می‌خواهم در خواب تماشایت کنم، می‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.، می‌خواهم تماشایت کنم در خواب...۱.می‌خواهم در خواب تماشایت کنممی‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.می‌خواهم تماشایت کنم در خواب،بخوابم با توتا به درون خوابت درآیمچنان موج روان تیره‌‌ایکه بالای سرم می‌لغزد،و با تو قدم بزنماز میان جنگل روشن مواج برگ‌های آبی و سبزهمراه خورشیدی خیس و سه ماهبه سوی غاری که باید در آن هبوط کنیتا موحش‌ترین هراس‌هایتمی‌خواهم آن شاخه‌ی نقره‌ای را ببخشم به توآن گل سفید کوچک راکلمه‌ای که تو را حفظ می‌کنداز حزنی که در مرکز رویاهایت زندگی می‌کندمی‌خواهم تعقیبت کنمتا بالای پلکان و دوبارهقایقی شوم که که محتاطانه تو را به عقب بر می‌گرداندشعله‌ای در جام‌های دو دستتا آن‌جا که تنت آرمیده استکنار من،و تو به آن وارد می‌شویبه آسانی دمی که برمی‌آوریمی‌خواهم هوا باشمهوایی که در آن سکنی می‌کنیبرای لحظه‌ای حتی،می‌خواهم همان‌قدر قابل چشم‌پوشی وهمان‌قدر ضروری باشم.«شعرهای نانوشته‌ی سرزمین من»۱این‌جا، همان‌جایی استکه می‌خواهی آن را بشناسیکه در آن خانه می‌کنیو نمی‌توانی تصورش کنیجایی که سرانجام، تو را شکست خواهد داد.آن‌جا که واژه‌ی «چرا» خشک می‌شود وپوک می‌شود،این‌جا قحطی‌زده است.۲نمی‌توانی هیچ شعری درباره‌اش بنویسیاز تابوت‌هایی که بسیاری در آن‌هامدفون شده‌اند و نبش قبر شده‌اند،که جای رنج‌های بی‌شکیبهنوز بر پوستشان مانده‌است.سال گذشته نبودیا چهل سال پیش، هفته‌ی پیش بود.قرار بود اتفاق بیافتد،اتفاق افتاد.تاج گل‌هایی از صفات برایشان ساختیمآن‌ها را چون دانه‌های تسبیح شمردیماز آن‌ها عدد و رقم خلق کردیم و نذر و دعاآن‌ها را شعر کردیم، شعرهایی از این دست.جواب نداد.آن‌ها، همان‌که بودند، باقی ماندند.۳زن در گوشه‌ی غربی کف سیمانی اتاق دراز می‌کشدزیر نور بی پایانجای سرنگ بر بازوهایشتا از هوش برودو در شگفت است که چرا می‌میرد.می‌میرد، چرا که حرف زده‌استبه خاطر کلمه می‌میرد.این تن اوست، خاموشبی‌انگشت، این شعر را می‌نویسد.۴به یک عمل جراحی شباهت داردولی این‌طور نیستنه، حتی بر خلاف این پاهای گشوده، صدای ناله‌هاو خون، یک جور تولد است.برای خودش شغلی ‌استنمایش مهارت استمثل اجرای یک کنسرت.می‌تواند بد باشد یا خوبخودشان خواهند گفت.برای خودش، هنری است.۵وقایع این جهان به وضوح دیده‌ می‌شوداز خلال اشک‌ها،پس چرا به من می‌گوییکه چشم‌هایم ایرادی دارند؟به وضوح دیدن و شانه خالی کردنبدون آن‌که کنار برویاندوه این است، با چشم‌های تمام گشودهدر یک وجبی خورشید.حالا چه می‌بینی؟یک خواب بد؟ اوهام؟یا شاید رویا؟چه می‌شنوی؟این تیغی که از مردمک‌ها می‌گذردمال یک فیلم قدیمی است.اما حقیقت داردباید بتوانی شهادت را تاب بیاوری.۶در این کشور هرچه بخواهی می‌توانی بگوییچون هیچ‌کس، هرگز به تو گوش نمی‌دهدبه کفایت امن است و می‌توانی بنویسیشعری را که هرگز نوشته‌ نشده ‌است،شعری که هیچ‌ چیز ابداع نمی‌کندچرا که فقط خودت را هر روز اختراع می‌کنی و تبرئه می‌کنی.جای دیگر، این شعر، ابداع نیست.جای دیگر، این شعر، جرات می‌خواهد.این شعر باید جای دیگری نوشته می‌شدچرا که شاعرانش دیگر مرده‌اند.جای ‌دیگر، این شعر چنان نوشته می‌شدانگار، پیشاپیش مرده‌ای،انگار کار دیگری نمی‌شد کردیا چیز دیگری نمی‌شد گفت که تو را نجات دهد.جای دیگر، باید این شعر را بنویسیچرا که کار دیگری از تو ساخته نیست.گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ