اندیشه های مانی ((نخست يک کشور روشنايی و يک کشور تاريکی هستی داشت.در کشور روشنايی پدر بزرگی چيره مند بود که پدر روشنايی نيز ناميده می شد .در کشور تاريکی شاهزاده تاريکی در ميهن خود می زيست.کشور روشنايی از روشنايی و شکوه می درخشيد در آنجا همه چيز با سامانی شاداب گل می داده و پيش می رفت.دود فراز کشور ويران را پوشانده بود.روزی شاهزاده تاريکی با رشک بسيار به کشور روشنايی نگريست و آهنگ از خود کردن آن را کرد . کشور روشنايی در تنگنا ماند .پدر روشنايی برای پدافند مادر زندگی را از خود برون آخت و باز از مادر زندگی انسان آغازين بيرون آمد .اينگونه بود که با پدر مادر و پسر سه گانگی آغازين خانواده ((خدايی)) پديدار گشت. انسان آغازين خود را برای نبردی آماده ساخت که در آن وی روح زنده را پوشيده بود.روح زنده از تکه های روشنايی کشور روشنايی ساخته می شد.با آن پنج نخستينه نيک بر کشور روشنايی يعنی هوا و آتش و آب و باد و روشنايی نيز همزمان يکسان درنشانده شدند.انسان آغازين چنين آماده و برخوردار از آرزوهای ما در زندگی به جنگ رفت.اما افسوس که وی شکست خورد.ديوهای کشور تاريکی آنچه را که مايه آمادگی وی شده بود يعنی روح زنده را بلعيدند.آنان هم اکنون خود آميخته ای از روشنايی و تاريکی اند.از آن زمان تا کنون تمام آنچه روی داده است اين بوده که روشنايی و تاريکی از هم جدا گردند .پس از آن ديگر تاخت کشور تاريکی بر روشنايی شدنی نخواهد بود.پيروزی روشنايی بر تاريکی از آغاز روشن است زيرا اين دو بنياد به هيچ روی هم ارزش نيستند.)) داستانی که در متن بالا خوانديد بخشی از انديشه های مانی گرايان هست که چگونگی آميختگی روشنايی و تاريکی در جهان را بيان می کند .شايد در نظر اول افسانه ای بيش به نظر نرسد و فقط آنرا به عنوان يک داستان زيبا اما محکوم به فراموشی قبول نماييم اما فراموش نکنيم داستان آفرينش انسان در دين اسلام و سجده نکردن شيطان بر آدم و خوردن ميوه ممنوعه و.... هم کم از داستان بالا غير عادی و افسانه وار نيست تلاشی که اديان گوناگون برای توجيه مسئله خير و شر و نيکی و بدی و پيدا نمودن و روشن ساختن علت هر يک انجام داده اند در نوع خود جالب و قابل تامل هست و به نوعی می توان گفت هر يک از ابزار کمک آموزشی مخصوص به خود برای فهم اين موضوع استفاده کردند . ((پدر روشنايی در آغاز می خواست انسان نخستين را رهايش دهد.از اين روی روح زنده را از خود برون آخت .روح زنده به انسان آغازين که در خواب ژرفی بود نزديک شد و او را آواز داد .انسان آغازين بيدار گشت و بازدانست که کيست و از کجاست .وی به روح زنده پاسخ داد .سپس انسان آغازين رهايش يافته به کشور روشنايی بازگشت.)) در اين بخش سعی شده نشان داده شود که انسان گرچه در نا آگاهی (که با خواب نشان داده شده )فرو رفته است می تواند با شناخت (عرفان)به سرچشمه خود برگردد و رهايش يابد.اما ادامه داستان: ((روح زنده که مايه آمادگی انسان نخستين بود پيوسته و همواره در گلاويزی با ديوهای تاريکی بسر خواهد برد .اين مايه زندگی را بايد رهانيد.از اينجاست که ديگر پيکره های کشور روشنايی پديدار می شوند و با ديوهای بدی در می افتند.اين پيکار با درگيری مستقيم سرانجام نمی يابد .پدر روشنايی که طبعا خود پيکار نمی کند شگردی به کار می برد :روشنايی و نور بايد همواره بيشتر با هم در آميزند تا سرانجام روشنايی بر تاريکی نا آگاهمند پيروز گردد.(وبراستی که تاريکی و ديو و اهريمن چيزی جز نا آگاهی نيست)روح زنده و مادر زندگی چند ديو کشور تاريکی را که از آمادگی انسان نخستين برخوردارند و از اين روی تکه هايی از روشنايی را در خود دارند زير دست خويش می سازند.خدايان کشور روشنايی از پيکره اين ديوان کيهان را می سازند .بخش های خالص گرد آمده و به خورشيد و ماه تبديل می گردند. سومين فرستاده بر جهان پای می نهد .او از سوی پدر روشنايی مامور است تا با آخرين کار آفرينش را کامل نمايد .او بر چيره گران نرينه تاريکی همچون زنی زيبا ظاهر می شود و به همين ترتيب بر مادينه های تاريکی همچون مردی زيبا.اسپرم های ديوهای نرينه که با روشنايی در آميخته اند و نيز جنين مادينه ها بر زمين فرو می افتند و به گياهان و جانوران و پيکرهای ديوی تبديل می گردند.پتيره گران اين پيکرهای ديوی ساکلاس و نبرويل هستند .آنان نخستين جفت انسانی را می سازند و با ايشان پالايش پاره های روشنايی بر پايه خواست ساکلاس و نبرويل آهسته می گردد چون انسانها همواره در برابر روح زنده گناه می کنند اما پالايش پاره ای روشنايی تازه ممکن می گردد.)) اينگونه است که ما انسانها همچون پديده ای آميخته که از دو جزء روح زنده که از کشور روشنايی است و پيکر مان که از تاريکی ماده است تشکيل يافتيم بايد بکوشيم که روشنايی وجودمان را بر تاريکی مان چيره نماييم.داستانی جالب و شور انگيز است اگر يک مانی گرای معتقد بوديم اين داستان برايمان همچنان زنده است و ادامه دارد و وظيفه خودمان می دانستيم که در اين پيکار شرکت جوييم و روشنايی را بر تاريکی پيروز نماييم .در هر صورت در نوع خودش ساده و زيبا بيان شده است و هدف همان يافتن ناب هستی و حقيقت است و بازگشايی فصلی ديگر از تاريخ و انديشه و فرهنگ فراموش شده مان