حاکم از او تشکر کرد و دستور داد پاداش خوبی به او بدهند. زبل خان هم خوشحال و خندان به خانه برگشت. چند روز گذشت و زبل خان با طمع گرفتن پاداش از حاکم، مقداری گردو داخل یک سبد گذاشت و به طرف قصر حاکم به راه افتاد. اما در میان راه یکی از دوستانش را دید. وقتی ]]>