران ضحاک تازی باز میگردد. ضحاک و اقوام او مدتهای مدیدی بر ایران حکومت میکردند و عده کثیری از جوانان ایران زمین را به قتل رسانده بودند و مردم از ظلم و جنایات آنان به تنگ آمده بودند. در آن زمان کاوه آهنگر از میان مردم بر خواست و با برافراشتن چرم آهنگری خود که بعدها درفش کاویانی نام گرفت رهبری براندازی ضحاک تازی را بر عهده میگیرد و او را با یاری مردم در کوه دماوند زندانی میکنند و به ظلم او پایان میدهند. به گفته های زیادی در تاریخ پرچم ایران نیز پس از کاوه آهنگر پدید آمد و درفش کاویانی به پرچم ملی ایرانیان مبدل گردید. سپس با آرا و پشتوانه مردم و کاوه آهنگر فریدون را بر تخت شاهی ایران نشانند و ایرانیان زندگی را با آرامش سپری نمودند. گفته شده است که تاجگذاری اردشیر بابکان موئسس شاهنشاهی ساسانیان مقارن بوده است با جشن مهرگان. زیرا هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان این جشن را از بزرگترین جشنهای ملی می‌دانستند. بعد ها آغاز فصل مهر و آغاز مدارس را به احترام جشن مهرگان شروع نمودند و آنرا جشن فرهنگی مهرگان نامیدند. ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه درباره جشن مهرگان می‌نویسد: در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه آهنگر شتافتند و فریدون را بر تخت شاهی قرار دادند. سپس ضحاک را در کوههای دماوند زندانی نمودند و مردمام ایران را از گزند او آزاد ساختند. بنی امیه با تعصب ضد ایرانی خود که از افراطیون اسلامی‌بود زرتشتیان ایران را در روز مهرگان وادار میساخت تا هدایایی بسیاری به او تقدیم کنند. جرجی زیدان در کتاب تمدن اسلا.می‌مقدار این باجها و هدایا را پنج تا ده میلیون درهم ذکر کرده است. جشن مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر افزا ای نگار مهر چهر مهربان مهربای کن و به جشن مهرگان و روز مهر مهربانی به – به روز مهر و جشن مهرگان



وضعیت اجتماعی زن در ایران باستان زن در این دوران از حیث بلندی قامت و نیروی جسمانی نه تنها دست کمی ‌از مرد نداشت؛ بلکه به مقتضای طبیعت موجود کاملا نیرومند بود که می‌توانست... بی شک وضع اجتماعی زن در هیچ دوره و تاریخی از وضع عمومی ‌آن جامعه مجزا نیست. لذا در مورد وضع اجتماعی و حقوقی زن در ایران باستان از قدیم ترین ادوار تا پایان ساسانیان را باید مورد مطالعه قرار داد. بدون تردید سرزمین ایران یکی از قدیمی‌ترین و کهن ترین مراکز زندگی بشر بوده است و اسناد و مدارک در مورد شناسایی وضع زن و همچنین مرد چه در ایران و چه در جاهای دیگر بسیار نارسا و ناچیز است. به طور کلی بررسی نخستین جوامع بشر و ملت‌ها‌ و اقوام گوناگون فقط به وسیله آثار و وسایل مکشوفه و آنچه از زندگی بشر این دوره به جا مانده امکان پذیر و قابل بررسی است. در دورانی که شاید بیش از ده هزار سال قبل از میلاد باشد٬ تغییراتی در وضع اقلیمی ‌ایران به وجود آمد. و انسان غارنشین اندک اندک برای خود خانه ساخت. در این دوران کانون خانواده مرکز قدرت قبیله بود. چون زن هم در خانه و هم در بیرون از خانه با مرد در کار تولید و رفع حوایج زندگی معاضدت و همکاری داشت٬ و از طرفی تولید و مثل و بچه زاییدن و استمرار نسل به طور فطری و طبیعی بر عهده او بود لذا ارزش واهمیت زن نسبت به مرد فزونی یافت و تعادل قدرت را به سود زن متمایل ساخت. ویل دورانت درباره این دوران می‌نویسد: «در این دوران؛ یعنی دوره مادرشاهی؛ حق فرمانروایی؛ حق قضاوت؛ حق اداره امور خانواده؛ و توزیع خورد و خوراک و آنچه زندگی بشر وابسته به آن بود؛ همه در دست زن بوده است؛ مرد به شکار حیوانات می‌پرداخت؛ و از جنگل‌ها‌ و مزارع مواد خوراکی به دست می‌آورد که آن را در اختیار مادرشاه می‌گذاشت تا بین افراد قبیله توزیع نماید. اختلاف نیروی بدنی که امروز بین زن و مرد مشهود است در آن رزوگار قابل ملاحظه نبود. این اختلاف نیروی جسمانی بعدها از لحاظ شرایط زندگی و محیط زیست پیدا شد. زن در این دوران از حیث بلندی قامت و نیروی جسمانی نه تنها دست کمی ‌از مرد نداشت؛ بلکه به مقتضای طبیعت موجود کاملا نیرومند بود که می‌توانست ساعتهای درازی را به کارهای دشوار بپردازد؛ و به هنگام حمله دشمن به خاطر فرزندان و عشیره و قبیله تا سر حد مرگ مبارزه کند.» دکتر گیرشمن ضمن بحث پیرامون انسانهای ماقبل تاریخ در ایران؛ از نقش زنان در پیدایش تمدن بدوی و ابتدایی آن روزگار سخن می‌گوید و می‌نویسد: «در این جامعه ابتدایی وظایف سنگین به عهده زن گذاشته شده بود. در نتیجه عدم تعادلی بین وظایف مرد و زن ایجاد شد و زن دارای مقامی‌ برتر نسبت به مرد گشت». نگهداری آتش؛ نگهبانی خانه؛ تهیه و پخت غذا؛ ساختن ظروف سفالی؛ نگهداری فرزندان باعث اولویت زن نسبت به مرد شد و اداره کارهای قبیله به دست او افتاد. در عین حال سلسله انساب خانواده به نام زن خوانده می‌شد. این نحوه اولویت و تفوق زن بر مرد به صورت عصر مادر شاهی در فلات ایران شروع شد؛ و همین سیستم که یکی از خصایص ساکنان ایران بود بعدها در آداب آریاهای فاتح٬ وارد شد. علاوه بر رهبری اقتصادی و اجتماعی مقام روحانیت نیز از امتیازات زن بود؛ و ایرانیان مانند همسایگان خود مذهب مادرخدایی داشته اند و در نواحی مختلف ایران پرستش الهه مادر رواج داشت. در میان ابزار و اشیا فراوانی که در لرستان کشف شده؛ مجسمه ای پیدا شده که سر زنی را تمام رخ نشان می‌دهد. گیرشمن احتمال می‌دهد که این زن رب النوع اقوام آسیایی است که از آسیای صغیر تا شوش مورد پرستش بوده است و احتمال دارد پرستش ایزد بانوی آناهیتا که بعدا در ایران رواج یافت از اینجا سرچشمه گرفته باشد. چون یکی از کهن‌ترین تمدن‌ها‌ی اولیه بشری تمدن ایلام در غرب فلات ایران است بی‌مناسبت نیست که از تمدن ایلام نیز سخنی به میان آید. تا قبل از حفریات شوش اطلاعات در مورد تمدن و سوابق تاریخی ایلام سخت محدود بود. مساعی دیولافوآ و دمورگان و سایر مستشرقین موجب کشف و احیای تاریخ و تمدن ایلام گردید. در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد در سرزمینی که شامل خوزستان؛ لرستان؛ پشتکوه؛ و کوه‌ها‌ی بختیاری است٬ حکومت ایلام رشد و تکامل یافت. مردم ایلام دولت خود را آنشان یا انزان می‌خواندند و خط میخی را که دارای سیصد علامت بود و با خط سومری‌ها‌ شباهت داشت به کار می‌بردند. مجسمه ملکه ایلام معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگار است. این مجسمه اکنون در موزه لوور پاریس است. به نظر باستان شناسان این ملکه بر اقوام آریایی که در نواحی ایلام و کوه‌ها‌ی زاگرس تا حدود کرمانشاه می‌زیسته اند٬ فرمانروایی داشته است و یکی دیگر از کهن‌ترین محله‌ها‌ی زندگی مردم و تمدن‌ها‌ی مکشوفه در حدود «سیلک» کاشان است که در حفریات و کشفیات نیز آثار متعددی از تمدن دوران مادرشاهی به دست آمده است. با به دست آمدن مقدار زیادی دوک نخ ریسی در ناحیه سیالک کاشان معلوم می‌شود که زنان ایران در حدود چهار هزار اسل قبل از میلاد به کار نساجی می‌پرداخته‌اند. همچنین با پیدا شدن مقدار زیادی آلات زینتی از قبیل گردن بند و دست بند و انگشتر که از صدف یا گل یا سنگ می‌باشد؛ محقق شده حس زیباشناسی نیز در زنان آن زمان به شدت رایج بوده است. در این دوران که یکی از دوره‌ها‌ی درخشان مادرشاهی در ایران است؛ خانه سازی با خشت خام رواج داشت؛ و نقش و نگار روی دیوار به دست زنان انجام می‌گرفت. در این دوران نه تنها زن در کارهای اجتماعی نقش اساسی و تعیین کننده داشت؛ بلکه در عین حال با رقص‌ها‌ی مذهبی که جنبه هنری نیز داشت؛ به زندگی شور و نشاط و سرور می‌بخشد. این رقص‌ها‌ گاهگاهی به صورت دسته جمعی در می‌آمد و مردان هم در آن شرکت داشتند. از این دوران نقش و تصاویری به جا مانده که موید این ادعا ست. مثلا یک قطعه ظرف گلی که از سیالک کاشان به دست آمده٬ ‌چند زن را در حال رقص‌ها‌ی مذهبی نشان می‌دهد که با آهنگ مخصوص و حرکات زیبا رقص را اجرا می‌کنند. در نقاط دیگر ایران مثل تپه‌ها‌ی فارس در تخت جمشید؛ و تپه ارسنجان و حفاری‌ها‌ی چشمه علی در شهر ری و حفاری شوش آثاری از این قبیل به دست آمده که گاهی زنان را با لباس‌ها‌ی زیبا در حال اجرای رقص می‌بینیم و نمونه این رقص‌ها‌ هنوز در قسمت‌ها‌ی جنوبی و مرکزی و غربی ایران متداول است. در حفاری‌ها‌ی باستانی مجسمه‌ها‌یی از زنان به صورت شاهزاده ؛ ملکه و الهه کشف شده که معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگاران است. وضع اجتماعی و حقوقی زن از مهاجرت آریاها به ایران تا دوران هخامنشی به عقیده دکتر گیرشمن؛ در آغاز هزاره اول قبل از میلاد؛ دو واقعه مهم و غیر مرتبط روی داد که در حیات اجتماعی ملل آسیای غربی تاثیر فراوان داشت. اول مهاجرت اقوام هندواروپایی به هند و ایران و اروپاست و دیگر کشف و استعمال آهن کوهستان‌ها‌ی شمالی و شرقی آسیای میانه که شمال و مشرق و مغرب ایران را در بر می‌گیرد؛ در دوران ما قبل تاریخ گذرگاه اقوام آریای به سایر نقاط گیتی بود. در این ناحیه نژاد آریایی به سر می‌برد که قدرت فکری و معنوی خود را بارها نشان داده بود. آریایی‌ها‌ی ایران به طوایف و قبایل متعددی تقسیم می‌شدند که مهم‌ترین آنها مادها در غرب و پارسی‌ها‌ در جنوب بودند. پارتها در خاور ایران نیز از نژاد آریایی بودند. قوم ماد روابط نزدیکی با تمدن پیش رفته بین النهرین داشت و فرهنگ و تمدن آنها تا جنوب روسیه و ترکمنستان می‌رسید. تا صد سال پیش برای نوشتن تاریخ ماد٬ جز نوشته‌ها‌ی مورخین یونانی چیزی در دست نبود. ولی از یک قرن در نتیجه تلاش باستان شناسان هزاران سند کتبی و آثار ارزنده تاریخی از زیر خاک به دست آمده است. با اینکه این آثار مستقیما مربوط به تاریخ ماد نیست؛ و از تاریخ بابل و آشور و دیگر کشورهای شرق نزدیک حکایت می‌کند؛ باز کم و بیش در روشن کردن تاریخ ماد موثر اشت؛ زیرا مادها تنها قبیله آریایی بودند که در سایه اتحاد٬ امپراتوری بزرگ آشور را برای همیشه شکست دادند؛ و اقوام و قبایل بسیاری را از قید اسارت آنان رهایی بخشیدند. پس از استقرار سلسله ماد در مغرب ایران اندک اندک رژیم مادر شاهی جای خود را به رژیم پدرشاهی داد. معذلک فعالیت کشاورزی با زنان بود؛ و مردان برای زنان اهمیت ويژه ای قايل بودند. پس از مادها نوبت به سلسله هخامنشی و پارس‌ها‌ می‌رسد که بنیانگزار آن کورش بزرگ است. به طوری که می‌دانیم؛ ملکه ماندانا مادر کوروش و دختر آستیاک؛ آخرین پادشاه ماد تاثیر انکارناپذیری در انتقال قدرت به پسرش کوروش داشت. در دوران مادها؛ زن به ریاست قبیله و نیز قضاوت می‌رسید؛ هنوز بقایای از سیستم مادر شاهی وجود داشت. دیاگونف در تاریخ ماد می‌نویسد دوران مادرشاهی با انقراض سلسله ماد به پایان رسید و در حکومت هخامنشی زن و مرد از حقوقی برابر و یکسان برخوردار بودند. بنا به گفته دیاگونف؛ که او باز از قول کتزیاس؛ مورخ یونانی نقل می‌کند؛ دختر و داماد پادشاه در حکومت ماد می‌توانستند قانونا مانند پسر وارث سلطنت او باشند. در جامعه مادها هنگامی‌ که سیستم پدرشاهی جانشین مادرشاهی گشت؛ مقام اجتماعی زن و حقوق او در خانواده همچنان محفوظ ماند؛ فقط تا حدی از اختیارات فوق‌العاده زن کاسته شد. طبق تحقیقات باستان شناسان لباس زن مادی با اختلاف اندکی شبیه پوشاک مردان بوده است و حجاب نداشتند. همانطور که در بالا گفته شد؛ دختر و داماد پادشاه می‌توانستند وارث تاج و تخت او باشند. چون آستیاک فرزند پسر نداشت؛ قانونا سلطنت ماد حق شاهزاده ماندانا بود؛ و این امر همانطور که گفته شد؛ در انتقال قدرت به کوروش موثر بود. ماندانا مدرسه و گروه‌ها‌ی پارس را بنیان نهاد که در آن عده زیادی از پسران پارسی همسن و سال کوروش، تیراندازی؛ اسب سواری و فنون نبرد را می‌آموختند. گذشته از این ماندانا به کوروش آموخت که حق چیست و ناحق کدام است. شاید احترام فوق العاده‌ای را که کوروش نسبت به مادرش ماندانا رعایت می‌کرد؛ به پاس داد و عدالتخواهی بود که از او آموخته بود. به طوری که پلوتارک می‌نویسد مهم ترین عامل پیروزی کوروش بر آستیاک زنان بودند. مسلما تعالیم مزدایی که زنان و مردان را یکسان می‌نگرد؛ و فرقی بین آنان قائل نیست؛ در ارتقا مقام و شخصیت زن در ایران باستان اثری انکار ناپذیر داشته است. در دین زرتشت؛ هر انسانی که از دانش و نیکی برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتی؛ در آغاز آفرینش به خواست اهورامزدا؛ در مهر روز مهرماه دو ساقه ریواس به هم پیچیده از زمین سر براوردند و گیاه کم کم از صورت گیاهی به صورت دو انسان درآمدند که در قامت و صورت شبیه هم بودند؛ یکی مذکر به نام «مشیه» و دیگری مونث به نام «مشیانه». در کتاب «بندهش» فصل ۱۵ آمده است: «آنگاه اهورامزدا روان را که پیش از پیکر آفریده بود در کالبد مشیه و مشیانه بدمید و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستید. شما را پاک و کامل بیافریدم. هر دو اندیشه و گفتار و کردار نیک به کار بندید؛ و دیوان را پرستش مکنید. پس مشیه و مشیانه از جای خود به حرکت آمدند٬ و خود را شستشو کردند٬ و نخستین سخنی که بر زبان راندند این بود اهورامزدا یگانه است. او آفریننده ماه و خورشید و ستارگان و آسمان و آب و خاک وگیاهان جاندارنست». چنانچه ملاحظه می‌شود؛ در دین مزدیسنی که معتقدات زرتشتیان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از یک ریشه تکوین می‌یابند با هم از زمین سربر می‌دارند و یکسان رشد می‌کنند و اهورامزدا با آنان بیکسان و با یک زبان سخن می‌راند و دستور واحدی برایشان مقرر می‌فرماید. آن دو پس از اقرار به یگانگی اهورامزدا نخستین سخنی که به زبان می‌رانند این است «هر یک از ما باید خشنودی و دلگرمی ‌و محبت و دوستی دیگری را فراهم کند.» از این گفتار برمی‌آید که در دین زرتشت هیچ یک از زن و مرد را به یکدیگر تفوق و امتیازی نیست٬ و آن دو از نظر آفرینش و خلقت یکسان و برابرند. شخصیت زن در دین زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پایان نیز با مرد یکسان و برابر است. بنا به معتقدات دینی زرتشتیان هنگامی‌که «سوشیانت» موعود نجات بخش آخرالزمان از شرق ایران و حوالی دریاچه‌ ها‌مون ظهور می‌کند از هر گوشه ایران پاکان و دینداران به او می‌پیوندند. تعداد آنان سی هزار نفر است که نیمی ‌از آن مرد و نیمی ‌دیگر زن خواهد بود. عظمت مقام زن را در آیین زرتشت از اینجا می‌توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتی از شش امشاسپند دین زرتشت٬ سه امشاسپند ضمیر مذکر و سه امشاسپند ضمیر مونث دارند. 1-بهمن یا وهمن یا وهومن که به معنای خرد کامل است. 2-اردیبهشت یا اشاوهیشتا که به معنی نظم و بهترین راستی و هنجار و قانون و سامان آفرینش است. 3-شهریور یا خشتروییریه که به معنی حکومت بر خویش٬ خویشتن داری٬ و شهریاری آسمانی است. 4-اسفند یا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوری و موکل بر زمین است. 5-خرداد یا اروتات که نمودار کمال٬ رسایی؛ شادی و خرمی‌و موکل بر آبهاست 6-امرداد یا امرتات که مظهر جاودانگی و بی مرگی است؛ همچنین تعدای از ایزدان مذاهب زرتشت که در مرتبه پایین تری از امشاسپندان هستند (امشاسپند ملک؛ و ایزد فرشته) ضمیر مونث دارند. مثلا پس از درگذشت انسان در سپیده صبح چهارم؛ در سر پل چینوت؛ مهر و سروش و رشن از روان درگذشته درباره اعمال و کارهای او پرسش می‌کنند. مهر ایزد و سروش ایزد از ایزدان مذکر؛ و رشن ایزد از ایزدان مونث است. همچنین ایزد دینا که به معنی وجدان و دین است؛ با رشن ایزد همکاری دارد. ایزد چیستا که به معنی دانش و خرد است نیز مونث است. زرتشت از این ایزد بارها کمک طلبیده است. دیگر از ایزدان مونث اشی است که فرشته دهش و بخشایش و آسایش است. و زرتشت در گاتها او را چنین ستوده است: «جهان از او راه رسم خداپرستی گرفت و اهریمن راه عزیمت گزید». در ایران باستان زرتشتیان زناشویی را تنها به منظور رفع حوایج جسمانی و جنسی انجام نمی‌دادند. بلکه برای آن هدف و آرمانی بسیار عالی و مترقی داشتند. این هدف فراهم کردن وسایل پیشرفت معنوی و غلبه نهایی نیکی بر بدی بود. تعالیم زرتشت بشر را در راه رسیدن به عالیترین مدارج روحانی یعنی فراهم نمودن و تسریع ظهور سوشیانت و غلبه نیکی بر بدی هدایت می‌کند. هدف از زناشویی مشارکت در نهضت بزرگ روحی است که در بیشتر ادیان الهی به بشر وعده داده شده است. بنابراین؛ زناشویی در دین زرتشت عملی مقدس و ستایش‌انگیز است که از هر گونه تحقیر و تبعیض و نابرابری به دور است. به قول گیگر از خصوصیات موقعیت حقوقی زن و برابری او با مرد در دین زرتشت آن است که همانطوری که مرد پس از زناشویی به لقب «نمان پیتی» یعنی سرور و کدخدای خانه ملقب می‌گشت؛ زن نیز از زناشویی به لقب «نمانوپیتی» یعنی نور و فروغ خانه ملقب می‌گشت به عبارت دیگر مرد کدخدای و زن کدبانوی خانه بود. به قول همین دانشمند بزرگ آلمانی؛ و نویسنده کتاب «تمدن ایرانیان خاوری» زن پس از ازدواج در صف همسری شوهر قرار می‌گرفت؛ نه در ردیف اموال و یا از تابعین او. به عبارت دیگر زن کنیز و برده مرد نبود٬ بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کلیه حقوق با مرد بربار و در جمیع امور با او شریک به شمار می‌آمد. کریستن سن؛ خاورشناس بزرگ دانمارکی می‌گويد: «رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود. در مورد آزادی در ازدواج هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست. زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می‌فرماید: « پروچیستا من جاماسب را که مرد دانشمندی است( وزیر گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان) برای همسری تو برگزیدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببین که آیا او را لایق همسری خود می‌دانی یا نه؟ در بند ۵ گاتها زرتشت خطاب به همه پسران و دختران جوان می‌گوید « ای دختران شوکننده و ای دامادان اینک شما را می‌آموزم و آگاه می‌کنم٬ پندم را به خاطر بسپارید٬ و برابر اندرزم رفتار کنید تا در زندگی سعادتمند نائل گردید. هر یک از شما باید در پیمودن را زناشویی و مهرورزی و پاکی و نیکی بر دیگری سبقت جویید٬ زیرا تنها بدینوسیله می‌توان به یک زندگی سراسر شادی رسید.» به طوری که می‌بینیم در زندگی زنان و مردان پارسا یکسان مورد خطاب قرار میگیرند. پس از مرگ نیز به روان و فروهر هر دوی آنها یکسان درود فرستاده می‌شود. در یشت‌ها‌ آمده است: « فروهر همه مردان و زنان نیک را می‌ستاییم. در فصل ۳۸ یسنا آمده است: « ای اهورامزدا زنان این سرزمین را می‌ستاییم و زنانی که آیین راستی و نیکی برخوردارند.» در فروردین یشت؛ که طولانی ترین یشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نیک جهان یکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتی در قرن اولیه ظهور زرتشت و نیز در زمان هخامنشیان از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را می‌گذاراند. همانطور که گفته شد نمونه کامل آن ماندانا مادر کورش بود؛ که بارها کوروش به وجود او افتخار کرده است و حضور زنانی از قبیل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا ؛ آرتمیز؛ و غیره نمودار حضور فعال زن ایرانی در این دوران است و مشارکت همه جانبه زنان در این عصر چشمگیر است. از حفریات و کشفیات باستان شناسی که در تخت جمشید به عمل آمده٬ الواحی به دست آمد که نشان می‌دهد در ساختمان تخت جمشید عده زیادی از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزایای جنسی از قبیل نان و شراب و غیره؛ مطابق مردان دریافت داشته اند. این الواح هم اکنون در موزه‌ها‌ی جهان ضبط است. پس از شکست هخامنشیان وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود. زیرا در زمان سلوکیدها؛ زنان و دختران زیادی از یونان در ایران زندگی می‌کردند؛ و چون در یونان زن از تساوی حقوق با مردان برخوردار نبود. لذا در وضعیت و سرنوشت زن ایرانی نیز تاثیر نهاد. می‌دانیم که در دیانت زرتشت ازدواج بر پایه تک همسری است٬‌ هیچ مرد زرتشتی حق ندارد با داشتن زن؛ زن دیگر انتخاب بکند. لکن تعداد زیادی از این زنان و دختران یونانی به صورت معشوقه مردان ایرانی درآمدند که به طور قطع از استحکام بنیان خانواده ایرانی کاست. برخی از این زنان به صورت عقد مهلت دار با مرد ایرانی به سر می‌بردند و برخی دیگر نیز با روابط آزاد با مردان ایرانی حشر و نشر داشتند. در زمان اشکانیان گرچه زن ایرانی تا حدی موقعیتش تحکیم شد؛ ولی به هر حال حکومت سلوکیدها و تاثیرات ناشی از آن و نفوذ هلنیسم اثر خود را گذاشت. از طرفی در دوران پارتها یا اشکانیان به علت گستردگی قلمرو پارتها طوایف و اقوام و ملل گوناگون در امپراتوری وسیع اشکانیان می‌زیستند که هر یک آداب و رسوم و سنن مخصوص به خود داشتند و طبیعتا این دگرگونی در وضعیت زن و خانواده ایرانی اثربخش بود. در زمان ساسانیان که دین زرتشت اهمیت اولیه خود را بازیافت و سیستم حکومت نیز به طریق موبد شاهی اداره می‌شد؛ زن ایرانی تحت تعالیم مذهب زرتشت باز حقوق و امتیازاتی را به دست آورد. عصر ساسانیان به قول دارمستتر؛ نه تنها از لحاظ تاریخ ایران؛ بلکه برای تمام جهان واجد اهمیت است. از کارنامه اردشیر بابکان اینطور برمی‌آید که شخصیت زن از همان آغاز کار ساسانیان محترم شمرده می‌شد؛ و هیچکس حتی پادشاه نمی‌توانست به میل و دلخواه خود زنی را مورد آزار قرار دهد. به طوری که از الواح و مدارک و اسناد این دوران برمی‌آید زن از موقعیت خاصی در دوران ساسانیان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزدیک به بیست سال یعنی از پیش از تولد شاپور تا موقعی که او به سن رشد قانونی رسید؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره می‌کرد. در پندنامه آذرباد مهر اسپند به پسر خود اینطور می‌گوید: « اگر تو را فرزندی است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نیکو زندگی کند». زن در مذهب زرتشت از لحاظ مذهبی می‌توانست تا درجه زوت برسد. این امر مسلما مستلزم فراگرفتن علوم بایسته دینی بوده است. در «ماتیکان هزار دادستان» آمده است که روزی چند زن راه را بر یکی از قضات عالی‌مقام می‌گیرند؛ و از او مسایلی را سوال می‌کنند. قاضی مزبور به همه سوالات به جز یکی پاسخ می‌دهد. بلافاصله یکی از زنان می‌گوید جواب این سوال در صفحه فلان از فلان کتاب است. این موضوع می‌رساند که زن در عهد ساسانیان حتی بر مسایل مشکل حقوقی نیز احاطه داشته است. بارتلمه مستشرق معروف آلمانی که کتاب «حقوق زن در زمان ساسانی» را نگاشته؛ مطابق مندرجات آن؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباری نداشت مردی را که پدرش برای او در نظر گرفته به همسری قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نماید؛ و یا تنبیه دیگری درباره اش اعمال دارد. فصل ۱۹ از کتاب ماتیکان هزار دادستان در بند ۳ و ۴ می‌گوید: «دختران را بدون رضایت خودشان نمی‌توان به ازدواج مردی درآورد.» در بند ۲۹ از فصل ۲۸ همین کتاب می‌گوید: «پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و دیون پدر و مادر متوفی خود سهیم و شریکند»؛ و از این فتوا اینطور استنباط می‌گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکالیف و مسئولیت‌ها‌ نیز در ردیف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده حق نظارت مرد را در خانواده تعیین کرده بود و مرد وظیفه داشت که همسر و فرزندان خود به خوبی و مهربانی رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر یکدیگر مسئولیت مشترک داشتند. اگر کسی اموال خود را به اشخاص بیگانه می‌بخشید و وارثین قانونی خود را محروم می‌کرد؛ این عمل قانونی نبود؛ و تنفیذ نمی‌شد. پس از درگذشت پدر خانواده حق ولایت با مادر بود؛ و ریاست خانواده به او تفویض می‌گشت. در صورتی که بین طرفین طلاق و جدایی صورت می‌گرفت؛ زن می‌توانست مهریه مطالبه کند؛ و مادام که شوهر اختیار نکرده و درآمدی از خودش نداشت؛ همسر سایق باید نفقه او را بپردازد. بارتلمه بر بنیاد کتاب ماتیکان هزار دادستان درباره حد نصاب ارث چنین می‌نویسد: «تقسیم ارث در حقوق ساسانی پس از درگذشت پدر خانواده به این ترتیب بود که زن و پسران هر یک سهم مساوی از ارث داشتند. دختران در صورتی که ازدواج کرده و از خانه پدر جهیزیه به خانه شوهر برده بودن نصف؛ و در غیر این صورت مطابق برادران ارث می‌بردند. مطابق قوانین اوستا 1- زن حق مالکیت داشته و می‌توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند. 2- زن می‌توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد. 3- زن می‌توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید (در صورت بیماری شوهر) 4- زن می‌توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را بخواهد. 5- شوهر حق نداشته است بدون اجازه زنش دختر خود را شوهر دهد. 6- در دادگاه گواهی زن پذیرفته می‌شد. 7- زن می‌توانسته است داور یا وکیل شود. 8-زن می‌توانسته وصی قرار گیرد و تمام اموال خود را وصیت کند. همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده: «رای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده انجام وظایفش برآید و مسئولیت خود را درباره خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند (دختر یا پسر مطرح نیست). آینه تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می‌تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه‌ها‌ی پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون کاوه٬ و رستم و اسفندیار و سیاوش و سهراب و کیخسرو را می‌بینیم٬ با زنان دانا و خردمنی چون فرانک و سیندخت و گردآفرید و رودابه و تهمینه و کتایون و فرنگیس و کردیه و پوراندخت و آزرمیدخت و ..... روبرو می‌شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده ؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند. آنچه فردوسی در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخیلات و رویاهای شاعرانه نیست. بلکه تمام روایات و اخبار تاریخ کهن ایران است که سینه به سینه حفظ شده و یا کتابت گردیده و سرانجام به دست فردوسی رسیده؛ و این حماسه سرای بزرگ علیرغم محدویت و قضاوت نادرست و افکار کوته بینانه ای که در قرون سوم و چهارم هجری در مورد زنان معمول یا درایت و امانت داری ستایش انگیزی همان اخبار و روایت و شنیده‌ها‌ را که درباره زن عهد باستان به دستش رسیده و نمودار ارج و اهمیت زن ایرانی در آن دوران است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعی و موقعیت زن را آنچنان که در ایران قبل از اسلام بوده؛ معرفی کرده است.



بكار بردن هر گونه تزئنیات در لباس مردان مطرود بوده و آنرا ویژه‌ی زنان می‌دانند قلمرو تقریباً كوچك فعلی استان ایلام با جمعیت آن شرایطی را فراهم آورده كه معمولاً بیشتر عناصر لباس از... نگرش مردان ایلام به لباس خود به شیوه ای است كه بایستی نشانگر مردانگی، بزرگ منشی و موقعیت اقتصادی و حتی اجتماعی وی در جامعه باشد. این روند در نقاط شهری و پر جمعیت گرایشی به سوی البسه گران قیمت و وارداتی می‌باشد. در حالیكه در نقاط عشایری و روستایی كه هنوز پای بندی به سُنتهای تا حدودی زیادی برقرار است، توجه به لباس محلی ولی از نوع مرغوب و آراسته‌ی آن هنوز از دلگرمیهای مردان است. بكار بردن هر گونه تزئنیات در لباس مردان مطرود بوده و آنرا ویژه‌ی زنان می‌دانند قلمرو تقریباً كوچك فعلی استان ایلام با جمعیت آن شرایطی را فراهم آورده كه معمولاً بیشتر عناصر لباس از گروههای همسایه اقتباس گشته و با معدود تغییراتی در پاره‌ای مواقع در این دیار ماندگار گردد. تفاوتهای اساسی در لباس مردان تنها بین عرب زبانان جنوب استان كه خود به استان خوزستان متصل می‌باشد دیده می‌شود و سایر نقاط استان این تمایزات آنقدر اندك است كه در پاره‌ای از موارد به چشم نمی‌آید. و این تفاوتها نیز به مرور زمان در حال تغییر به سوی همسانی می‌باشد. بطور كلی لباس جمعیت شمالی و مركزی استان تا حدود زیادی متاثر از استان كرمانشاه كه خود نیز از كُردان می‌باشند بوده و قلمرو شرقی وجنوب شرقی استان نیز به مقدار زیادی از پوشاك لُرها طی ایام استفاده نموده اند با این توصیف عمده‌ترین پوشاك مردان ایلامی ‌از این قرارند: كِلاو = كُلاه ( Kelaw) بغیر از كلاههای وارداتی گوناگونی كه عموماً برای محافظت از سرما و یا گرما در فصول مختلف بعضاً بكار گرفته می‌شود بسیاری از مردان ایلامی ‌از نوعی كلاه یا عرقچن كوچك استفاده می‌كنند كه از جنس پارچه نخی سفید، یا راه راه و بعضاً مشكی راه راه بوده و بر روی آن چفیه می‌بندند. این نوع عرقچن در نقاط مركزی، شمال و شرق استان و آنهم بیشتر در نقاط عشایری و روستایی بكار برده می‌شود. و البته تنها مردان بزرگسال و كهنسال بیشتر از آن استفاده كرده و سایر مردان تنها گاهی چفیه به تنهایی به سر می‌بندند. لَچِگ یا چفیه (Laceg) چفیه یكی دیگر از سر پوشهای مردان است كه عموماً وارداتی بوده و در اشكال مختلف مانند سفید، سفید راه راه، مشكی راه راه و گاهی زمینه سفید و رگه‌های قرمز یا سبز و بعضاً دارای ریسه دار كناره می‌باشند كه بیشتر به تنهایی به دور سر بسته می‌شوند نوعی چفیه با زمینه مشكی و خطوط بسیار نازك قرمز تیره، سبز با كناره ریسه دار وجود دارد كه بیشتر در شهرستان ایوان و دهستان آسمان آباد شهرستان توسط مردان برای پوشش سر بكار می‌رود و همراه عرقچین می‌باشد. این چفیه بیشتر در شهرستان اسلام آباد كه با آنان هم مرز است استفاده دارد بیشتر كسانیكه به حج می‌روند از نوع چفیه با زمینه كرم و گلهای بوته و برگ اسلیمی ‌زرد طلایی كه مخصوص كشور عربستان است، استفاده می‌كنند كه نشانه‌ی حج رفتن آنان بوده و نوعی موقعیت اجتماعی فرد را نیز نشان می‌دهد. فَرَجِی (Faraji) یاكَرَك (Karak) یا كَپنَك ( Kapnak ) نوعی بالاپوش مردانه و از جنس كرك می‌باشد كه عمدتاً در نواحی عشایری برای فصل سرما مورد استفاده قرار می‌گیرد و مانند پالتو بلند بوده و دارای آستین غیر كاربردی می‌باشد و زیر آستینها سوراخی برای عبور دستها تعیبه شده است. سُخمه (Soxma) عنیاً مانند «فَرَجی» بوده لیكن مقداری اندكی آستین داشته بسیاری كوتاهتر از آن می‌باشد. رنگ فرجی و سُمخه به نوع كُرك بستگی دارد. عَبا (Abā) پارچه ای نازك و توری مانند و در رنگهای تیره و سنگین و بلند می‌باشد كه ویژه سادات و عرب زبانان جنوب استان می‌باشد و نوع دیگر آن كه به «قَترَه» نیز معروف است از نخ پشم گوسفند و یا پشم شتر (بشتر) توسط زنان محلی بافته می‌شود و در شهرستان مهران بشتر مورد استفاده قرار می‌گیرد. خُفتان (Xwftān) نوعی پالتو مردانه و از جنس مخمل مشكی یا سرمه ای است كه معمولاً فاقد هر گونه تزئینات بوده وجیب در طرفین دارد و در گذشته مورد استفاده مردان به عنوان بالاپوش بوده است و عیناً شبیه «كَمَر چین» زنانه می‌باشد با این تفاوت كه فاقد هر گونه تزئینات می‌باشد. شِوال (Ševāl) شلوار مردان (بویژه در نقاط عشایری و روستایی) از جنس تی‌ترون و امثالهم و همواره تك رنگ می‌باشد و در قسمت باسن و رانها كاملاً گشاده و در پائین هم باریك می‌شود. به شكلی كه برای هر شلوار چند برابر نیاز واقعی پارچه بكار برده می‌شود و در گویش محلی به آن «شِوال جافی» یا «شِوال كُردی» می‌گویند. در نقاط شهری و پرجمعیت درصد مردان استفاده كننده از این شلوار بسیار كم می‌باشد. كِلاش( Kwlās) كلاش نوعی كفش (امروزه مردانه و در گذشته هم مردانه و هم زنانه) است كه توسط مردان با نخ پنبه و جوال دوز به شیوه‌ای خاص روی یك قطعه لاستیك پهن به اندازه كمی ‌بزرگتر از كف پاها بافته می‌شود. این لاستیك از روده داخلی چرخهای كهنه‌ی اتومبیل تهیه می‌گردد. و امروزه در برخی نقاط عشایری و روستایی مورد استفاده قرار می‌گیرد. سایر پوشش‌های بدنی مردان و زنان ایلامی ‌تقریباً همانهایی هستند كه در سراسر كشور به صورت پوشاك در بازار عرضه و مورد استفاده قرار می‌گیرند. دشداشه (DeŠdāŠe) نوعی پیراهن بسیار بلند و آستین دار می‌باشد كه معمولاً در قسمت گردن چند دكمه داشته و گشاد و تا روی پاها می‌رسد و از جنسهای مختلف ولی عموماً تك رنگ و نازك می‌باشد كه صرفاً توسط عرب زبانان جنوب استان و یا مهاجران از عراق مورد استفاده‌ی مردان می‌باشد.



وصیت نامه کوروش بزرگ فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام. زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌تر است كشور را سامان خواهد داد. فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد. از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد. پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد. من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم. هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد ... اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود. از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.



در ميان كوه هاي سر به آسمان كشيده لرستان ، عشاير بختياري در حوالي اليگودرز و ازنا زندگي مي كنند و زندگي روايتي ديگر دارد. تا آنگاه كه مجلس عروسي به پا شود و سرور جشن و پايكوبي ، سواركاري و تير اندازي نيز بتوانند به عنوان رسوم كهن اين مردمان عرض اندام كنند . اما اين بدان معنا نيست كه عادتهاي شهر نشيني در جمع اين مردمان رسوخ نكند.



صفحات: 1 2 3 4 5 Next




Powered By keep.ir
Avaxnet.com   •   Avaxnet.net   •   keep   •   englih.keep.ir   •   UP2.ir   •   Bazarcd.ir   •