مازيار به سختي نفس مي‌كشيد. از گلويش صداي خِرخِر مي‌آمد. فقط كافي بود كمي مُچهاي لاغر سميرا را فشار دهد. اما قدرت هيچ كاري را نداشت. بي‌اختيار دهانش را باز كرده بود. ... ]]>